خاطرات پسری




پسر فسقلی من از الان سر بسر مامانش می ذاره

وقتی کنترل دستمه ، میای بی هوا از دستم می کشیش و فرار می کنی .

وقتی بهت می گم بدش بده پسره شیطون

با شیطنت می خندی و می پری رو مبل

همیشه وقتی می خوای فرار کنی میری رو مبل ، شاید این بخاطر حافظه ژنتیکی بشریته که موقع فرار

به بلندی ها پناه می برن .

وقتی هم که دارم تی وی می بینم میای موهامو میکشی و می خندی

عجب بچه فجیعی است ماشاله .

بدشم من کلی قلقلکت میدم و قش قش می خندی .

خیلی دوست دارم این کارات رو ، البته فعلا !!!

به هیچ عنوان بهت قول نمی دم که تا چند ساله دیگه هم همچنان هلاک این شرارتات باشم آقا کوچولو .

شکلات و قند و کشمش خیلی دوست داری

وقتی میریم خونه مامانی اینا ، اغلب رو میزشون هست .

و حسابی از خودت پذیرایی به عمل میاری تو فرصت مناسب که بازم اگه بخوایم ازت بگیریم

پا میذاری به فرار

اغلب عصر با بابا خواب قیقلوله می کنید و اغلب من فرصت رو غنیمت می شمارم و استراحت می کنم ! نخیر

میرم آشپزخونه و مشغول کار میشم تا بیدار نشدی و آویزن من که بغلم کن منم ببینم چکار می کنی .

وقتی بیدار میشید بابا بغلت می کنه و بی سر و صدا میاید آشپزخونه و تا منو میبینی بلند می گی

 

 

بَ 

منم که خوراکم پریدنه

.....................  

ادامه مطلب برام مقدور نیست چون بیدار شدی و

 

بازم داری تمرینات ژیمناستیک میدی به لپتاپ و  مقاومت کیبرد رو

در برابر اصابت اشیای آسمانی می سنجی

همچنین تعیین آستانه تحمل اعصاب من

 




دوشنبه 20 آذر 1391
:: 17:44 ::  نويسنده : مامان

کوچولوی من

تا الان این کلمات رو می گی ( چهاردهم آذر نود و یک )

عدی ...................... علی

نه ............................نه

نه ...........................همین طوری دور هم بخندیم

آریه ........................آره

آگو .......................آب می خوام

آب .......................آب بازی کنم

آب ...................... اشاره به آب ( مثلا آکواریوم که می بینی می گی آب )

انّا(تشدید رو ن ) ......انار

أ او .........................  الو

أینا .......................... از اینا

أ اونا ....................... از اونا

این ......................... این

عجه ( Aja ) ...............عجب

بع ......................... بی هوا می گی که منو بترسونی

د ( Da ) .................. اجو

 به به ...................... به به

افت یا نفت .............. رفت

او اد .......................اومد

نیس ......................نیست

آخ ......................... ؟

اه .......................... اه ( وقتی عصبانی میشی )

پوف ....................... ؟ وقتی قمری اومده بود تو راه پله می گفتی معنیش رو نفهمیدم

شاید صدای بال زدنش رو اینطوری تقلید می کردی

جی جی ............... جی جی ( به ندرت می گی )

جیزه ......................جیزه

آتیش .................... ؟ همینطوری می گی نمی دونم منظورت چیه

فدات بشم

از خدا می خوام همیشه غنچه لبات به گفتن حرفای قشنگ و زیبا باز بشه یکی یدونم




سه‌شنبه 14 آذر 1391
:: 02:33 ::  نويسنده : مامان

پسر من ، عزیز من

هدیه آسمونی من ، امید منی برای امیدوار بودن به زندگی

چقدر شیرینتر شدی و ما رو شاد می کنی

قبل از داشتن تو چقدر زندگیم بی روح بوده ، در واقع داشتم ادای زندگی کردن رو در میاوردم

این تعارف نیست ، عین واقعیته ، امیدوارم همیشه روح زندگی من باقی بمونی نور چشمم.

خاطرات سیزده ماهگی رو به طور خلاصه برات می نویسم .

چون الان اصلا حضور ذهن ندارم و فکرم پریشونه .

اگه الان بیدار بودی حتما حالم خوب بود و می تونستم بهتر بنویسم .

پیشرفت گفتاریت بیشتر بود تو این ماه . بیشتر علاقه نشون دادی برای راه رفتن

اصلا از کارت سر در نمیارم ، می تونی راه بری ، پاهات قوی و قرصه ، ولی دوست نداری.

