خاطرات پسری




عزیز مامان

روزها می گذره و عشق من به تو بیشتر میشه ، اینقدر زیاد که نمی تونم تحمل کنم بعد محکم بغلت می کنم

و اینقدر بوست می کنم

فدای چشمای معصومت بشم من که با تعجب بهم نگاه می کنی

عزیزدلم ، از اینکه دارمت بی نهایت خوشحالم

هرچند هنوزم بلد نیستم واقعا دوستت داشته باشم هنوزم عشقم کامل نیست

دیگه چهار دست و پا میری و داری با دست و پای کوچولوی خودت به سمت کشف دنیای اطرافت میری

و از این بابت خیلی خوشحال و هیجان زده ای

روز اولی که این چستجو شروع شد ذوق زده می رفتی و جیغ  میزدی

دستات رو شالاپ شالاپ می کوبیدی رو فرش

الان حرفه ای شدی و بی سر و صدا جرکت می کنی

هر جا میرم راه میوفتی دنبالم و بعد هم مستقیما میری به سمت خطرناکترین اجسام و نا امن ترین گوشه های

خونه ، به لطف تو من نگاه عمیق تری به محیط و اشیا پیدا کردم

عمر منی پسرم

گاهی که قربون صدقه ات میرم و نازت میدم متوجه میشی که چقدر دوستت دارم و

خودتو لوس می کنی برام ، از نگاهت معلومه , نق می زنی و خودتو ناراضی نشون میدی که بیشتر لوست کنم

خیلی هم منو دعوا می کنی

مواقعی که نمی ذارم به خودت اسیب بزنی یا وسیله ای رو از دستت می گیرم صداتو کلفت می کنی برام

و می گی "eeeeeeeeee"

از اینکه از الان اعتراض می کنی و برای خودت فکر و عقیده داری و ازشون دفاع می کنی خیلی خوشحالمو

لذت میبرم ، امیدوارم نابود نکنم این حسن اخلاقت رو

عاشقتم پسرم

کاش این عشق باعث خیر و شادی باشه برامون عزیزم

 



یکشنبه 25 تیر 1391 :: 03:35 ::  نويسنده : yazdaan

عزیز دل مامان متاسفانه وقت نمیشه لحظه به لحظه زندگیت رو برات ثبت کنم

اما به صورت خلاصه برات می نویسم وشاید بهتره که بگم برای خودم تا به یاد بیارم این روزای شیرین رو

روز به روز شیرینتر و دوست داشتنی تر میشی

ماشاله به هوش و ذکاوتت ، هر روز من بیشتر مطمئن میشم که باید مادر کاملی باشم تا تو حیف نشی عمرم.

از خدا می خوام بهم کمک کنه و از خدا می خوام ما رو همیشه زیر سایه لطف و مرحمتش جا بده .آمین

صبح ها که از خواب بیدار میشی خیلی خوش اخلاق و سر حالی و من خوابالو و عنق از اینکه چرا یکم بیشتر

نمی خوابی !

تا کسی وسیله ای رو ازت می گیره یا لپتو می کشه یا هرچی که ناراحتت کنه ، سریع بغض می کنی و می گی

" ماما "

خیلی قشنگ می گی اگه پیشت باشم که بهم نگاه می کنی و می گی

این موقع هاست که من احساس مادر بودن می کنم ، الهی فدای شکایت کردنت بشم من مامانی

 



دوشنبه 12 تیر 1391 :: 01:19 ::  نويسنده : yazdaan

 

از شش ماهگی کاملا واضح کلمات مامان و بابا ، گاگا ، ابه ،

 

 



ادامه مطلب ...


شنبه 27 خرداد 1391 :: 15:39 ::  نويسنده : yazdaan

تازه خوابیده بودی که من سرفه کردم با اینکه خواب بودی ولی قش قش خندیدی

اول فکر کردم اشتباه شنیدم

دوباره سرفه کردم و دوباره قش قش خندیدی

تو می خندیدی منم پشت خنده ات می خندیدیم

بابا رو بیدار کردم که ببینه چکار می کنی دوباره سرفه کردم و دوباره خندیدی

گفتم بدو برو دروبین رو بیار ازش فیلم بگیریم

تا بابا بلند بشه با چشمای نیمه باز بره دوربین بیاره خوابت عمیق شد و هر چی سرفه کردم

عکس العمل نشون ندادی

اولین ارتباطت با سرفه بود

اول من سرفه می کردم و شما می خندیدی

بعدن تو 5 ماهگی الکی سرفه می کردی تا من بخندم و وقتی می خندیدم خوشحال میشدی از کار بزرگی که

انجام دادی قربونت برم من مامانی

 



شنبه 27 خرداد 1391 :: 14:59 ::  نويسنده : yazdaan

 2عزیزم سه باره رفتیم شمال ویلای مامانی

اولین بار دو ماهت بود

دومین بار پنج ماه و الانم که هفت ماهته

پات به ماشین رسیده نرسیده خوابیدی ، اونم چه خواب عمیق و شیرینی

دو ماهه که بودی خاله الی هم باهامون بود و تو کریر خوابیدی

ولی دوتا سفر بعدی تو بغلم بودی کل مسیر ، تو این سفرم که ماشاله سنگینترم شده بودی

و دستم تقریبا فلج بود عملا تو این سن نمیشه نه از صندلی ماشین استفاده کرد و نه کریر

مگه اینکه هر دومون صندلی عقب می نشستیم که اونوقت بابا تنها می موند دلم نمیومد .

در ضمن مگه تا کی می تونم بغلت کنم ؟

بزرگ میشی مرد میشی انشاله ، اونوقت حyسرتش به دلم می مونه

برای همین تا می تونم حسابی بغلت می کنم پسر خوشگلممممممم

یادگیری و تفکرت شروع شده و من هر روز بیشتر می شناسمت.

فکرت خوبه ، حساب شده کار می کنی ، انشاله همیشه اینطور باشی ، الهی آمین.

سفر خوش گذشت عکسای خوبی هم ازت گرفتم که اگه اجازه دادی برات می گذارم(تقریبا شیرجه زدی تو لپ تاپ)

این بار از جاده چالوس رفتیم، چقدر قشنگه این جاده ، یادش بخیر ما که بچه بودیم فقط از این جاده می رفتیم شمال.

 

سرسبزی و طبیغت رو دوست داری و به حرکت برگهای درخت ها توجه نشون میدی

عمه هم اومده بود شمال تصادفا و ما هم قرار گذاشتیم و رفتیم شیطان کوه وبعد هم ناهار خوردیمو

 بعد هم لب دریا تو بندر کیاشهر

بابا بردت تو دریا و تو پاهات رو میزدی تو آب و خوشحالی می کردی

و بعد هم گذاشتمت رو شن ها و شن بازی کردی عسلم .

ولی ترسدیم بذارم زیاد بازی کنی و بردمت تو چادر عمه ایناو لباسات رو عوض کردم و بهت شیر دادم و خوابیدی

چه خوابی ، خیلی ناز و قشنگ خوابیده بودی

دوباره رفتیم لاهیجان و چادرمسافرتی هم خریدیم که پیک نیک رفتنی برپا کنیم که استراحت کنی

از آفتاب و بارون و مخصوصا حشرات در امان باشی (از بس شیرینی پشه ها ولت نمی کنن )

و بعد هم رفتیم تله کابین ، بعد هم چادر زدیم و شامی که درست کرده بودیم رو خوردیم

اونجا به در قابلمه علاقه نشون دادی و با اون بازی می کردی

برامون جالب بود که وقتی می خواستی برداریش از دستگیره اش می گرفتی

تشخیص میدادی که اینطور درسته قربونت برم من.

بقیه روزها هم خوب وخوش گذشت به لطف خدا، فقط جای مامانی اینا خالی بود

مسلما نمیشه خاطرات همه لحظات رو نوشت

بابا میگه اینقدر عکس و فیلم ازت گرفتیم که تا 50 سالگیت طول می کشه ببینیشون

باقی عکس ها رو تو ادامه مطلب

 .........

 



ادامه مطلب ...


شنبه 27 خرداد 1391 :: 14:03 ::  نويسنده : yazdaan

خرد بهتر از هرچه ایزد بداد ;ستایش خرد را بِه از راه داد
;خرد رهنمای و خرد دلگشای ;خرد دست گیرد به هر دو سرای
;ازو شادمانی و زویت غمی است ;وزویت فزونی و زویت کمی است
;خرد تیره و مرد روشن روان ;نباشد همی شادمان یک زمان
;چه گفت آن خردمند مرد خرد ;که دانا زگفتار او بر خورد
;کسی کوخرد را ندارد زپیش ;دلش گردد از کرده خویش ریش
;هشیوار دیوانه خواند وِ را ;همان خویش بیگانه داند وِ را
;ازویی به هر دو سرای ارجمند ;گسسته خرد پای دارد به بند
;خرد چشم جان است چون بنگری ;تو بی چشم شادان جهان نسپری
;خرد مرد را خلعت ایزدی است ;ز اندیشه دور است و دور از بدی است
;همان خوش منش مردم خویش دار ;نباشد به چشم خردمند خوار
;فزون از خرد نیست اندر جهان ;فروزنده کمتران و مهان
;هر آن کس که او شاد شد از خرد ;جهان را به کردار بد نسپرد
;رهاند خرد مرد را از بلا ;مبادا کسی در بلا مبتلا
;نخستین نشان خرد آن بود ;که از بد همه ساله ترسان بود

 



چهارشنبه 10 خرداد 1391 :: 03:16 ::  نويسنده : yazdaan

عزیزم امروز با بابایی بردیمت پیش خانم دکتر مهربون

این ماه من از وزن گیریت راضی نبودم ولی خانم دکتر گفتن که خیلی خوبه و نباید توقع داشه باشیم مثله ماه های

قبل بالای 900 گرم وزن بگیری ، از 6 ماه تا 1 سال ماهی 450 گرم ایده آله.

