خاطرات پسری




پسر قشنگم

یک هفته دیگه یک ساله میشی ، فدات بشم کوچولوی من .

ایشاله عمر طولانی و زندگی و شاد و راحت و پاکی رو در کمال صحت و عزت و افتخار در پناه خدا

داشته باشی

الهی آمین

یکم از شیرین کاریهات بگم برات

امروز صبح با صدای آواز خوندنت از خواب بیدار شدم

تو تختت خوابیده بودی و آواز می خوندی ، بر خلاف روزهای قبل ;

چشمات باز نشده غر میزدی که یعنی گشنمه شیر می خوام .

اومدم بالا سرت تا منو دیدی گشنگی یادت افتاد به حدی که بغلم نیومدی

سریع برات شیر درست کردم و تا شیشه رو دیدی خوشحال شدی و خوابیدی رو بالشت که شیر بخوری

ولی من بغلت کردم ، صبح ها دلم برات تنگ میشه ، برای همین زود بغلت می کنم .

پریرزو تا اومدیم تو نشیمن رفتی گوشی تلفن رو آوردی بدی به من ، اونم چه جوری ! تقزیبا کوبیدیش تو استخون

دماغم ، و گفتی  د د

برای اینکه من همیشه قبل از رفتن خونه مامانینا ، تلفن میزنم بعد حاضر میشیم میریم.

فدات بشم من که با این سن کمت روال کاری رو یاد گرفتی

آدم فکر نمی کنه که اینقدر متوجه محیط اطرفت باشی و در حال یاد گیری

زورکی بهم بیسکوییت میدی و اصلا فرصت نمی دی قورتش بدم ، دوباره بیسک.ییتو بزور به خوردم میدی

اول صبح به محضه ورود به اتاق نشیمن کنترل تلویزیون رو بر میداری و روشنش می کنی

دیروز صبح روشنش کردی و برفک نشون داد

یکم نگاه کردی بعد کنترل پرت کردی رو مبل و گفتی " Ah " !!!

اینکارا رو از کی یاد گرفتی فسقلی ؟!!

گوشی رو مذاری رو گوشت و صحبت می کنی حالا با کی نمی دونم ؟؟!!

بفهمم با این دخترا مخترا دوست شدی من می دونم و تو  د ه ه

وقتی می خوایم بریم بیرون میذارمت تو کالسکه دم در آپارتمان ،

شروع می کنی به جیغ زدن ، چون از اینکه صدات تو راهرو می پیچه و اکو داره خوشت میاد ، بیچاره همسایه ها !

وقتی بابا لم میده جلوی تی وی تا راحت و آسوده برنامه اشو ببینه ( فوتبال و اخبار ) میری رو مبل بالا سرش میشینی

و موهاشو می کشی و می خندی ( عجب بچه فجیعی است ماشاله )

 

 

 

 




پنج‌شنبه 27 مهر 1391
:: 18:08 ::  نويسنده : مامان

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران