|
درباره وبلاگ به وبلاگ پسرم خوش آمدید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان خاطرات پسری پسر دوست داشتنی من عذر تقصیر جهت تاخیر ، البته نصفش ، چون واقعا نمی ذاری کسی به لپ تاپ روشن دست بزنه و نصفه باقیشم به خاطر کوتاهی منه بگذریم ، انشاله درست میشه خوب دردونه من تو این مدت پیشرفتت تو سرعتت بوده سرعت عملت تو جا به جا کردن اشیا ریز و درشت خونه از ده وسیله در دقیقه به ده وسیله در ثانیه ارتقا پیدا کرده چشم بد ازت دور باشه ایشاله اما متاسفانه من هیچ پیشرفتی در زمینه تسریع بهبود اوضاع نداشتم که هیچ کندتر هم شدم ناامید از بقا زحماتم ، هلک و تلکی می کنم دنبالت که که یعنی هنوز برام مهمه قابلمه جاش رو میز تلویزیون نیست و لیوان رو مبل و .... کلا با فلسفه وجودی کمد و کشو کابینت مشکل داری و طرفدار آزادی ظروف و دستمال ها و البسه از قفسی که ما آدم بزرگا ساختیم ، هستی . شایدم حق با تو باشه ، اما چرا کنترل ها رو مدام می ندازی تو حبس ؟؟!! آخرین بار دو روز طول کشید تا پیداش کنم انداخته بودیش تو ساکت و نمی دونستم گریه کنم یا بخندم
عاقل شدی ماشاله ، یسری از اذیتات کم شده و چون بیشتر می فهمی من بیشتر خوشحال میشم حالا دیگه می فهمی دست نزن یعنی چی حواست به داغی لیوان چای و غذا هست ، خودت زودتر از من می گی جیزه . خودت زمان تعویض پوشکت رو بهم می گی ، حتی دیروز رفتی خودت پوشک آوردی دادی دستم و گفتی "جیش" وقتی می خواستیم بریم بیرون تا حاضر بشیم گوله گوله اشکات می ریخت که زودتر بریم ددر اما الان صبر می کنی تا منم حاضر بشم . اگه خوراکی بخوای می گی گاگا شیر بخوای دهنتو باز می کنی و انگشتتو میزنی رو زبونت آب بخوای می گی آگو غذا بخوای می گی هام دیگه اجازه نمی دی من بهت غذا بدم خودت قاشق و دست می گیری البته فقط با من این رفتارو داری واجازه می دی مامانی و خاله ها قاشق دهنت بذارن خودت لباساتو پهن می کنی تا خشک بشه بشقابتو می ذاری تو ماشین ظرفشویی اگه درش باز باشه اگه نه می ذاری تو در ماشین لباس شویی شباهتشون تو پسوند " شویی " هست ، پس میشه !پ فدات بشم همچین جدی و با دقت گردگیری می کنی ! حتی فرش رو هم گردگیری می کنی مسواک میزنی خودت البته فقط دندونای پایینی رو الان یازده تا دندون داری و امروز فردا هم دوازدهمی در میاد . لباستو خودت انتخاب می کنی وقت شیر که میشه میری بالشتو هن هن کنان میاری میذاری رو پای من و می خوابی رو بالش و آماده که شیشه شیر رو بذارم دهنت ، دوست دارم خودم بهت شیر بدم از شیر مادر که محروم شدی حداقل محبت مادر و فرزندی رو از دست ندیم ، دلم می گیره خودت شیرتم بخوری و من فقط نگات کنم عزیزم از خدا خواستم خودش جبران کنه برات و بنیه قوی داشته باشی ، الهی آمین . ق م . ت نگذار آدمای حسود و بد خواه دور و برت باشن و نگذار روت تاثیر بذارن. از خدا می خوام شرجن و انس رو از تو دور کنه و آدم های بزرhttp://www.persian-star.org/difference/گ منش و خیر خواه دورت باشن و همنشینت . انشاله انشاله انشاله .
کارهات شیرین تر و حساب شده تر شده اگه بخوام از شیرین کاریهات بگم باید شبانه روزی بنویسم که نمیشه الانم سه نصفه شبه و بیدار موندن سخته از قبل عید من زکام شدم و بعد بابا گلو درد گرفت و ما برای محافظت از تو گذاشتیمت پیش مامانی ولی مجبور شدیم دو ساعت بیاریمت خونه بابا بزرگینا چون می خواستن برن سفر با اینکه ماسک زدیم متاسفانه گرفتی مریضی رو زنگ زدم دکترت و تلفنی نسخه پیجید ولی دلم آروم نگرفت خیلی بد خلق شده بودی چون ماشین هم نداریم در حال حاضر از بابا جون ماشین قرض کردیم و بردیمت پیش دکتر قطبی بماند که چقدر زنگ زدم و سماجت کردم تا بهم وقت داد منشیش ، چون وقت تلفنی نمی دن و باید حضورن بری اونم امکان داره تا برسی پر بشه کارد می زدی خونم در نمیومد ، منشی هم اینقدر سفت دکتر معاینه ات کرد و گفت کوش راستت ملتهب شده و گلوت چرک کرده و یک و نیم درجه هم تب داشتی سفکسیم و پروفن و سیتریزین و هانی تیم داد عین بابا از شربت بدت میاد و کلی گریه می کنی تا بخوری تا شیشه شربتو تو دستم میبنی فرار می کنی و میگی نه نه نه من فدات بشم ، درد و بلات بخوره تو سره بد خواهات عزیزم با اینکه خوش مزه است ولی بازم دوست نداری دو روزه خوب شدی و من خوشحال که خوب شد به روزگار من نیوفتادی ولی زهی خیال باطل ولی بعد یک روز اوج بیماری نمایان شد و سرفه و آبریزش بینی و بد اشتهایی 600 گرم کم کردی ، از خدا می خوام هیچ بچه ای مریض نشه خیلی سخته ، شما بچه ها خیلی کو چولو و گناهی هستین . از 26 اسفند تا دهم فروردین مریضیت طول کشیده هنوزم آبریش بینیت خوب نشده اما دیگه بیقرار و تبدار نیستی شکر خدا ایشاله که دیگه مریض نشی ، همیشه و همیشه تن و روح و فکر و قلبت سلامت باشه پسر قشنگم . خدایا ، خودت این فرشته ها رو بهمون دادی خودتم نگه دارشون باش . یکشنبه 11 فروردین 1392 :: 03:18 :: نويسنده : yazdaan
عزیز دلم چهارده ماهه پسرمی یه پسر شیرین و دوست داشتنی هر روز بازی می کنیم . لگو هات رو می ریزی زمین و با هم می چینیم . خونه مامانی اینا هم لگو داری و پسرعمو حمید من با خانوادش میان خونه مامانی اینا و پسراش لگو هاشون رو میارن که بازیکنن تو هم میری لگوهات میاری کلید محافظ برق تی وی و متعلقات هم اسباب بازی دیگه اته بهت گفتم برو روشنش کن گفتی نه ، بلند شدم که خودم روشنش کنم بدو بدو جلوتر از من خودتو در حالی که انگشت اشارتو آماده دکمه زدن کرده بودی به محافظ رسوندی و روشنش کردی و همونجا نشستی به مراقبت که من دست نزنم . یکشنبه 17 دی 1391 :: 16:55 :: نويسنده : yazdaan
بلاخره تصمیم گرفتی وسیله نقلیه ات رو تغییر بدی و از کف پاهای کوچولوت به جای زانو هات استفاده کنی مبارک باشه پسرم تو زندگی انسان راه افتادن جایگاه خاصی داره . خیلی خوب راه افتادی و خیلی کم افتادی اولین باری که رو دو تا پات قدم برداشتی یک هفته قبل از روز تولدت بود و در حد دو قدم بود که من به حساب نیاوردم. دومین بار بابا جون گذاشتت زمین و سه قدم برداشتی به سمت مامانی و دیگه هر چی تلاش کردن که راه بری نرفتی که نرفتی ، انگار دوست نداری کسی برات تصمیم بگیره فسقلی ! می دونستم که تواناییش رو داری که راه بری ولی نمی خوای . از یازده و نیم ماهگی بدون کمک و گرفتن از جایی می ایستادی، حتی یه دفعه ظرف میوه رو که توش سه تا هم پرتقال بود رو از زمین بلند کردی و ایستادی که بذاریش رو میز . و بلاخره چهاردهم آذر شروع به راه رفتن کردی من و بابا ذوق زده شدیم و متعجب که چقدر خوب می تونی راه بری من فکر می کردم اولش که شروع کنی به راه رفتن یک قدم به یک قدم می افتی ولی چشم شیطون کور خیلی کم می افتادی . دو سه روز اول به صورت ترکیبی هم راه می رفتی هم چهار دست و پا ولی بعد دیگه اصلا چهار دست و پا نرفتی . وقتی راه میری تو خونه انگار از کف پات گرد جادویی می پاشی نمی دونم چرا اینطور احساس می کنم ولی واقغا مطمئنم که وقتی تو ، تو خونه راه میری ناراحتی ها و سختی ها از خونمون دور میشن و شادی و برکت جاشون رو پر می کنن . دو سال پیش وقتی شیما اومده بود خونمون و مدام از این اتاق به اون اتاق می رفت به بابا گفتم یه روز بچه خودمون تو خونه این ور و اون ور میره و از تصورش خیلی لذت بردم . و الان اون تصور واقعیت پیدا کرده و من بارها بیشتر از اون تصور لذت میبرم وقتی راه رفتنت رو میبینم . و همیشه به این نتیجه می رسم که من چقدر باید خدا رو شکر کنم که تو رو دارم و نمی تونم .
جمعه 08 دی 1391 :: 02:05 :: نويسنده : yazdaan
پسر فسقلی من از الان سر بسر مامانش می ذاره وقتی کنترل دستمه ، میای بی هوا از دستم می کشیش و فرار می کنی . وقتی بهت می گم بدش بده پسره شیطون با شیطنت می خندی و می پری رو مبل همیشه وقتی می خوای فرار کنی میری رو مبل ، شاید این بخاطر حافظه ژنتیکی بشریته که موقع فرار به بلندی ها پناه می برن . وقتی هم که دارم تی وی می بینم میای موهامو میکشی و می خندی عجب بچه فجیعی است ماشاله . بدشم من کلی قلقلکت میدم و قش قش می خندی . خیلی دوست دارم این کارات رو ، البته فعلا !!! به هیچ عنوان بهت قول نمی دم که تا چند ساله دیگه هم همچنان هلاک این شرارتات باشم آقا کوچولو . شکلات و قند و کشمش خیلی دوست داری وقتی میریم خونه مامانی اینا ، اغلب رو میزشون هست . و حسابی از خودت پذیرایی به عمل میاری تو فرصت مناسب که بازم اگه بخوایم ازت بگیریم پا میذاری به فرار اغلب عصر با بابا خواب قیقلوله می کنید و اغلب من فرصت رو غنیمت می شمارم و استراحت می کنم ! نخیر میرم آشپزخونه و مشغول کار میشم تا بیدار نشدی و آویزن من که بغلم کن منم ببینم چکار می کنی . وقتی بیدار میشید بابا بغلت می کنه و بی سر و صدا میاید آشپزخونه و تا منو میبینی بلند می گی
بَ منم که خوراکم پریدنه ..................... ادامه مطلب برام مقدور نیست چون بیدار شدی و
بازم داری تمرینات ژیمناستیک میدی به لپتاپ و مقاومت کیبرد رو در برابر اصابت اشیای آسمانی می سنجی همچنین تعیین آستانه تحمل اعصاب من
دوشنبه 20 آذر 1391 :: 17:44 :: نويسنده : yazdaan
کوچولوی من تا الان این کلمات رو می گی ( چهاردهم آذر نود و یک ) عدی ...................... علی نه ............................نه نه ...........................همین طوری دور هم بخندیم آریه ........................آره آگو .......................آب می خوام آب .......................آب بازی کنم آب ...................... اشاره به آب ( مثلا آکواریوم که می بینی می گی آب ) انّا(تشدید رو ن ) ......انار أ او ......................... الو أینا .......................... از اینا أ اونا ....................... از اونا این ......................... این عجه ( Aja ) ...............عجب بع ......................... بی هوا می گی که منو بترسونی د ( Da ) .................. اجو به به ...................... به به افت یا نفت .............. رفت او اد .......................اومد نیس ......................نیست آخ ......................... ؟ اه .......................... اه ( وقتی عصبانی میشی ) پوف ....................... ؟ وقتی قمری اومده بود تو راه پله می گفتی معنیش رو نفهمیدم شاید صدای بال زدنش رو اینطوری تقلید می کردی جی جی ............... جی جی ( به ندرت می گی ) جیزه ......................جیزه آتیش .................... ؟ همینطوری می گی نمی دونم منظورت چیه فدات بشم از خدا می خوام همیشه غنچه لبات به گفتن حرفای قشنگ و زیبا باز بشه یکی یدونم سهشنبه 14 آذر 1391 :: 02:33 :: نويسنده : yazdaan
پسر من ، عزیز من هدیه آسمونی من ، امید منی برای امیدوار بودن به زندگی چقدر شیرینتر شدی و ما رو شاد می کنی قبل از داشتن تو چقدر زندگیم بی روح بوده ، در واقع داشتم ادای زندگی کردن رو در میاوردم این تعارف نیست ، عین واقعیته ، امیدوارم همیشه روح زندگی من باقی بمونی نور چشمم. خاطرات سیزده ماهگی رو به طور خلاصه برات می نویسم . چون الان اصلا حضور ذهن ندارم و فکرم پریشونه . اگه الان بیدار بودی حتما حالم خوب بود و می تونستم بهتر بنویسم . پیشرفت گفتاریت بیشتر بود تو این ماه . بیشتر علاقه نشون دادی برای راه رفتن اصلا از کارت سر در نمیارم ، می تونی راه بری ، پاهات قوی و قرصه ، ولی دوست نداری. منم عجله ای ندارم و اصلا دوست ندارم مداخلات بی خود داشته باشم. تمرینت نمی دم ، چون عقیده دارم که زود راه رفتن و تلو تلو خوردن تو ابتدای راه احتمال داره ایجاد مشکل کنه در آینده دور برای ستون فقرات . دیر شروع کن ولی خوب شروع کن . کلا تا این لحظه شاید 5 ساعت تو روروئک گذاشتمت . امیدوارم همیشه تنت سالم و قرص باشه و قوی بنیه باشی عزیز مامان
شنبه 11 آذر 1391 :: 02:19 :: نويسنده : yazdaan
روز عاشورا امسال برای ما عاشورایی تر شد . صبح عاشورا وقتی ما داشتیم در مورد اینکه من و یزدان خونه نمونیم بحث می کردیم ، چون من اصلا حوصله نداشتم از خونه برم بیرون و علیرضا می خواست بره مسجدشون طبق معمول هر سال و می گفت اگه نمی خوای بری پیش مامان اینا پس منم نمی رم و می مونم پیشتون . عمو بهروز تکلیفمون رو روشن کرد . ساعت نه و نیم صبح مامانم زنگ زد و گفت که عمو تصادف کرده ، جا خوردم و پرسیدم کی ؟ چیزیش شده ؟ فکر می کردم نهایتا دچار شکستگی شده باشه اما متاسفانه مامانم گفت که فوت شده . باورم نمی شد ، حتما اشتباه شنیده بودم حتما اشتباه شده و زنده است . گریه می کردم و می گفتم دروغ می گن نمرده .دروغ می گن نمرده . اما متاسفانه اشتباه نشده بود و عموی نازنین و دوست داشتنی من فوت شده بود .
آخه چطور ممکنه ؟ هنوزم باورم نمیشه ، یعنی من دیگه عمو رو نمی بینم ؟ دیگه محبتش رو نخواهم داشت ؟ دیگه صدای قشنگشو نمی شنوم ، صدای خنده های همیشگیش چی ؟ خدایا چقدر دنیا می تونه ظالم باشه ؟ عمو بهروز عزیزترین فامیل من بود ، منو خیلی دوست داشت ، همه می دونستن که چقدر به من محبت داره چرا باید به این زودی از دنیا بره حتی عمرش قد نداد که عروسی یکی از بچه هاشو ببینه . آخه چرا خدا جونم ، کاش منم از حکمتت با خبر بودم تا تحملش راحت تر بشه . دیدن گریه و شیون همسرت و بچه هات بیشتر دلمون رو آزرده می کرد. پریسات نوجوونه و براش سخته بدون پدر این دوران رو بگذرونه ، کی دعای خیر برای سارات بگه و روونه خونه بختش کنه . جای پدر عروس خیلی خالیه عمو .خیلی بابا برای دختر یعنی قهرمان ، یعنی پشت و پناه ، یعنی قوت قلب اونم بابایی مثله شما که اونقدر مهربون بودی و مدام قربون صدقه شون می رفتی . عموی قشنگم چجوری غم دوریت رو تحمل کنیم ، دلم برات تنگ شده کاش اونقدر خوش رو و مهربون نبودی ، کاش زود بزود به ما سر نمی زدی که حالا نبودت اینقدر احساس بشه . اگه قبل از تدفین روی ماهتو نمی دیدم دلم آروم نمیشد چقدر آروم و راحت خوابیده بودی . امام حسین پشت و پناهت باشه ، خوابت تعبیر شد و روز عاشورا رفتی . از خدا می خوام که بیامرزدت و مورد رحمت لا یتناهیش واقع بشی . از شما دوست عزیزی که این مطلب رو خوندی هم تقاضا می کنم فاتحه ای نثار روحش کنی .
شنبه 11 آذر 1391 :: 02:05 :: نويسنده : yazdaan
بهترین لحظه زندگی من زمانی بود که برای اولین بار تو رو بوسیدم تو اطاق عمل ، وقتی به دنیا اومدی و صدای قشنگ و قویت تو اطاق پیچید و چند دقیقه بعد آوردنت نزدیک صورتم و من روی ماهتو دیدم و بوسیدم ، صورتت گرم و خیس بود ، چقدر دلچسب و بی نظیر بود اون لحظه این خاطره هرگز طراوت و تازگی و دلنشینیش رو برای من از دست نمیده . بودنت و داشتنت ، بزرگترین موهبت خداوند در حق منه تو عزیزترین و ارزشمندترین دارایی من هستی هزاران هزار بار سپاسگذار خداوند مهربان و منان بعضی وقت ها خودم هم از شدت علاقه ایی که بهت دارم متحیر میشم چون من کلا آدم احساساتی و شاعر مسلکی نیستم و این احساسات بشدت لطیف و شیرین برای من غریب و بعید بنظر میرسه عزیز دلم ، قلبم ، روحم ، مولود خیر و برکت دوستت دارم ، در واقع عاشقتم امیدوارم یه عاشق واقعی و عاقل باشم . پسرم ، یزدانم ، پاره تنم ، خوب باش ، سلامت باش ، قوی باش ، با خدا باش ، و فرزند خلف ما باش من و بابا تو رو خیلی دوست داریم . وقتی تو رو نداشتم چطوری روزام می گذشت ؟
شنبه 27 آبان 1391 :: 02:22 :: نويسنده : yazdaan
بابا جون : یزدان میای بغلم ؟ یزدان : نه مامان : کنترلو بده به من یزدان : نه بابا خطاب به مامان : شام بریم بیرون ؟ یزدان : نه مامان : یزدان داداش می خوای ؟ یزدان : نه مامان : آبجی می خوای ؟ یزدان : نه مامان : یکی یدونه بمونی ؟ یزدان : ااه !! مامان خطاب به خاله : شربت می خوری برات بیارم ؟ یزدان : نه همش نه ، پسرم با هشتاد سانت قد هشتصد تا نه تحویلمون داده . ببینم به فرشته های روی زمین هم این طوری نه می گی یا نه ! خیلی با نمک " نه " می گی . صداتو عوض می کنی گاهی کوتاه و گاهی کش دار وقتی ما می خندیم بیشتر تشویق میشی و نه های بیشتری می گی وقتی سیر میشی سرتو بر می گردونی و می گی نه خدا رو شکر که شهامت گفتن سخت ترین کلمه دنیا رو داری اونهم در زمانی که ده تا کلمه هم بلد نیستی هنوز. امیدوارم وقتی بزرگ شدی و تفاوت بین خوبی و بدی رو متوجه شدی همچنان بتونی براحتی و البته به جا " نه " بگی . از صمیم قلبم از خدای منان می خوام که شهامت و دانایی لازم رو بهت بده ، تا بتونی بدی رو خوبی ، تاریکی رو از روشنایی ، خیر رو از شر ، راه از بیراه ، دوست رو از دشمن تشخیص بدی و انتخاب های عاقلانه و خوش سرانجام داشته باشی گنج من . همه پدر و مادرا دوست دارن بچه هاشون بتونن از خودشون مراقبت کنن . کاش بچه ها فقط همین یه آرزوی والدینشون رو بر آورده کنن.
شنبه 27 آبان 1391 :: 02:02 :: نويسنده : yazdaan
عیدت مبارک پسرم ایشاله همیشه دعای جدت پشت و پناهت باشه عزیزم . به مناسبت عید بابا جون اینا رو دعوت کردیم و یه شام چرب و چیلی دور هم خوردیم بابا بزرگینا هم جشن عروسی دعوت بودن برای همین نتونستن بیان. خوش گذشت ، مخصوصا با شیرینکاری فسقلی مجلس . ده روز پیش تولدت بود . و چون خسته بودی عکس خوبی هم نتونستیم باهات بگیریم، برای همین من تزئینات رو جمع نکردم که عید پسرم شادتر برگذار بشه . ولی زهی خیال باطل که بازم بعد از دو تا عکس شروع کردی به بی قراری و من مطمئن شدم که از عکس گرفتن بدت میاد . نمکدون رو هم می خواستی ، دادن دستت که سرت گرم بشه تا تو عکس چهره ات خندون بشه. به خاله گفتم بگیر ازش می شکندش ، سابقه داشته ، فنجونمم شکسته قبلا اما کی می تونست ازت بگیره ، خلاصه تو همین گیر و دار خوشحالی کردی و نمکدون ها رو کوبیدی به هم و ... خاله الی هم مدام داشت عکس می گرفت تا شاید از بین عکس ها یکی دوتاش خوب از آب دربیاد. ببین چه عکسایی شده ، به به
بومممممممممممممم نمکدونهای سرویس چینی مامان رو به همین راحتی شکستی فدای سرت ، من ترسیدم که نکنه آسیبی بهت برسه که خدا رو شکر چیزی نشد با بغض بهم نگاه کردی که بزنی زیر گریه ، گفتم اشکال نداره مامان ، مامانی اینا هم حواستو پرت کردن که گریه نکنی بغل باباجون بودی و حسابی نمک بارون شد بعد عمو علیرضا بغلت کرد و منم خورده های چینی رو جمع کردم و بابا هم جاروبرقی کشید
من فدای چهره آروم و مغمومت برم همه زندگیم فدات
فکر نمی کردیم بتونی چینی با این ضخامت رو بشکنی اینم خاطره یا یاد موندنی دومین عید سید کوچولم .
سهشنبه 23 آبان 1391 :: 03:14 :: نويسنده : yazdaan
|