وزن : 9350 (با احتساب لباس)

قد : 73

دور سر : 45

ماشاله به پسرم ، خدایا ممنون که پسر سالمی بهمون دادی ، سلامتیش رو می سپارم بهت که از مادر هم مهربونتری.

بعد هم طبقه معمول خانم دکتر رو سوال پیچ کردم

دستور خوراکتو گرفتم ; این ماه باید سوپت غنی سازی بشه (با اجازه آژانس هسته ایی)

اگرهم اجازه نداد مهم نیست غنی سازی سوپ حق مسلمه پسرمه

بعد هم آبمیوه و موز هم اضافه شد، اجازه چای خوردنت رو هم گرفتم اما رقیق .

و حالا یه خبر خوببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب

........

 



ادامه مطلب ...


دوشنبه 08 خرداد 1391 :: 10:58 ::  نويسنده : yazdaan

عزیزم ،

شش ماه گذشت و چقدر زود گذشت و چقدر زیبا و دلچسب بود برام نور چشمم

لحظه لحظه اش رو با تمام وجود و تمام حسم به خاطر سپردم ،

ولی برات می نویسم ، شاید نبودم که برات تعریف کنم

عمرم ،

اینقدر برام شیرینی ، اینقدر عشقی که بهت دارم بزرگه که گاهی احساس می کنم الانه که قلبم

بایسته از حرکت

خیلی دوستت دارمممممممممممممم

بازم جرئت نمی کنم بگم عاشقتم ، هر وقت ثابت کردم عاشقتم ، میگم عاشقتم.

خدا چقدر بزرگه ، خدا از ما عاشقتر و عشقش واقعیه

خدایا شکرت که تو رو داریم

خدایا هزاران هزاربار شکرت که تو خدای مایی ، همیشه باش حتی وقتی من نبودم حتی وقتی من

بد شدم . همیشه باش ازت خواهش می کنم همیشه مراقب عزیزانم باش .

......

 

 



ادامه مطلب ...


سه‌شنبه 02 خرداد 1391 :: 03:04 ::  نويسنده : yazdaan

جگر گوشه من ، تو این سنه کم هم انتخاب می کنه

تو سه ماه اول پنگوئن و خوخو و ساعت خونمون و قورباغه های بالشش تو خونه مامانی رو دوست داشته

و تو سه ماه دوم پنگوئن و ساعت و کاسه و بشقاب و لپ تاپ و تبلت و موس و کنترل و فلاسک و ننه اردکشو

قورباغه ی خاله و بازم عکس قورباغه های بالشش و روزنامه و نایلونی که وقتی مچاله اش می کنه سروصداش

زیاد باشه و همینطور یه کاسه پر تیله های رنگی و درشت که حسابی سرصدا به پا کنه

یه کاسه آجیل که بهش بدی کاملا متوجه میشی یه بچه خرابکار چه جور بچه اییه

عاشق زدنه 

یا میزنه رو پای خودش شالاپ شالاپ 

یا هر کس جرئت کنه و با سخاوت صورتشو ببره دمه دستش 

یا موقع تایپ من شالاپ شالاپ میزنه رو دسته من 

هممونو کبود کردی پسر 



چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 :: 18:30 ::  نويسنده : yazdaan

 

پرییشب تو بغلم نشونده بودمت رو به خودم  

داشتیم تلویزیون میدیم

یهو بابا گفت ببین  داره چکار می کنه نگات کردم دیدم

انگشته اشاره ات رو می کشی رو دسته من ، بعد می کشی رو لبای کوچولوت

حدودا ده باری این کارو پشت سره هم انجام دادی خیلی جالب بود کارت

یعنی داشتی قاشق به دهان بردن ما رو تقلید می کردی ؟؟؟ ! ! !

دیشبم که رفته بودیم ولیمه یکی از فامیلای بابایی:

تو کالسکه ات نشونده بودمت و داشتم نگات می کردم

دستمال کاغذی رو برداشتی مچاله کردی و گرفتی رو دماغت  !

یعنی تقلید کردن و یادگیری رفتارها رو شروع کردی یا تصادفا این کارا رو کردی ؟؟ !

 



چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 :: 15:15 ::  نويسنده : yazdaan

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران