|
درباره وبلاگ به وبلاگ پسرم خوش آمدید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خاطرات پسری
مدینه بود و غوغا بود اسیرِ دیوِ سرما بود
خدیجه همسرِ او بود زنی خندان و خوش خو بود خدا یک دخترِ زیبا به آنها داد لا لا لا علی دامادِ پیغمبر برای فاطمه همسر علی شیرِ خدا لا لا علی مشکل گشا لا لا حسن فرزند آنها بود حسن مانندِ بابا بود علی فرزند دیگر داشت جوانی کوه پیکر داشت گلِ پرپر حسینم کو گلِ سرخ و گل شب بو حسین و اکبرم لا لا علی اصغرم لا لا شبی سرد است و مهتابی چرا گریان و بی تابی سهشنبه 12 اردیبهشت 1391 :: 13:16 :: نويسنده : مامان
پسر قشنگم امروز بردم خونه مامانی اینا و مامانی حمومت کرد ماه بودی ماهترم شدی وقتی کثیف میشه بدن کوچولوت کلافه میشی تا پوشکت کثیف میشی بی قراری می کنی عاشقه دست و صورت شستنی صبح زود با بابایی رفتیم خونشون و تا رسیدیم بنای گریه رو گذاشتی و همه رو بیدار کردی همه باید بیدار شن آقا یزدان تشریف فرما شدن باباجون اومد بغلت کرد بردتت تو اطاق که مامانی ببینتت بعد خوابوندت رو دستش دوتایی خوابیدین بابا جون حسابی از کارت خندیده بود پسرم مثله باباش تو خواب صدای ترمز لاستیک ماشین رو زمین خیس رو در میاره بعد باباجون از خواب پریده و فکر کرده باباعلیرضا اینجاست شما دوباره این صدا رو در آوردی و بابا جون حسابی از این شباهت بامزه به بابا علیرضا تعجب کرده بود و خندید بعضی وقتا صداهای بانمکی از خودت در میاری خیلی دوستت دارم پسرم خدا برام حفظت کنه عزیزم
سهشنبه 12 اردیبهشت 1391 :: 13:12 :: نويسنده : مامان
شب اول ماه محرم
عشقه مامان عمر مامان عزیز مامان نگرانتم عزیزم چکار کنم تو خوب بزرگ شی چکار کنم مرد بزرگی بار بیای یه مرد بلند نظر و با همت عزیزم الان که شیرخوار هستی و حتی نمی تونی شیشه شیر کوچولوتو خودت دست بگیری من چطور باید از تو یه شیر پسر بسازم؟! مرد خدا خدا باید کمک کنم تا تو بشی مرد خدا می خوای مرد خدا باشی قلبه مامان؟ خدایا به حقه این شب، به حقه خون بی گناه علی اصغرت، پسرم رو در راه خودت راه بده و نذار به بیراهه بره خداونده یکتا به گناه کار بودن مادرش نگاه نکن به معصوم بودن خودش نگاه کن و به ذوالفضل بودن خودت پسرم رو صاحب فضل و کرامت کن و به ما لیاقت داشتن چنین پسری رو. خدایا دعای ما رو زیبا کن
پسرم همیشه دعا کن وقت خوشی وقت نا خوشی (نبینی ایشاله) همیشه همیشه همیشه دوست دارم پسرم و برات بهترین ها رو از خداوند مهربان و دوست داشتنی می خوام خدا همیشه به من لطف داشته و من هرگز لایقش نبودم
سهشنبه 12 اردیبهشت 1391 :: 04:32 :: نويسنده : مامان
هو المحبوب پسرم سیده و امسال اولین عیدشه باباجون برات مهر سفارش داد اصلا به فکر من و بابایی نرسیده بود کاره جالبی بود بابایی هم برات پول نو آورد مامانی هم زرشک پلو با مرغ برات درست کرد و آوردن خونه ما و به افتخار سید کوچولو دوره هم جمع شدیم بعد هم شما با دستای کوچولوت عیدی دادی به همه هشت نفری دورت جمع شده بودن و با یه عشقی بهت نگاه می کردن من و بابایی هم به اونا نگاه می کردیم که چقدر دوستت دارن ازشون فیلم گرفتم ببینی قبل از شام هم رفتیم خونه بابابزرگینا همگی چون اونا هم سیدن بعدهم عمه اینا اومدن قرار بود بیان بالا دیدنت و ازت عیدی بگیرن اما نیومدن اینطور شد که عیدی بابابزرگ و مادرجون و عمو ها و عمه ها موند دستمون سید کوچولوی من امید وارم مایه افتخار جد بزرگوارت باشی سید مسئولیتش در قباله رفتاراش سنگینتر از بقیه است دوست ندارم از اون دست سید هایی باشی که توقع دارن همه در برابرشون کرنش کنن و فقط بخاطر اولاد پیغمبر بودن از دیگران توقع احترام مضاعف داشته باشن دوست دارم رفتارت طوری باشه که همه بخاطر رفتار زیبات و وقارو متانتت بهت احترام بذارن و بگن این پسر واقعا اولاد پیغمبره ایشاله عزیزترین بنده خدا تورو در این راه کمک کنه از اینکه مادرت هستم هم خوشحالم و هم نگران
سهشنبه 12 اردیبهشت 1391 :: 04:29 :: نويسنده : مامان
یا جمیل تا اینجا که 1 ماهه شدی فامیل من میگن شما به بابایی رفتی فامیل بابا میگن به من رفتی !! با اینکه من بابایی رو خیلی دوست دارم و از این بابت خوشحالم که یه علیرضا کوچولو هم دارم ولی دوست داشتم حداقل یکی از اجزای صورت مثله ماهت به من میرفت البته به عکسای نوزادیه من شباهتت بیشتره تا به عکسای نوزادیه بابا مثل من حساسی به تمیزی بدنت ، اشکت دمه مشکته ، عاشقه رنگایی و زل میزنی به رنگارنگی ها مثله من خمیازه میکشی خوابت به من رفته نسبت به محیط هوشیاری واگر کسی نگات کنه هم می پری مثله بابات تو خواب صدای ترمز لاستیک ماشین رو در میاری و یهویی گشنت میشه و شیون به پا می کنی فرم سرت شبیهه باباجونه وقتی می خوابی شبیهه مامانی میشی هنوز چهرت پف داره و چهره واقعیت معلوم نیست دوست دارم چهره خاصه خودت رو داشته باشی دوست دارم زیباترین پسر دنیا سهشنبه 12 اردیبهشت 1391 :: 04:24 :: نويسنده : مامان
یا ودود پسرم شما تو این سن و سال فقط چند تا کار انجام میدی و ما در قبالش چندین کار شیر می خوری هم شیر مامان و هم شیر خشک شیر مامان برا پسر شیکموی من کافی نیست قربونت برم من اگه خوب بخوری 2 الی 3 ساعت یکبار وگرنه 15 دقیقه یکبار وقتی گشنت میشه چنان هول میشی دستاتو پرواز میدی تو هوا بطوری که اجازه نمیدی بهت شیر بدم لبای کوچولوتو غنچه می کنی و صدای هه هه در میاری اینقذه بامزه میشی حیف دلم نمیاد گشنگی بکشی وگرنه دوست دارم بشینم اداهاتو نگاه کنم و لذت ببرم عینه فرشته ها می خوابی پاک و معصوم ، بی دغدغه و بی غم (الهی که همیشه شاد باشی و غمت ، غم هایی باشه که ارزش به دوش کشیدن رو داشته باشه مثل غم حضرت علی (یا علی، مواضبه دله پاکه پسرم باش)) اینقدر دوست داشتنی هستی برام که هر چی هم نگات می کنم و می بوسمت و بوت می کنم سیر نمیشم نفسم به نفسات بنده پسرم کنارت دراز می کشم و سرمو میذارم رو شونه ی کوچیکت و به صدای نفسات گوش میدم خدایا پاکی نفسای دلبندم رو براش حفظ کن نفسم به نفسش بنده برام حفظش کن یا رب العالمین وفتی چشمای قشنگتو به چشمام میدوزی قلبم می خواد بایسته چقدر احساس مهم بودن می کنم احساس خاص بودن و افتخار از اینکه پسرم منو دوست داره و می فهمه چقدر برام عزیزه دوست دارم همه ببینن پسرم منو از همه بیشتر دوست داره چون منم اونو از همه بیشتر دوست دارم کاش دلمو نشکنی الان ساعت 3 نیمه شبه و کنارم خوابیدی رو کاناپه نمی دونم چرا تو اطاق نمی خوابی پسرم ، منم برای اینکه بابایی بخوابه میام تو نشیمن دلم برا بابایی میسوزه که تو اطاق تنها می مونه اما بخاطر شما تحمل می کنه پسرم من و بابا خیلی دوست داریم خیلیییییییییییییی
سهشنبه 12 اردیبهشت 1391 :: 04:19 :: نويسنده : مامان
یا فتاح امروز جمعست و شما 4 روزه شدی باباصبحه زود رفت پارکینگ که ماشینشو بفروشه چون از برکت قدمه پسرم ماشینه جدید گرفتیم خدا خیلی منو دوست داشته که شما رو بهم داده پسر قشنگ و خوبم امروز داره حسابی بارون میاد ادامه مطلب ... سهشنبه 12 اردیبهشت 1391 :: 04:05 :: نويسنده : مامان
یا منان پسرم شما الان 27 روز از عمرت میگذره تو این مدت سعی کردم برات مامان خوبی باشم 10 روز اول تولدت مامانی اومد خونمون و به شما و من و بابا رسید باباجونم دوریشو بخاطر شما تحمل می کرد و تقریبا هر روز بعد از نماز مامد دیدنه شما و مامانی واقعا ممنون و مدیون زحمات مامان گلم هستم و همینطور صبوری بابای مهربونم انشالله تنش سالمباشه و خداوند بهشون عمر باعزت بده که سایشون بالا سرم باشه الهی آمین و شکرت خیلی دوستت دارن بیش از حد تصور من خاله ها هم همینطور عزیزم و دایی و زن دایی هم تقریبا ه روز میومدن دیدنت پسرم دورت حلقه میزدن و قربون صدقت می رفتن من لذت میبرم و از اینکه دوستت دارن و دورو برت هستن خوشحالم دلبندم بخاطر شما خونه ما هم رفت و آمد به خودش دید قبلا خیلی کم به دیدن ما میومدن که مزاحم نباشن ولی الان دور و برم شلوع شده همه دوست دارن بیان خونم یا ما بریم خونشون حتی دو شبم به اصرار باباجون شب موندیم خونشون عشق می کنن باهات باباجون بغلت میکنه سرشو میذاره رو سینت قربون صدقت میره میگه گل منه عزیزه منه مامانی مدام داره میگه عسله جیگره قربونش برم و ... خوش بحالت چه مامانه حسودی !!!!! قربونت برم ، تو رو دوست داشته باشن و بهت محبت کنن انگار منو دوست داشتن و به من محبت کردن
سهشنبه 12 اردیبهشت 1391 :: 03:34 :: نويسنده : مامان
یا حی از همون روزای بدو تولدت وقتی همه چیز روبراه بود برات لبخند میزدی برام برام جالب بود که اگه انقباضات غیر ارادیه چرا وقتی سیر میشی و پوشکت رو عوض می کنم لبخند غیرارادی میزنی ؟؟!!!!! قضیه رو جناییش کردم اولین لبخنده ارادیت تو 41 روزگیت بود با مامانی و خاله ها و زن دایی دورت جمع شده بودیم و قربون صدقت می رفتیم گلم بعد مامانی دستای کوچولوت رو گرفت و برات شعر دس دسی باباش میاد صدای کفش پات میاد رو خوند برات و برای اولین بار آگاهانه برای مامانی خندیدی اینم عکس اون لحظه اته عزیزم
یکمی هم فیلم گرفتم ولی از بد شانسی رم موبایلم پر شد و دوربین خاله هم شارژ نداشت اما همین یکم هم برام عزیزه چقدر خوبه که می تونیم این لحظات رو برات ثبت کنیم و بیشتر برای خودمون دلم برای این روزات تنگ میشه الان تو بغلم خوابی پسرم و من نفس کشیدنت رو احساس می کنم ایشاله همیشه لبت به لبخند باشه لبخند آگاهانه و سفید عزیزم
جمعه 08 اردیبهشت 1391 :: 00:55 :: نويسنده : مامان
پسر قشنگم ،عزیز دلم
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدای به تجمل بنشیند به جلالت برود آدم سنگ بشه ولی مادر نشه گلم ادامه مطلب ... جمعه 08 اردیبهشت 1391 :: 00:13 :: نويسنده : مامان
|