منم عجله ای ندارم و اصلا دوست ندارم مداخلات بی خود داشته باشم.

تمرینت نمی دم ، چون عقیده دارم که زود راه رفتن و تلو تلو خوردن تو ابتدای راه احتمال داره

ایجاد مشکل کنه  در آینده دور برای ستون فقرات .

دیر شروع کن ولی خوب شروع کن .

کلا تا این لحظه شاید 5 ساعت تو روروئک گذاشتمت .

امیدوارم همیشه تنت سالم و قرص باشه و قوی بنیه باشی عزیز مامان

 




شنبه 11 آذر 1391
:: 02:19 ::  نويسنده : مامان

روز عاشورا امسال برای ما عاشورایی تر شد .

صبح عاشورا وقتی ما داشتیم در مورد اینکه من و یزدان خونه نمونیم بحث می کردیم ، چون من اصلا

حوصله نداشتم از خونه برم بیرون و علیرضا می خواست بره مسجدشون طبق معمول هر سال و

می گفت اگه نمی خوای بری پیش مامان اینا پس منم نمی رم و می مونم پیشتون .

عمو بهروز تکلیفمون رو روشن کرد .

ساعت نه و نیم صبح مامانم زنگ زد و گفت که عمو تصادف کرده ،

جا خوردم و پرسیدم کی ؟ چیزیش شده ؟

فکر می کردم نهایتا دچار شکستگی شده باشه

اما متاسفانه مامانم گفت که فوت شده . باورم نمی شد ، حتما اشتباه شنیده بودم

حتما اشتباه شده و زنده است .

گریه می کردم و می گفتم دروغ می گن نمرده .دروغ می گن نمرده .

اما متاسفانه اشتباه نشده بود و عموی نازنین و دوست داشتنی من فوت شده بود .

آخه چطور ممکنه ؟ هنوزم باورم نمیشه ، یعنی من دیگه عمو رو نمی بینم ؟

دیگه محبتش رو نخواهم داشت ؟

دیگه صدای قشنگشو نمی شنوم ، صدای خنده های همیشگیش چی ؟

خدایا چقدر دنیا می تونه ظالم باشه ؟

عمو بهروز عزیزترین فامیل من بود ، منو خیلی دوست داشت ،

همه می دونستن که چقدر به من محبت داره

چرا باید به این زودی از دنیا بره

حتی عمرش قد نداد که عروسی یکی از بچه هاشو ببینه .

آخه چرا خدا جونم ، کاش منم از حکمتت با خبر بودم تا تحملش راحت تر بشه .

دیدن گریه و شیون همسرت و بچه هات بیشتر دلمون رو آزرده می کرد.

پریسات نوجوونه و براش سخته بدون پدر این دوران رو بگذرونه ،

کی دعای خیر برای سارات بگه و روونه خونه بختش کنه . جای پدر عروس خیلی خالیه عمو .خیلی

بابا برای دختر یعنی قهرمان ،

یعنی پشت و پناه ، یعنی قوت قلب

اونم بابایی مثله شما که اونقدر مهربون بودی و مدام قربون صدقه شون می رفتی .

عموی قشنگم چجوری غم دوریت رو تحمل کنیم ، دلم برات تنگ شده

کاش اونقدر خوش رو و مهربون نبودی ،

کاش زود بزود به ما سر نمی زدی که حالا نبودت اینقدر احساس بشه .

اگه قبل از تدفین روی ماهتو نمی دیدم دلم آروم نمیشد

چقدر آروم و راحت خوابیده بودی .

امام حسین پشت و پناهت باشه ، خوابت تعبیر شد و روز عاشورا رفتی .

از خدا می خوام که بیامرزدت و مورد رحمت لا یتناهیش واقع بشی .

از شما دوست عزیزی که این مطلب رو خوندی هم تقاضا می کنم فاتحه ای نثار روحش کنی .

 

 




شنبه 11 آذر 1391
:: 02:05 ::  نويسنده : مامان

بهترین لحظه زندگی من زمانی بود که برای اولین بار تو رو بوسیدم

تو اطاق عمل ، وقتی به دنیا اومدی و صدای قشنگ و قویت تو اطاق پیچید و چند دقیقه بعد آوردنت نزدیک

صورتم و من روی ماهتو دیدم و بوسیدم ، صورتت گرم و خیس بود  ، چقدر دلچسب و بی نظیر بود اون لحظه

این خاطره هرگز طراوت و تازگی و دلنشینیش رو برای من از دست نمیده .

بودنت و داشتنت ، بزرگترین موهبت خداوند در حق منه

تو عزیزترین و ارزشمندترین دارایی من هستی

هزاران هزار بار سپاسگذار خداوند مهربان و منان

بعضی وقت ها خودم هم از شدت علاقه ایی که بهت دارم متحیر میشم

چون من کلا آدم احساساتی و شاعر مسلکی نیستم و این احساسات بشدت لطیف و شیرین

برای من غریب و بعید بنظر میرسه

عزیز دلم ، قلبم ، روحم ، مولود خیر و برکت دوستت دارم ، در واقع عاشقتم

امیدوارم یه عاشق واقعی و عاقل باشم .

پسرم ، یزدانم ، پاره تنم ، خوب باش ، سلامت باش ، قوی باش ، با خدا باش ، و فرزند خلف ما باش

من و بابا تو رو خیلی دوست داریم .

وقتی تو رو نداشتم چطوری روزام می گذشت ؟

 




شنبه 27 آبان 1391
:: 02:22 ::  نويسنده : مامان

بابا جون : یزدان میای بغلم ؟

یزدان : نه

مامان : کنترلو بده به من

یزدان : نه

بابا خطاب به مامان : شام بریم بیرون ؟

یزدان : نه

مامان : یزدان داداش می خوای ؟

یزدان : نه

مامان : آبجی می خوای ؟

یزدان : نه

مامان : یکی یدونه بمونی  ؟

یزدان : ااه !!

مامان خطاب به خاله : شربت می خوری برات بیارم ؟

یزدان : نه

همش نه ، پسرم با هشتاد سانت قد هشتصد تا نه تحویلمون داده  .

ببینم به فرشته های روی زمین هم این طوری نه می گی یا نه !

خیلی با نمک " نه " می گی . صداتو عوض می کنی گاهی کوتاه و گاهی کش دار

وقتی ما می خندیم بیشتر تشویق میشی و نه های بیشتری می گی

وقتی سیر میشی سرتو بر می گردونی و می گی نه

خدا رو شکر که شهامت گفتن سخت ترین کلمه دنیا رو داری

اونهم در زمانی که ده تا کلمه هم بلد نیستی هنوز.

امیدوارم وقتی بزرگ شدی و تفاوت بین خوبی و بدی رو متوجه شدی همچنان بتونی

براحتی و البته به جا " نه " بگی .

از صمیم قلبم از خدای منان می خوام که شهامت و دانایی لازم رو بهت بده ،

تا بتونی بدی رو خوبی ، تاریکی رو از روشنایی ، خیر رو از شر ، راه از بیراه ، دوست رو از دشمن

تشخیص بدی و انتخاب های عاقلانه و خوش سرانجام داشته باشی گنج من .

همه پدر و مادرا دوست دارن بچه هاشون بتونن از خودشون مراقبت کنن .

کاش بچه ها فقط همین یه آرزوی والدینشون رو بر آورده کنن.

 




شنبه 27 آبان 1391
:: 02:02 ::  نويسنده : مامان

عیدت مبارک پسرم 

 ایشاله همیشه دعای جدت پشت و پناهت باشه عزیزم .

به مناسبت عید بابا جون اینا رو دعوت کردیم و یه شام چرب و چیلی دور هم خوردیم

بابا بزرگینا هم جشن عروسی دعوت بودن برای همین نتونستن بیان.

خوش گذشت ، مخصوصا با شیرینکاری فسقلی مجلس .

ده روز پیش تولدت بود . و چون خسته بودی عکس خوبی هم نتونستیم باهات بگیریم،

برای همین من تزئینات رو جمع نکردم که عید پسرم شادتر برگذار بشه .

ولی زهی خیال باطل که بازم بعد از دو تا عکس شروع کردی به بی قراری و من مطمئن شدم که

از عکس گرفتن بدت میاد .

نمکدون رو هم می خواستی ، دادن دستت که سرت گرم بشه تا تو عکس چهره ات خندون بشه.

به خاله گفتم بگیر ازش می شکندش ، سابقه داشته ، فنجونمم شکسته قبلا

اما کی می تونست ازت بگیره ، خلاصه تو همین گیر و دار خوشحالی کردی و نمکدون ها رو کوبیدی به هم

و ...

خاله الی هم مدام داشت عکس می گرفت تا شاید از بین عکس ها یکی دوتاش خوب از آب دربیاد.

ببین چه عکسایی شده ، به به

 

بومممممممممممممم

نمکدونهای سرویس چینی مامان رو به همین راحتی شکستی

فدای سرت ، من ترسیدم که نکنه آسیبی بهت برسه که خدا رو شکر چیزی نشد

با بغض بهم نگاه کردی که بزنی زیر گریه ، گفتم اشکال نداره مامان ، مامانی اینا هم حواستو پرت کردن

که گریه نکنی

بغل باباجون بودی و حسابی نمک بارون شد

بعد عمو علیرضا بغلت کرد و منم خورده های چینی رو جمع کردم و بابا هم جاروبرقی کشید

 من فدای چهره آروم و مغمومت برم

همه زندگیم فدات

 

فکر نمی کردیم بتونی چینی با این ضخامت رو بشکنی

اینم خاطره یا یاد موندنی دومین عید سید کوچولم .

 




سه‌شنبه 23 آبان 1391
:: 03:14 ::  نويسنده : مامان

عزیز دلم تولدت مبارک

یک سال از اون روز زیبا و تکرار نشدنی گذشت

چقدر زود گذشت و چقدر شیرین و دلچسب بود برای ما یکی یدونم .

چقدر سپاس گذار خدای مهربون هستم بخاطر داشتنت و نگاه همیشه پررحمش به ما.

برات یه جشن کوچیک و خونوادگی گرفتیم . تصمیم گرفتیم جشن مفصل رو بذاریم برای وقتی که

بزرگ شدی .

تصمیم بر این شد که پنج آبان ، جمعه که عید قربان هم هست تولد بگیریم

ولی عمو علیرضا شیفت شب بودو پنجشنبه هم جشن عروسی دخترخاله بابا بود

خلاصه رسیدیم به روز تولد خودت

چهارشنبه سوم آبان تولد گرفتیم برات شاپسر

علاقه خاصی به روز سوم آبان داری ، چون پارسالم من قصد داشتم 5 آبان به دنیا بیای ولی

خودت تصمیم گرفتی که سوم بدنیا بیای و امسال هم برای جشنت همه چیز دست به دست هم داد

که بازم پنجم آبان حتی جشن تولدتم نگیریم ، کلا حرف  حرفه خودته

سه شب هم خاله اومد خونمون و ما تا نیمه شب بیدار بودیم و کار می کردیم

چون تغییر دکوراسیون هم دادیم

کلی کار تراشیده شد تو جریان این جشن ، حتی با اینکه من دو شب هم تا خود صبح بیدار موندم ولی بازم

کارها جلو نمی افتاد ، به جای اینکه به مامان و خاله کمک کنی مدام می پیچیدی تو دست و پامون .

برای تزئین هم خودم آستین بالا زدم ،

اگه آماده اشو می خریدم لطفی نداشت ولی اینطوری تزئین تولدت مخصوص

خودته و من هم راضی ترم و دوست دارم نیمچه هنری که دارم رو برات خرج کنم .

الانم هر وقت میرم تو اتاقت و استیکراتو می بینم دلم باز میشه و یاد اون شب هایی می افتم که

داشتم اتاقتو درست می کردم و مدام فکرم مشغول بود که چه طرحی بزنم .

و چون تولدت دو روز افتاد جلوتر وقتم خیلی کم شد و جهار روز وقت داشتم که همه کارامو بکنم.

اگه خاله کمک نمی کرد واقعا نمی تونستم . ایشاله عروسیش براش جبران می کنیم .

تو هم خیلی خاله رو دوست داری و برای بغلش گریه می کنی انگار اون مامانته من خاله ات هستم.

ادامه دارد .....

 




دوشنبه 08 آبان 1391
:: 01:44 ::  نويسنده : مامان

پسر قشنگم

یک هفته دیگه یک ساله میشی ، فدات بشم کوچولوی من .

ایشاله عمر طولانی و زندگی و شاد و راحت و پاکی رو در کمال صحت و عزت و افتخار در پناه خدا

داشته باشی

الهی آمین

یکم از شیرین کاریهات بگم برات

امروز صبح با صدای آواز خوندنت از خواب بیدار شدم

تو تختت خوابیده بودی و آواز می خوندی ، بر خلاف روزهای قبل ;

چشمات باز نشده غر میزدی که یعنی گشنمه شیر می خوام .

اومدم بالا سرت تا منو دیدی گشنگی یادت افتاد به حدی که بغلم نیومدی

سریع برات شیر درست کردم و تا شیشه رو دیدی خوشحال شدی و خوابیدی رو بالشت که شیر بخوری

ولی من بغلت کردم ، صبح ها دلم برات تنگ میشه ، برای همین زود بغلت می کنم .

