خاطرات پسری




پسر من ، عزیز من

هدیه آسمونی من ، امید منی برای امیدوار بودن به زندگی

چقدر شیرینتر شدی و ما رو شاد می کنی

قبل از داشتن تو چقدر زندگیم بی روح بوده ، در واقع داشتم ادای زندگی کردن رو در میاوردم

این تعارف نیست ، عین واقعیته ، امیدوارم همیشه روح زندگی من باقی بمونی نور چشمم.

خاطرات سیزده ماهگی رو به طور خلاصه برات می نویسم .

چون الان اصلا حضور ذهن ندارم و فکرم پریشونه .

اگه الان بیدار بودی حتما حالم خوب بود و می تونستم بهتر بنویسم .

پیشرفت گفتاریت بیشتر بود تو این ماه . بیشتر علاقه نشون دادی برای راه رفتن

اصلا از کارت سر در نمیارم ، می تونی راه بری ، پاهات قوی و قرصه ، ولی دوست نداری.

منم عجله ای ندارم و اصلا دوست ندارم مداخلات بی خود داشته باشم.

تمرینت نمی دم ، چون عقیده دارم که زود راه رفتن و تلو تلو خوردن تو ابتدای راه احتمال داره

ایجاد مشکل کنه  در آینده دور برای ستون فقرات .

دیر شروع کن ولی خوب شروع کن .

کلا تا این لحظه شاید 5 ساعت تو روروئک گذاشتمت .

امیدوارم همیشه تنت سالم و قرص باشه و قوی بنیه باشی عزیز مامان

 




شنبه 11 آذر 1391
:: 02:19 ::  نويسنده : مامان

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران