خاطرات پسری




چند روز پیش جشن عروسی همکار بابا بود که من ترجیح دادم نبرمت چون دست تنها بودم و هم اینکه باغ بود

و امکان داشت سرد بشه ، برای همین موندی خونه مامانی اینا

وقتی هم که نمی برمت ، با اینکه می دونم به نفعته ولی دلم برات تنگ میشه و همش می گم کاش میاوردمت

بعد از مجلس آوردیمت خونه و گذاشتمت تو تخت و پارکت و خودمونم رفتیم اطاق بغلی تا لباس هامون رو عوض کنیم

پنج دقیقه بعد اومدم تو اطاق ، یهو دیدم یه جفت چشم گوشه تخت خودمون زل زده بهم

قالب تهی کردم ، من نمی دونم چطوری از تخت و پارکت اومدی بیرون اونم بدون سر و صدا ؟؟!!

دو روز قبلشم منو حسابی ترسوندی

می خواستم برم آرایشگاه وقت بگیرم برای عروسی ولی کارتشون رو گم کرده بودم

ساعت 10 و نیم شد ولی بیدار نشدی

تصمیم گرفتم تا تو خوابی برم تا سر کوچه و شماره آرایشگاه رو بگیرم و بیام

بی سرو صدا حاضر شدم و برگشتم که چک کنم ببینم هنوز خوابی یا نه

همچین که برگشتم دیدم یه کله کوچولو از گوشه تخت ، از زیر تور پشه بند متبسم زل زده به من

کلا عاشق ترسوندنه منی

سه شب هم چون کارام رو هم تلنبار شده بود تا صبح بیدار موندم و ساعت 5 صبح بود که بلاخره خوابیدم

و شما هم بر خلاف هر روز که تا ساعت 11 می خوابیدی حداقل

اون روز ساعت 8 بیدار شدی

آوردمت تو پذیرایی و رفتی رو کاناپه نشستی من هم برای اینکه نیوفتی کنار کاناپه دراز کشیدم

یه لحظه چشمم سنگین شد و خوابم برد که با صدای گرومپ از خواب پریدم و مطمئن بودم که افتادی

دیدم  از روی دسته کاناپه رفتی رو مبل کناریش

تا منو دیدی یه لبخنه گنده و غلیظ تخویلم دادی و باهام بای بای کردی

من نمی دونستم بخندم به این کارت ، یا عصبانی بشم از اون کارت

گاهی فکر می کنم می دونی داری چکار می کنی و من نباید گول فسقلی بودنت رو بخورم

چون هیچ وقت تو این موقعیت ها بای بای نمی کردی

 

 

 




دوشنبه 24 مهر 1391
:: 05:32 ::  نويسنده : مامان

عزیز مامان الان دیگه یازده ماهت شده

هم خوشحالم و شکرگذار که بزرگ شدی و سلامتی

اما باورم نمیشه که یک ماه دیگه یک سالت میشه

چقدر زود گذشت

این ماه 150 گرم وزن گرفتی و رشد قدی هم نداشتی

البته ماه پیش به خاطره سفر و اجلاس سران غیر متحد دکترت شیفت بود و یازدهم بردیمت چکاپ

و این ماه چهارم بردیمت

خدا رو شکر سلامتی و من از رشدت راضی هستم هر چند مثله چهار ماهگیت تپل نیستی

هر روز آتیش پاره تر از دیروز

از رو این مبل میری رو اون مبل ، خیلی می ترسم که بیوفتی بین فاصله دو تا مبل

وقتی به کارات نگاه می کنم واقعا مطمئن میشم که خدا بچه ها رو از خطرات حفظ می کنه و ما والدین

فقط داریم ادای مراقبت کردن رو در می آریم .