پریرزو تا اومدیم تو نشیمن رفتی گوشی تلفن رو آوردی بدی به من ، اونم چه جوری ! تقزیبا کوبیدیش تو استخون

دماغم ، و گفتی  د د

برای اینکه من همیشه قبل از رفتن خونه مامانینا ، تلفن میزنم بعد حاضر میشیم میریم.

فدات بشم من که با این سن کمت روال کاری رو یاد گرفتی

آدم فکر نمی کنه که اینقدر متوجه محیط اطرفت باشی و در حال یاد گیری

زورکی بهم بیسکوییت میدی و اصلا فرصت نمی دی قورتش بدم ، دوباره بیسک.ییتو بزور به خوردم میدی

اول صبح به محضه ورود به اتاق نشیمن کنترل تلویزیون رو بر میداری و روشنش می کنی

دیروز صبح روشنش کردی و برفک نشون داد

یکم نگاه کردی بعد کنترل پرت کردی رو مبل و گفتی " Ah " !!!

اینکارا رو از کی یاد گرفتی فسقلی ؟!!

گوشی رو مذاری رو گوشت و صحبت می کنی حالا با کی نمی دونم ؟؟!!

بفهمم با این دخترا مخترا دوست شدی من می دونم و تو  د ه ه

وقتی می خوایم بریم بیرون میذارمت تو کالسکه دم در آپارتمان ،

شروع می کنی به جیغ زدن ، چون از اینکه صدات تو راهرو می پیچه و اکو داره خوشت میاد ، بیچاره همسایه ها !

وقتی بابا لم میده جلوی تی وی تا راحت و آسوده برنامه اشو ببینه ( فوتبال و اخبار ) میری رو مبل بالا سرش میشینی

و موهاشو می کشی و می خندی ( عجب بچه فجیعی است ماشاله )

 

 

 

 




ادامه مطلب ...


پنج‌شنبه 27 مهر 1391
:: 18:08 ::  نويسنده : مامان

وقتی لبخند زیباتو می بینم قلبم زیر و رو میشه

دستای کوچولو و نرمت ، مثل دستای فرشته های آسمونی غم و غصه رو از دلم میبره ، وقتی که صورتمو لمس

می کنی .

عاشقه صداتم ، چقدر قشنگ و گوش نوازه

وقتی چهار دست و پا تو خونه حرکت می کنی، صدای تالاپ تالاپ دستات رو زمین از زیباترین آواهایی که

شنیدم زیباتره عزیزم

چقــــدر دوسـتــت دارموقتی شیطنت می کنی بعد با لبخند نگام می کنی

که مطمئن بشی منم از خرابکاریت خوشحال شدم

چقدر دوستت دارم وقتی خوب شیر می خوری و بشقاب خوراکت خالی میشه

چون اینطوری احساس می کنم مادر خوبی هستم و دارم خوب بهت می رسم .

چقدر دوستت دارم وقتی می فهمم که امروز بیشتر از روز قبل می فهمی و عاقلتر شدی .

چقدر دوستت دارم وقتی می بینم دوست داشتنت قوی تر شده و قلبت داره رنگ عشق می گیره .

چقدر دوستت دارم که بخندونمت و صدای خندت تو خونه بپیچه .

چقدر دوستت دارم وقتی دنبالم می کنی و دورتادور خونه رو با من طی می کنی که ازم دور نشی.

چقدر دوستت دارم وقتی برای رسیدن به خواستت تلاش می کنی و کوتاه نمیای .

عاشق بیسکوییت خوردنم وقتی تو با دستای کوچولوت زورکی بهم می خورونی و خوشحال میشی .

عاشق " آگو " گفتنمتم پسرم

عاشقه اینم که صدات کنم " یزدان   عزیزه مامان  یزدان عشقه مامان "

حتی اگه تمام بیست و چهار ساعت روز رو هم قربون صدقه ات برم ، بازم خسته نمی شم .

چقدر دوست دارم تو زندگی هیچ مسئولیت و دغدغه ایی نداشته باشم جز تو و بابا

چقدر دوست داشتم که دلم از بابت تضمین روشنی آینده ات قرص بود و نگران نبودم

چقدر دعا می کنم که راحت و مرفه زندگی کنی و آسوده خاطر باشی .

چقدر دوستت دارم و چقدر شکر گذارم که تو رو دارم و مادر همچین پسری هستم .

مادر دهر ندارد پسری بهتر از این .

خدایا ، پشت و پناهم ، از پسرم محافظت کن همیشه همیشه همیشه

 




چهارشنبه 26 مهر 1391
:: 03:39 ::  نويسنده : مامان
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران