<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://yazdaan.loxblog.com</title>
<link>https://yazdaan.loxblog.com</link>
<description></description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>به نام یزدان</title>
<link>https://yazdaan.loxblog.com/به-نام-یزدان</link>
<guid>https://yazdaan.loxblog.com/به-نام-یزدان</guid>

<description><![CDATA[
به نام یزدان پاک
&nbsp;وبلاگ پسرم&nbsp;&nbsp; &nbsp; یزدان قشنگم&nbsp;&nbsp;&nbsp; رو افتتاح می کنم 
امیدوارم به لطف ایزد منان خاطرات زیبا و دوست داشتنی رو برات به یادگار بذارم 
تا بعدها بتونه در شناخته خودت بهت کمک کنه عزیزه مامان
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>روزگار ما قبل از بدنیا اومدنت</title>
<link>https://yazdaan.loxblog.com/روزگار-ما-قبل-از-بدنیا-اومدنت-1</link>
<guid>https://yazdaan.loxblog.com/روزگار-ما-قبل-از-بدنیا-اومدنت-1</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;یا الرحم الراحمین
&nbsp;
می خوام از قبل از بودنت برات بگم 
زندگی مشترک من و بابایی با عشق دو جانبه شروع نشد&nbsp;بابا عاشق بود و من نه 
یک عالمه تردید و دودلی فکر و قلب منو محاصره کرده بود
اما با گرمای محبت و عشقی که بابایی بی دریغ نثارم می کرد یخ قلبم آب شد
یه روز بهاری برای اولین بار همدیگر و دیدیم و 
یه روز بهاری هم زندگیه مشترکمون رو شروع کردیم 
و به لطف خدا موافق و همراه بودیم تا الان و انشالله بازم همین طور باشیم
و تو حاصله این عشق پاک هستی 
برای همین شبیه هر دومون هستی عزیزم&nbsp;... 
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;قبل از اومدنت زندگیمون آروم و خوب بود و عشقمون هم متعادل و آروم &nbsp;
اگه می گم عشق، منظورم عشق صد در صد ناسره و بی قیدو شرط نیست 
همین طور که صد در صد منیت و خود خواهی
گاهی فداکاری و گذشت از خواست دل ، به خاطر دل دلدار و
گاهی هم منیت .
نمیشه ادعا کرد عشق انسان به انسان میتونه ناب و بی قید و شرط باشه 
فقط عشق خدا به بنده اش اینطوره.
حتما الان که داری این مطلب رو می خونی اینقدر بزرگ شدی که درک کنی 
حرف هام رو شازده پسری
اما عشقه مادر و فرزندی قدم رو فراتر می گذاره (در مورد عشقه پدر و فرزندی هم بابا باید بگه)
شباهتش به&nbsp;عشق ناب زیاده،
نود و&nbsp;هفت درصد فداکاریه
خیلی زیباتر و آسمونی تر از عشق به همسر 
و البته متفاوت تر ، انصاف نیست که این دو عشق رو 
با هم مقایسه کرد . از دو نوع متفاوت اما شبیه به هم هستن.
وقتی ازدواج کردم&nbsp;عاقلتر&nbsp;،با گذشت تر ، بلندنظر تر&nbsp;&nbsp;شدم و 
صفاتی جدیدی رو در خودم پیدا کردم .
مثل اینه که یک طبقه می ری بالاتر
هر چی ارتفاعت از سطحه زمین بیشتر میشه مسائل و مشکلات و 
شادی های قبل کوچکتر میشه و حالا 
به خاطره این ارتفاع گرفتن وسعت دیدت به محیط اطرافت بیشتر میشه و 
مسائل و راه های بیشتری&nbsp; پیش چشم داری وکشف می کنی و
دیدت جامع تر میشه مثله گوگل مپ (وسط بجث فلسفی جغرافیا !)
و بعد از اینکه مادر یه دسته گل محمدی مثله شما شدم 
عاشقتر شدم و صفات دیگه ای از صفات خداوند رو در خودم پیدا کردم .
بازهم ارتفاع گرفتم و حالا مسائل و راه های جدیدی رو می بینم که همش
مربوط به توست 
از خدا می خوام که کمکم کنه تا بتونم درست تصمیم بگیرم و درست رفتار کنم 
من و بابا قصدمون و تمام تلاشمون اینه که تو موفق باشی و
از احساس موفقیت تو تمام طول زندگیت لذت ببری و خدای یکتا ازت راضی باشه 
برای ما&nbsp;فرقی نداره&nbsp;چه راهی رو انتخاب می کنی 
اما برامون مهمه راهی که در پیش می گیری 
راه خداپسندانه ای باشه&nbsp;پاره تنم&nbsp;&nbsp;
(این کمترین شکرانه ایی که در قباله عشقه بی دریغش میدیم)
&nbsp;&nbsp;&nbsp;
دعای من برای یکی یدونم از زبان عالیجناب حافظ 



تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
&nbsp;

وجود نازکت آزرده گزند مباد



سلامت همه آفاق در سلامت توست
&nbsp;
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد


جمال صورت و معنی ز امن صحت توست
&nbsp;
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد


در این چمن چو درآید خزان به یغمایی
&nbsp;
رهش به سرو سهی قامت بلند مباد


در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
&nbsp;
مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد


هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند
&nbsp;
بر آتش تو بجز جان او سپند مباد


شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی
&nbsp;
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد



&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>کاش الان آبان ماه بود</title>
<link>https://yazdaan.loxblog.com/کاش-الان-آبان-ماه-بود</link>
<guid>https://yazdaan.loxblog.com/کاش-الان-آبان-ماه-بود</guid>

<description><![CDATA[
یا معطی
مامانم
اگه بدونی دیشب وقتی شروع کردی به وول خوردن و جست و خیز
چقد دلم خواست کاش الان آبان بود و به دنیا اومده بودی و می تونستم بغلت کنم
خیلی دوست دارم مامانی
احساس می کنم یه جواهر گرانبها تو دلمه 
ایمان دارم تو یه پسره فوق العاده هستی
مرد بودنت رو احساس میکنم مرد کوچولوی من
احساس می کنم یه آقای به تمام معنایی
&nbsp; فهمیده و عاقل
آرزوم اینه که بتونم خوب تربیتت کنم عزیزم
با دستای کوچولوت دعا کن و اینو از خدا بخواه]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>بیست روزگی</title>
<link>https://yazdaan.loxblog.com/بیست-روزگی</link>
<guid>https://yazdaan.loxblog.com/بیست-روزگی</guid>

<description><![CDATA[
یکی یدونه مامان
امروز 20 روز شد که اومدی تو دنیا
از وقتی اومدی روزا دیر می گذرن و من خوشحالم از این بابت
چون دوست ندارم زود بگذره و بزرگ شی و من لذت نبرده باشم
قربون خنده های قشنگت برم من
وقتی جات خشکه و شیرتم خوردی یه لبخند گنده تحویل مامان میدی و دلش و شاد می کنی
تمامه خستگیم از تنم در میره
امیدوارم همیشه لبت خندون باشه 
طاقته گریه ات رو ندارم پسرم طاقت ناراحتی و غصه ات رو ندارم
از خدا می خوام همیشه نگه دارت باشه و از روح و فکر و قلب پاکت مواظبت کنه
قول بده همیشه و همه جا خدا رو در نظر داشته باشی یادت نره اسمت چیه
یزدان
چقدر اسمت و صاحب اسمت رو دوست دارم عزیزم
پسره کوچولوی من از خدا می خوام خوب بزرگ بشی
عاقل و متین و با هوش و با طراوت باشی
ایشاله من باشم و ببینم این روزا رو]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>سوم آبان زادروز پسرم شد</title>
<link>https://yazdaan.loxblog.com/سوم-آبان-زادروز-پسرم-شد</link>
<guid>https://yazdaan.loxblog.com/سوم-آبان-زادروز-پسرم-شد</guid>

<description><![CDATA[
یا رئوف
&nbsp;
پسر قشنگه مامان
بلاخره اومدی تو بغلم
از اینکه خودت روز تولدت رو انتخاب کردیو خودت تصمیم گرفتی بدنیا بیای واقعا خوشحالم 
چقدر از داشتنت شاد و ذوق زده ام
حیف هیچوقت مادر نمیشی که حال منو درک منی
عزیزه مامان
از نگاه کردنت سیر نمیشم
دوست دارم ساعت ها بغلت کنم و به چشمای قشنگت نگاه کنم و تحسینت کنم
چقدر برام عزیزی
چقدر برام دلچسب و دوست داشتنی هستی گلم
وقتی بوت میکنم مست میشم
بوی بهشت میدی پسرم بوی بهشت
احساس می کنم خدا قلبم رو از سینم بیرون کشیده و گذاشته تو دستام
آسب پذیر شدم ، خار به پات بره من میمیرم
خدایا بهم رحم کن و از جگر گوشم محافظت کن&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; "الهی آمین"
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>روزی که اومدی پیشمون</title>
<link>https://yazdaan.loxblog.com/روزی-که-اومدی-پیشمون</link>
<guid>https://yazdaan.loxblog.com/روزی-که-اومدی-پیشمون</guid>

<description><![CDATA[
یا جمیل
&nbsp;
دیگه به روزای آخر نزدیک می شدیم و من هم خوشحال بودم و هم ناراحت
خوشحال بودم که بلاخره انتظارم به سر میاد و روی ماهت رو می بینم 
و ناراحت از اینکه می خوای ازم جدا بشی
از اینکه همیشه با من بودی لذت می بردم کاش میشد همیشه پیشم باشی 
خوب رویابافی بسه 
من و بابایی برای دنیا اومدنت لحظه شماری می کردیم&nbsp;
بیشتر از ما، مامانی و باباجون&nbsp;
بابا جون کاسه صبرش سراومده بود،
خیلی برای اومدنت خوشحال بودن پسرم ....
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
دهم آبان دوران بارداری من کامل میشد یعنی امروز 
ولی در صورت سزارین دکترم گفتن بین 1 تا 3 آبان
و با توجه به پوزیشن نا مناسبت احتمال قوی به روش سزارین باید دنیا می یومدی
من گفتم دوست دارم 5 آبان دنیا بیای که بیشتر پیشم باشی و رشدت کاملتر باشه 
خانم دکتر قبول کرد،ولی گفتن که باید خیلی حواسم به حرکتات باشه و 
به محضه کم تحرکیت&nbsp;برم بیمارستان
خیلی خانم نازنین و دوست داشتنی ای هستن 
خدا سلامتی و عزت بهشون بده 
با حرف ها&nbsp;و آرامشی که داشتن به من هم آرامش میدادن از صمیم فلب ازشون ممنونم
دوم آبان بود ساعت ١٢ نیمه شب ....
من پای لب تاپ بودم و داشتم با مامانای کلوپی که برای نی نی های&nbsp;آبان ٩٠ 
درست کرده بودم ،&nbsp;صحبت می کردم
یکی از مامانا تاره پسرش دنیا اومده بود 20 روز زودتراز موعد 
گفت الان پسرم تو بغلمه وحس خیلی قشنگیه مادر شدن
یهو دلم غصه دار شد ،
آرزو داشتم تو هم تو اون لحظه تو بغلم بودی عشقم
(مثل همین الان که تو بغلمی و من دارم&nbsp;با یک دست&nbsp;برات می نویسم )
تا ساعت 3 نیمه شب پای نت بودم بی خوابی زده بود به سرم
شما هم از سره شبی مدام تو دله مامان وول می خوردی طوری که به بابا علیرضا گفتم
آخر این پسملی کیسه آبشو پاره می کنه امشب
رفتم خوابیدم
حدود ساعت 5:45 صبح یهو از خواب پریدم
همون شد که حدس زده بودم
بابا رو بیدار کردم و بهش گفتم &nbsp;می خوای دنیا بیای
اینقدر هول کرده بود که نگو
گفت زود باش حاضر شو بریم
می ترسید اگه دیر بریم به شما آسیبی برسه
آخرین لحظات زندگی دونفره ما بود 
من اصلا دلهره نداشتم ، داشتم به کارایی که باید انجام بدم فکر می کردم
رفتیم بیمارستان لاله و بستری شدم&nbsp; و آمادم کردن 
ساعت 8 رفتم اطاق عمل
بابایی خیلی نگران بود، نمی گفت ،&nbsp;ولی از چهره مهربونش معلوم بود 
ازم عکس و فیلم هم تهیه کرد
خانم دکتر هم همراهیم کردن تا اطاق عمل 
دفعه اول بود تو بیمارستان بستری می شدم برام تازگی داشت 
اینقدر خوابم میومد که نا نداشتم جواب سوالاتشون رو بدم حتی 5 دقیقه ای هم خوابیدم 
رو تخت اطاق عمل 
دکتر بیهوشی اومد و داروی بی جسی رو تزریق کرد
یهو حالم بد شد حالت تهوع شدید گرفتم همراه یه استرسه مرگ آور
خیلی بد بود الانم یادش اذیتم می کنه
5 دقیقه بعدش صدای قشنگت تو اطاق پیچید گریه می کردی
چه حسی قشنگی 
بعدم خودتو دیدم گذاشتنت پشت سرم و من تا جایی که گردنم می چرخید
به سمتت چرخیدم و تمامه مدتی که اونجا بودی نگات کردم
یه پسره خوشگلو سفید مثله برف
شما راس ساعت&nbsp;
هشت و نیم صبح&nbsp;روز سه شنبه سوم آبان ماه سال هزاروسیصد و نود 
پا به دنیای خوبی ها و بدی ها گذاشتی 
پرستار اثر پاهای کوچولوت رو گرفت و بهم نشون داد
قربون پاهای کوچولوت پسر خوش قدمم
احساس می کردم سردته گفتم سردش نشه 
بعد صورته ماهتو آوردن نزدیکه لبام
بوسیدمت چقدر گرمو لطیف بود چقدر لذت بخش و تکرار نشدنی
بردنت تمیزت کنن که بعدش بری بخش تا من بیام پیشت، باید منتظر می موندم 
پرسیدم کی میرم بخش ؟
دلم داشت برای دیدنو بغل کردنت پر می کشید;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شادم از داشتن جواهری مثل تو پسرم</title>
<link>https://yazdaan.loxblog.com/شادم-از-داشتن-جواهری-مثل-تو-پسرم</link>
<guid>https://yazdaan.loxblog.com/شادم-از-داشتن-جواهری-مثل-تو-پسرم</guid>

<description><![CDATA[
یا حکیم
یکی یدونم داری بزرگ میشی جلو چشمام و من لذت میبرم
از اینکه دارمت خوشحالم
یه روزایی بود که از داشتن بچه متنفر بودم&nbsp; و مضطرب میشدم
احساس می کردم با اومدن بچه من و&nbsp;بابات از هم دور میشیم و
دیگه فرصت دوست داشتن همو نداریم و بچه باعث اختلاف میشه و دیگه راحتی نداریم و
&nbsp;هر وقت دوست داشته باشیم نمی تونیم بریم سفر و ...
و در ازاش کلی نگرانی و شب بیداری و زحمت خواهیم داشت و یه زبون ناسپاس در آینده
الان که تو رو دارم می بینم که درست فکر کرده بودم
دیگه راحتی و استراحت ندارم
خیلی دلم سفر می خواد ولی بخاطر اینکه مریض نشی نمی تونیم بریم
کلی اضافه وزن&nbsp;پیدا کردم &nbsp;و اصلا تو آینه به خودم نگاه نمی کنم
خیلی غصه می خورم اگه نتونم به وزن سابقم بر گردم
ولی اینقدر شادم از داشتن جواهری مثل تو پسرم
احساس عشقی دارم نسبت بهت که با دنیا عوضش نمی کنم جگر گوشم
کافیه با چشمای معصوم و پاکت یه نگاه تو چشمام بکنی تا من همه هستی رو فدات کنم
وقتی لبخند می زنی قلبم تندتر میزنه گلم
خیلی دوستت دارم و این احساس رو می پرستم و خدا رو شکر می کنم که تو رو بهم داد
و من رو با اومدنت مادر کرد
پسرم ، وجود منی پس پاک بمون و محبوب خدای مهربون باش
انشالله پدر بشی
پدر بچه هایی صالح و سالم
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>برام خیلی سخت بود</title>
<link>https://yazdaan.loxblog.com/برام-خیلی-سخت-بود</link>
<guid>https://yazdaan.loxblog.com/برام-خیلی-سخت-بود</guid>

<description><![CDATA[
پسر قشنگم ،عزیز دلم 
&nbsp;

&nbsp;

&nbsp;

کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدای
به تجمل بنشیند به جلالت برود

آدم سنگ بشه ولی مادر نشه گلم
خیلی برام سخته دیدن اشک و ناراحتیت ولی باید عاقلانه رفتار کرد 
وقتی گریه می کنی آرزو می کنم قدرتی داشتم که در لحظه آرومت می کردم 
و درد و غمتو از بین می بردم جیگر گوشم 
متاسفانه ندارم 
خدا با دله آدم چکار می کنه


&nbsp;
چقدر برام سخت بود 
تو این دو ماه و نیم هر وقت یاد این قضیه میوفتادم استرس می گرفتم
بلاخره بردمت و تموم شد
خیلی تحقیق کردم 
و جراح عمومی رو برای این کار انتخاب کردم
دوست نداشتم ببرمت پیش پزشک عمومی
چون عوارضش تمام زندگیت رو تحت الشعاع قرار میداد عزیزم
خلاصه بردیمت پیش خانم دکتر
خانما مهربونتر و ظریفتر کار می کنن و با بچه ها با حوصله و صبر برخورد می کنن
&nbsp;
من تمام تلاشمو کردم که&nbsp; به بهترین وجه انجام بشه و از خدا خواستم مواظبت باشه
همه منو تنها گذاشتن تو تصمیم گیری از ترسشون
من خیلی حساسم و نگران 
می ترسن منو راهنمایی کنن و بعد خدای نکرده اتفاقی بیوفته و من تقصیرو بندازم گردنشون
قلبمی پسرم 
الان آروم خوابیدی 
زیاد اذیت نشدی خدا رو شکر 
ایشاله بعدشم به خوبی بگذره
بعد از جراحی خانم دکتر گفت مسئله ای نداره پوشکش کنی
اما من نکردم این کارو تا راحت باشی
برای اینکه آرومت کنم بغلت کرده بودم و راه میرفتم 
وقتی داشتم دور می زدم یهو جیش کردی و عین فواره آبی شدی 
چرخشی&nbsp; و بلند 
متبرک کردی فرشو موکت و منو خودتو 
بلاخره تموم شد خدا روشکر 
&nbsp;
هزاران بار خدارو شکر می کنم که سالمی ایشاله همه بچه ها سالم باشن و هیچ بچه ای گذارش به بیمارستان و جراحی نیوفته&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;خدایا &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
ازت ممنونم که پسرم سالمه این از لطفه بی پایانته نه از لیاقت ما 
ماشاله به پسری 
خیلی دوست دارم عزیزم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییی

امروز بردیمت برای ختنه 
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>اولین لبخند</title>
<link>https://yazdaan.loxblog.com/اولین-لبخند</link>
<guid>https://yazdaan.loxblog.com/اولین-لبخند</guid>

<description><![CDATA[
یا حی
از همون روزای بدو تولدت وقتی همه چیز روبراه بود برات لبخند میزدی برام
برام جالب بود که اگه انقباضات غیر ارادیه چرا وقتی سیر میشی و
&nbsp;پوشکت رو عوض می کنم لبخند غیرارادی میزنی ؟؟!!!!!
قضیه رو جناییش کردم 
اولین لبخنده&nbsp;ارادیت تو 41 روزگیت بود
با مامانی و خاله ها و زن دایی دورت جمع شده بودیم و قربون صدقت می رفتیم گلم
بعد مامانی دستای کوچولوت رو گرفت و برات شعر
&nbsp;دس دسی باباش میاد صدای کفش پات میاد رو خوند برات 
و برای اولین بار آگاهانه برای مامانی خندیدی اینم عکس اون لحظه اته عزیزم 

یکمی هم فیلم گرفتم ولی از بد شانسی رم موبایلم پر شد و
&nbsp;دوربین خاله هم شارژ نداشت
اما همین یکم هم برام عزیزه
چقدر خوبه که می تونیم این لحظات رو برات ثبت کنیم و بیشتر برای خودمون
دلم برای این روزات تنگ میشه 
الان تو بغلم خوابی پسرم و من نفس کشیدنت رو احساس می کنم 
ایشاله همیشه لبت به لبخند باشه
لبخند آگاهانه و سفید عزیزم 
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>خیلی دوستت دارن</title>
<link>https://yazdaan.loxblog.com/خیلی-دوستت-دارن</link>
<guid>https://yazdaan.loxblog.com/خیلی-دوستت-دارن</guid>

<description><![CDATA[
یا منان
پسرم شما الان 27 روز از عمرت میگذره
تو این مدت سعی کردم برات مامان خوبی باشم
10 روز اول تولدت مامانی اومد خونمون و به شما و من و بابا رسید
باباجونم دوریشو بخاطر شما تحمل می کرد و تقریبا هر روز بعد از نماز مامد دیدنه شما و مامانی
واقعا ممنون و مدیون زحمات مامان گلم هستم و همینطور صبوری بابای مهربونم
انشالله تنش سالمباشه و خداوند بهشون عمر باعزت بده که سایشون بالا سرم باشه 
الهی آمین و شکرت 
خیلی دوستت دارن بیش از حد تصور من
خاله ها هم همینطور عزیزم و دایی و زن دایی هم
تقریبا ه روز میومدن دیدنت پسرم دورت حلقه میزدن و قربون صدقت می رفتن
من لذت میبرم و از اینکه دوستت دارن و دورو برت هستن&nbsp;خوشحالم دلبندم
بخاطر شما خونه ما هم رفت و آمد به خودش دید
قبلا خیلی کم به دیدن ما میومدن که مزاحم&nbsp;&nbsp;نباشن
ولی الان دور و برم شلوع شده
همه دوست دارن بیان خونم یا ما بریم خونشون
حتی دو شبم به اصرار باباجون شب موندیم خونشون
عشق می کنن باهات
باباجون بغلت میکنه سرشو میذاره رو سینت قربون صدقت میره میگه گل منه عزیزه منه
مامانی مدام داره میگه عسله جیگره قربونش برم و ...
خوش بحالت
&nbsp;چه مامانه حسودی !!!!!
قربونت برم ، تو رو دوست داشته باشن و بهت محبت کنن انگار منو دوست داشتن و به من محبت کردن
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:08:26 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

