|
درباره وبلاگ به وبلاگ پسرم خوش آمدید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خاطرات پسری از پانزده ماهگی سر بسر گذاشتن و شوخی کردنو شروع کردی توجه میکنی که کی ، چی دوست داره و چی دوست نداره مثلا بابا جون مبل مخصوص خودشو داره و وقتی میاد خونه کسی نباید رو مبل مخصوصش نشسته باشه وقتی باباجون از جاش بلند میشه ، بدو بدو میری میشینه رو مبل و منتظر میشینه تا بیاد بهت بگه " نشستی جای من! ، پاشو ببینم" تو هم می خندی و محکم می گی " نه " میدونی مامانی رو روشنایی خونه حساسه میری رو مبل و لامپو خاموش می کنی و نگاش می کنی که عکس العملشو ببینی نه میذاری کتاب بخونم نه میذاری پای لپ تاپ بشینم نه میذاری یه مداد دست بگیرم به خاله الی می گی " بابا " که مثلا اونم عصبانی بشه و بگه : " مگه من باباتم " و دنبالت کنه و تو هم هیجان زده جیغ میزنی و فرار میکنی میاستی جلو عمو محمدرضا و با شیطنت نگاش می کنی و منتظر می مونی که باهات دنبال بازی کنه بعد از پیش بابا میدویی پیش من ، از پیش من پیش بابا و عمو سعی می کنه بگیردت و تو هم جیغ میزنی و فرار می کنی بابا تا از ماشین پیاده میشه فلفور می پری پشت فرمون عینک بابا رو هم می زنی بعد دو تا دستتو می ذاری رو شکمتو خودتو تکون میدی یعنی کمربند ایمنی رو برام ببند بعد سوییچو می چرخونی بعد دنده رو چپ و راست می کنی که یعنی دنده رو جا زدی بعد هم ترمز دستی رو می خوابونی مثلا و فرمون رو به چپ و راست می چرخونی و خیابونو نگاه می کنی یه ذره که رانندگی کردی آهنگ و عوض می کنی بعد عینکو می ذاری بالا سرت و با من حرف می زنی یعنی باباتم نمی تونه این طوری که تو ازش تقلید می کنی از خودش تقلید کنه بعد که بابا میاد می گی " اه " بعد تند تند فرمون رو چپ وراست می کنی دنده عوض می کنی حتی ترمز دستی رو می کشی ، بابا کی وسط رانندگی ترمز دستی رو کشیده آخه ! بابا میگه پاشو یزدان برو بغله مامان تو هم محکم می گی نه و به رانندگی ادامه میدی این نشون میده که ما روزگار بس پرتنشی در آینده ای نچندان دور با تو و ماشین خواهیم داشت . " لا حول و ولا قوه الا بالله " :: :: نويسنده : مامان
روز تعطیلی بابا گفت هوا خیلی گرم شده یه آب دوغ خیار بخوریم منم رفتم دوغ رو ریختم تو کاسه و یخ انداختم و نعنا و نمک هم زدم و خیار رو هم شستم و با کاسه دوغ آوردم رو تخت سنتی که هم تی وی ببینم هم باقی کار ادامه بدم که متوجه شدم چاقو رو نیاوردم چند ثانیه از کاسه دوغ دور شدم تا چاقو بیارم .از آشپزخونه که اومدم دیدم بالای سر کاسه ایستادی و با انگشتت بهش اشاره کردی و گفتی " ماما ، نچ نچ نچ " ( هر وقت چیزی می ریزی و یا وسیله و فرش رو کثیف می کنی خودت نچ نچ میگی که یعنی چه کار بدی کردی یا چقدر کثیفه ) خندم گرفت که چرا نوچ نوچ می کنی وقتی رسیدم بالا سر کاسه ، خندم خشکید دوربین نازنینیم عینه کشتی تایتانیک در حال غرق شدن بود و فقط نصفش بیرون بود
:: :: نويسنده : مامان
یزدان، کوتاه شده «ایزدان» است. که آن جمع واژه «ایزد» است. ایزد به معنی «ستایش شده» و یا «مورد ستایش» است. ریشه آن واژه اوستایی «یَشت» به معنی ستایش است.
پس یزدان در اصل به معنی ستایش شده است. که امروزه در معنی «خدا» به کار میرود.
آقای یزدان صفایی
نام یزدان خواندن . [ م ِ ی َ خوا / خا دَ ] (مص مرکب ) نام یزدان خواندن بر کسی ، رفع چشم بد یا اظهار تحسین و اعجاب را نام خدا بر زبان آوردن ، نظیر: ماشااﷲ! چشم بد دور! نام خدا! : گوان را به تخت کئی برنشاند بر ایشان همه نام یزدان بخواند. به رستم نیا در شگفتی بماند بر او هر زمان نام یزدان بخواند. :: :: نويسنده : مامان
پسر با محبتی هستی عزیزم دست منو بابا رو میگیری تو بغلت و محکم فشار میدی با یه محبتی بهمون نگاه می کنی دیشب نشسته بودم رو زمین و به مبل تکیه داده بودم و داشتم فیلم میدیدم چنان تو بحر برنامه غرق بودم که متوجه نشدم چکار می کنی منو هول دادی جلو و متکاتو گذاشتی پشتم یعنی من می خواستم از خوشحالی پرواز کنم که اینقدر مهربون و فهمیده هستی عزیزم چقدر بزرگ شدی پسرم نور چشمم عاشقه ماشین و ماشین بازی هستی ریموت ماشین شارژی رو برمیداری و عقب جلوش می کنی بابا تو پارکینگ میگذارتت پشت فرمون و خیلی جدی و با دقت اول دنده رو تکون میدی بعد ترمز دستی رو میاری پایین ( البته مثلا ) بعد هم فرمون رو می چرخونی و از اینکه داری رانندگی می کنی خیلی خوشحال و شادی تو خونه هم مدام هوووو هوووو کنان ماشیناتو میرونی و گاهی هم مسابقات رالی برگذار می کنی و منو بابا هم باید بیایم ماشین بازی هر وقت بابات پیچ گوشتی دست میگیره تعمیری انچام بده بدو بدو میری ماشینتو میاری میذاری جلوش که با هم تعمیرش کنید ( یکی از لاستیکای ماشین قرمز رو کندی ) صدای موتور ماشین و موتور سیکلت با هم فرق داره که من نمی دونم چطوری صدای موتور سیکلتو بنویسم اینجا لپ تاپ رو روشن می کنی منو صدا می کنی و می گی " ماما ، بوم بوم " یعنی برام پهلوون پنبه رو بذار ببینم ( برنامه عمو پورنگ که برات ضبط کردم ) اینقدر قشنگ نماز می خونی وقتی هم داری نماز می خونی اصلا جواب هیچ کسو نمی دی و لب می زنی مثلا داری زیر لب نماز می خونی خدا نکنه وقتی بابا سرکاره یادش بیوفته چه گریه سوزناکی می کنی و بابا بابا می کنی شنبه شب بعد از افطار گفتی " بابا اینا " " بابا " بابا گفت من اینجام پسرم دوباره گفتی " بابا ، بابا اینا " فهمیدم که منظورت باباجون ایناست ،بردیمت پیش بابا جونت با اینکه بابا خسته بود و بیحال فردا شم عمه زنگ خونمون رو زد و تا تصویر آیفن رو دیدی ذوق کردی و گفتی " ماما ماما " گفتم مامانی نیست پسرم ، زدی زیر گریه و ماما اینا ماما اینا می گفتی پشت در زنگ زدم موبایل مامانی از شانس خوبت تازه رسیده بودن شهرک با باباجون و اومدن دنبالمون و رفتیم خونشون چند وقت پیش خاله سر یه موضوعی که یادم نیست عصبانی میشه بهت تشر میزنه تا دو هفته باهاش سرسنگین بودی و بغلش نمی رفتی عاشقه حرف زدنتم با جدیت بحث می کنی و دستاتو تکون میدی رو کف دستت شماره میگیری و دستتو میذاری در گوشت یکم مکث می کنی بعد می گی " اه " مثل اینکه آنتن نداده بعضی مواقع آنتن میده و با طرف حسابی دعوا می کنی و می گی " اه " بعدم قطع می کنی در صورتی که ما هیچ کدوم از این تلفن ها نداریم کلا تلفن کم دست می گیریم احتمالا از تی وی یاد گرفتی به عروسکات غذا میدی در حالی که صدای " ملچ ملچ " در میاری بعد بالشتو میذاری رو پات و عروسکتو می خوابونی و با دستت آروم آروم میزنی رو سینه اش و " پیش پیش " می گی تا بخوابه چند روز پیش گفتی جیش جیش بردمت دستشویی ، به دستشویی که رسیدی گفتی " ماما آب " یعنی آب بازی می خوام بهت ندادم شلنگو و آوردمت بیرون ، زدی زیر گریه منم گفتم نمیشه مامان ، کمبود آبه ، نمیشه که تو هی آب بازی کنی و شلنگو برداری " شی شی " همه جا رو خیس کنی وسط گریه شدید تا گفتم " شی شی " قه قه خندیدی ، منم پیشو گرفتم و اینقدر خندیدی که دیگه یادت رفت گریه کنی خیلی آب بازی دوست داری خیلی زیاد میذارمت رومیز یه کاسه آب بهت میدم و سرت برای دقایقی گرم میشه نمیذاری به کاری برسم ا می خواستم برای بالشت رو بالشی بدوزم تا پارچه رو پهن می کردم جمعش می کردی و یه تیکه پارچه کوچولو رو پهن میکردی جلوم که اینو بدوز دیروز دستمال عینک مامانی رو ازش گرفتی آوردی گذاشتی رو گردنه من صدای چرخ خیاطی رو در میاری چون روز قبلش دیدی که من دارم لباسر ور خاله برام دوخته رو پرو می کنم تو لباس پهن کردن کمکم می کنی وقتی غذاتو می خوری بشقابتو می ذاری رو میز هر روز داری عاقلتر میشی و من از دیدنت رشد و بالندگیت لذت میبرم چشم بد ازت دور باشه و خدا محافظت باشه پسرم
:: :: نويسنده : مامان
به محض ورود به اتاق پریدی رو تخت و ولو شدی و پشت سرتم بابات ( پدر کو ندارد نشان از پسر !!! )
کلی نماز خوندی و با مهر ها بازی کردی
چالیدره _ اینقدر وول می خوری که یه عکس درست و درمون نداری
اینجا هم کوهسنگیه و داری به بابا پشمک میدی بخوره و خودتم میگی به به
آرامگاه امازادگان یاسر و ناصر . عزیز مامان داره دعا می کنه
قبول باشه پسرم
این دو تا آقا کوچولو اومدن از من اجازه گرفتن تا با تو دوست بشن و عکس بگیرن باهات از بس سه تایی وول خوردین نشد عکس خوبی ازتون بگیرم سفر خوبی بود و بهت خوش گذشت امیدوارم بازم بزودی بطلبتمون ایشاله قسمت همه کسایی بشه دوست دارن برن
:: :: نويسنده : مامان
|