هر چی بزرگتر میشی سلایقت هم تغییر می کنه 

هم تو خوراک هم تو انتخاب اسباب بازی هات

و گاهی گیج میشم از سرعت تغییراتت 

ادبیات مخصوص خودت رو برای ارتباط برقرار کردن داری

مثلا وقتی ازت می پرسم شیر می خوری ؟ اگه بخوای می گی " eh " اگه نخوای یا سکوت می کنی

و یا سرت به چپ و راست تکون میدی که یعنی نه

وقتی می خوای بری پارک می گی " ee  eh "

وقتی می خوای بری ددر به در اشاره می کنی

وقتی دوست داری شادی کنی و ترانه چایی چایی رو گوش بدی خودتو تکون تکون میدی

اگه پشتم بهت باشه با دستت می زنی رو شونه ام که برگردم بهت نگاه کنم

صبح ها وقتی زودتر از من بیدار میشی با جیغ زدن منو بیدار می کنی، من کی تو رو با جیغ بیدار کردم؟

یکم مهربونتر با مامان رفتار کنم پسرم

موقع خواب ماساژت میدم و تو هم قلقلکت میادو قه قه می خندی

هنوزم وقتی سرفه یا عطسه کنیم فکر می کنی داریم باهات بازی می کنیم و می خندی

خونه مامانی اینا خیلی بازیگوشتر میشی 

از بس که باهات بازی می کنن ، از دیدن رفتاراشون با تو و محبت عمیقشون به تو خوشحال میشم

امیدوارم همیشه همه ی آدمای خوب دوستت داشته باشن واقعا و آدمای بد تو زندگیت نبینی و شرشون ازت

دور باشه پسرم

خیلی دوستت دارم پسرم و بخاطر این دوست داشتن خیلی رنجوندمشون که مبادا به تو آسیبی نرسه

امیدوارم هیچ وقت و هیچ کس ( بالخص  خودم ) بهت آسیبی نرسونیم چه از روی نادونی و چه از سر عشق

از خدا می خوام راه درست رو بهمون نشون بده

 

 




چهارشنبه 19 مهر 1391
:: 12:12 ::  نويسنده : مامان

عسل من

عاشق بازی کردن هستی گلم،یه سری از بازی ها رو هم خودت اختراع کردی

- مثلا روروئک ات رو هل میدی مثل واکر و اسباب بازی یا هویجت رو می گذاری رو میزش یعد میندازیش پایین

دوباره میاریش بالا و دوباره ادسر.

- فکر می کنی وسیله ی مورد علاقه ات چیه ؟ !

پشه کش !!

یه دونه قرمزش تو خونه مامانی اینا و یه دونه بنفش یاسیش تو خونه خودمون

وقتی هم که می خوایش و پیداش نمی کنی دور تا دور خونه رو می گردی و

دستت رو تکون میدی و می گی " ایس "

- اجو بازیت خیلی با نمکههههه به طوری که قلبم از تپش وایمیسته وقتی اجو میکنی

اینقدر با نمک میشییییییییییییییییییی

سرتو می چسبونی به شونه راستت ، لپت میوفته بیرون ، دلم می خواد بغلت کنم محکمممممممممممم

 

- ادامه دارد......

 




شنبه 01 مهر 1391
:: 22:28 ::  نويسنده : مامان

یکی یدونه مامان

بزرگتر شدی و توانمندتر به لطف خدا

و رابطه ما هم قویتر

و چون عملا نمیذاری من با لپ تاپ کار کنم نمی تونم خاطرات بیشتری برات ثبت کنم

کارایی که یاد گرفتی عبارتند از :




ادامه مطلب ...


چهارشنبه 29 شهریور 1391
:: 19:09 ::  نويسنده : مامان

پسر قشنگم دیگه نه ماهت شده ، به همین زودی !

نه ماه زیر قلب من زندگی کردی و رشد کردی و نه ماه روی زمین زندگی کردی و در واقع تو بغله ما

عزیز دلم ما باید خدا رو شکر کنیم که این هجده ماه رو به سلامت پشت سر گذاشتیم

از خدا می خوام همه بچه های دنیا سالم و شاد زندگی کنن .




ادامه مطلب ...


پنج‌شنبه 12 مرداد 1391
:: 03:52 ::  نويسنده : مامان

عزیز مامان

روزها می گذره و عشق من به تو بیشتر میشه ، اینقدر زیاد که نمی تونم تحمل کنم بعد محکم بغلت می کنم

و اینقدر بوست می کنم

فدای چشمای معصومت بشم من که با تعجب بهم نگاه می کنی

عزیزدلم ، از اینکه دارمت بی نهایت خوشحالم

هرچند هنوزم بلد نیستم واقعا دوستت داشته باشم هنوزم عشقم کامل نیست

دیگه چهار دست و پا میری و داری با دست و پای کوچولوی خودت به سمت کشف دنیای اطرافت میری

و از این بابت خیلی خوشحال و هیجان زده ای

روز اولی که این چستجو شروع شد ذوق زده می رفتی و جیغ  میزدی

دستات رو شالاپ شالاپ می کوبیدی رو فرش

الان حرفه ای شدی و بی سر و صدا جرکت می کنی

هر جا میرم راه میوفتی دنبالم و بعد هم مستقیما میری به سمت خطرناکترین اجسام و نا امن ترین گوشه های

خونه ، به لطف تو من نگاه عمیق تری به محیط و اشیا پیدا کردم

عمر منی پسرم

گاهی که قربون صدقه ات میرم و نازت میدم متوجه میشی که چقدر دوستت دارم و

خودتو لوس می کنی برام ، از نگاهت معلومه , نق می زنی و خودتو ناراضی نشون میدی که بیشتر لوست کنم

خیلی هم منو دعوا می کنی

مواقعی که نمی ذارم به خودت اسیب بزنی یا وسیله ای رو از دستت می گیرم صداتو کلفت می کنی برام

و می گی "eeeeeeeeee"

از اینکه از الان اعتراض می کنی و برای خودت فکر و عقیده داری و ازشون دفاع می کنی خیلی خوشحالمو

لذت میبرم ، امیدوارم نابود نکنم این حسن اخلاقت رو

عاشقتم پسرم

کاش این عشق باعث خیر و شادی باشه برامون عزیزم

 




یکشنبه 25 تیر 1391
:: 03:35 ::  نويسنده : مامان

عزیز دل مامان متاسفانه وقت نمیشه لحظه به لحظه زندگیت رو برات ثبت کنم

اما به صورت خلاصه برات می نویسم وشاید بهتره که بگم برای خودم تا به یاد بیارم این روزای شیرین رو

روز به روز شیرینتر و دوست داشتنی تر میشی

ماشاله به هوش و ذکاوتت ، هر روز من بیشتر مطمئن میشم که باید مادر کاملی باشم تا تو حیف نشی عمرم.

از خدا می خوام بهم کمک کنه و از خدا می خوام ما رو همیشه زیر سایه لطف و مرحمتش جا بده .آمین

صبح ها که از خواب بیدار میشی خیلی خوش اخلاق و سر حالی و من خوابالو و عنق از اینکه چرا یکم بیشتر

نمی خوابی !

تا کسی وسیله ای رو ازت می گیره یا لپتو می کشه یا هرچی که ناراحتت کنه ، سریع بغض می کنی و می گی

" ماما "

خیلی قشنگ می گی اگه پیشت باشم که بهم نگاه می کنی و می گی

این موقع هاست که من احساس مادر بودن می کنم ، الهی فدای شکایت کردنت بشم من مامانی

 




دوشنبه 12 تیر 1391
:: 01:19 ::  نويسنده : مامان

 

از شش ماهگی کاملا واضح کلمات مامان و بابا ، گاگا ، ابه ،

 

 




ادامه مطلب ...


شنبه 27 خرداد 1391
:: 15:39 ::  نويسنده : مامان

تازه خوابیده بودی که من سرفه کردم با اینکه خواب بودی ولی قش قش خندیدی

اول فکر کردم اشتباه شنیدم

دوباره سرفه کردم و دوباره قش قش خندیدی

تو می خندیدی منم پشت خنده ات می خندیدیم

بابا رو بیدار کردم که ببینه چکار می کنی دوباره سرفه کردم و دوباره خندیدی

گفتم بدو برو دروبین رو بیار ازش فیلم بگیریم

تا بابا بلند بشه با چشمای نیمه باز بره دوربین بیاره خوابت عمیق شد و هر چی سرفه کردم

عکس العمل نشون ندادی

اولین ارتباطت با سرفه بود

اول من سرفه می کردم و شما می خندیدی

بعدن تو 5 ماهگی الکی سرفه می کردی تا من بخندم و وقتی می خندیدم خوشحال میشدی از کار بزرگی که

انجام دادی قربونت برم من مامانی

 




شنبه 27 خرداد 1391
:: 14:59 ::  نويسنده : مامان

 2عزیزم سه باره رفتیم شمال ویلای مامانی

اولین بار دو ماهت بود

دومین بار پنج ماه و الانم که هفت ماهته

پات به ماشین رسیده نرسیده خوابیدی ، اونم چه خواب عمیق و شیرینی

دو ماهه که بودی خاله الی هم باهامون بود و تو کریر خوابیدی

ولی دوتا سفر بعدی تو بغلم بودی کل مسیر ، تو این سفرم که ماشاله سنگینترم شده بودی

و دستم تقریبا فلج بود عملا تو این سن نمیشه نه از صندلی ماشین استفاده کرد و نه کریر

مگه اینکه هر دومون صندلی عقب می نشستیم که اونوقت بابا تنها می موند دلم نمیومد .

در ضمن مگه تا کی می تونم بغلت کنم ؟

بزرگ میشی مرد میشی انشاله ، اونوقت حyسرتش به دلم می مونه

برای همین تا می تونم حسابی بغلت می کنم پسر خوشگلممممممم

یادگیری و تفکرت شروع شده و من هر روز بیشتر می شناسمت.

فکرت خوبه ، حساب شده کار می کنی ، انشاله همیشه اینطور باشی ، الهی آمین.

سفر خوش گذشت عکسای خوبی هم ازت گرفتم که اگه اجازه دادی برات می گذارم(تقریبا شیرجه زدی تو لپ تاپ)

این بار از جاده چالوس رفتیم، چقدر قشنگه این جاده ، یادش بخیر ما که بچه بودیم فقط از این جاده می رفتیم شمال.

 

سرسبزی و طبیغت رو دوست داری و به حرکت برگهای درخت ها توجه نشون میدی

عمه هم اومده بود شمال تصادفا و ما هم قرار گذاشتیم و رفتیم شیطان کوه وبعد هم ناهار خوردیمو

 بعد هم لب دریا تو بندر کیاشهر

بابا بردت تو دریا و تو پاهات رو میزدی تو آب و خوشحالی می کردی

و بعد هم گذاشتمت رو شن ها و شن بازی کردی عسلم .

ولی ترسدیم بذارم زیاد بازی کنی و بردمت تو چادر عمه ایناو لباسات رو عوض کردم و بهت شیر دادم و خوابیدی

چه خوابی ، خیلی ناز و قشنگ خوابیده بودی

دوباره رفتیم لاهیجان و چادرمسافرتی هم خریدیم که پیک نیک رفتنی برپا کنیم که استراحت کنی

از آفتاب و بارون و مخصوصا حشرات در امان باشی (از بس شیرینی پشه ها ولت نمی کنن )

و بعد هم رفتیم تله کابین ، بعد هم چادر زدیم و شامی که درست کرده بودیم رو خوردیم

اونجا به در قابلمه علاقه نشون دادی و با اون بازی می کردی

برامون جالب بود که وقتی می خواستی برداریش از دستگیره اش می گرفتی

تشخیص میدادی که اینطور درسته قربونت برم من.

بقیه روزها هم خوب وخوش گذشت به لطف خدا، فقط جای مامانی اینا خالی بود

مسلما نمیشه خاطرات همه لحظات رو نوشت

بابا میگه اینقدر عکس و فیلم ازت گرفتیم که تا 50 سالگیت طول می کشه ببینیشون

باقی عکس ها رو تو ادامه مطلب

 .........

 




ادامه مطلب ...


شنبه 27 خرداد 1391
:: 14:03 ::  نويسنده : مامان
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران