خاطرات پسری




بابا جون : یزدان میای بغلم ؟

یزدان : نه

مامان : کنترلو بده به من

یزدان : نه

بابا خطاب به مامان : شام بریم بیرون ؟

یزدان : نه

مامان : یزدان داداش می خوای ؟

یزدان : نه

مامان : آبجی می خوای ؟

یزدان : نه

مامان : یکی یدونه بمونی  ؟

یزدان : ااه !!

مامان خطاب به خاله : شربت می خوری برات بیارم ؟

یزدان : نه

همش نه ، پسرم با هشتاد سانت قد هشتصد تا نه تحویلمون داده  .

ببینم به فرشته های روی زمین هم این طوری نه می گی یا نه !

خیلی با نمک " نه " می گی . صداتو عوض می کنی گاهی کوتاه و گاهی کش دار

وقتی ما می خندیم بیشتر تشویق میشی و نه های بیشتری می گی

وقتی سیر میشی سرتو بر می گردونی و می گی نه

خدا رو شکر که شهامت گفتن سخت ترین کلمه دنیا رو داری

اونهم در زمانی که ده تا کلمه هم بلد نیستی هنوز.

امیدوارم وقتی بزرگ شدی و تفاوت بین خوبی و بدی رو متوجه شدی همچنان بتونی

براحتی و البته به جا " نه " بگی .

از صمیم قلبم از خدای منان می خوام که شهامت و دانایی لازم رو بهت بده ،

تا بتونی بدی رو خوبی ، تاریکی رو از روشنایی ، خیر رو از شر ، راه از بیراه ، دوست رو از دشمن

تشخیص بدی و انتخاب های عاقلانه و خوش سرانجام داشته باشی گنج من .

همه پدر و مادرا دوست دارن بچه هاشون بتونن از خودشون مراقبت کنن .

کاش بچه ها فقط همین یه آرزوی والدینشون رو بر آورده کنن.

 




شنبه 27 آبان 1391
:: 02:02 ::  نويسنده : مامان

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران