|
درباره وبلاگ به وبلاگ پسرم خوش آمدید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان خاطرات پسری یا حی از همون روزای بدو تولدت وقتی همه چیز روبراه بود برات لبخند میزدی برام برام جالب بود که اگه انقباضات غیر ارادیه چرا وقتی سیر میشی و پوشکت رو عوض می کنم لبخند غیرارادی میزنی ؟؟!!!!! قضیه رو جناییش کردم اولین لبخنده ارادیت تو 41 روزگیت بود با مامانی و خاله ها و زن دایی دورت جمع شده بودیم و قربون صدقت می رفتیم گلم بعد مامانی دستای کوچولوت رو گرفت و برات شعر دس دسی باباش میاد صدای کفش پات میاد رو خوند برات و برای اولین بار آگاهانه برای مامانی خندیدی اینم عکس اون لحظه اته عزیزم
یکمی هم فیلم گرفتم ولی از بد شانسی رم موبایلم پر شد و دوربین خاله هم شارژ نداشت اما همین یکم هم برام عزیزه چقدر خوبه که می تونیم این لحظات رو برات ثبت کنیم و بیشتر برای خودمون دلم برای این روزات تنگ میشه الان تو بغلم خوابی پسرم و من نفس کشیدنت رو احساس می کنم ایشاله همیشه لبت به لبخند باشه لبخند آگاهانه و سفید عزیزم
جمعه 08 اردیبهشت 1391 :: 00:55 :: نويسنده : yazdaan
پسر قشنگم ،عزیز دلم
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدای به تجمل بنشیند به جلالت برود آدم سنگ بشه ولی مادر نشه گلم ادامه مطلب ... جمعه 08 اردیبهشت 1391 :: 00:13 :: نويسنده : yazdaan
یا حکیم یکی یدونم داری بزرگ میشی جلو چشمام و من لذت میبرم از اینکه دارمت خوشحالم یه روزایی بود که از داشتن بچه متنفر بودم و مضطرب میشدم احساس می کردم با اومدن بچه من و بابات از هم دور میشیم و دیگه فرصت دوست داشتن همو نداریم و بچه باعث اختلاف میشه و دیگه راحتی نداریم و هر وقت دوست داشته باشیم نمی تونیم بریم سفر و ... و در ازاش کلی نگرانی و شب بیداری و زحمت خواهیم داشت و یه زبون ناسپاس در آینده الان که تو رو دارم می بینم که درست فکر کرده بودم دیگه راحتی و استراحت ندارم خیلی دلم سفر می خواد ولی بخاطر اینکه مریض نشی نمی تونیم بریم کلی اضافه وزن پیدا کردم و اصلا تو آینه به خودم نگاه نمی کنم خیلی غصه می خورم اگه نتونم به وزن سابقم بر گردم ولی اینقدر شادم از داشتن جواهری مثل تو پسرم احساس عشقی دارم نسبت بهت که با دنیا عوضش نمی کنم جگر گوشم کافیه با چشمای معصوم و پاکت یه نگاه تو چشمام بکنی تا من همه هستی رو فدات کنم وقتی لبخند می زنی قلبم تندتر میزنه گلم خیلی دوستت دارم و این احساس رو می پرستم و خدا رو شکر می کنم که تو رو بهم داد و من رو با اومدنت مادر کرد پسرم ، وجود منی پس پاک بمون و محبوب خدای مهربون باش انشالله پدر بشی پدر بچه هایی صالح و سالم
پنجشنبه 07 اردیبهشت 1391 :: 22:51 :: نويسنده : yazdaan
یا جمیل
دیگه به روزای آخر نزدیک می شدیم و من هم خوشحال بودم و هم ناراحت خوشحال بودم که بلاخره انتظارم به سر میاد و روی ماهت رو می بینم و ناراحت از اینکه می خوای ازم جدا بشی از اینکه همیشه با من بودی لذت می بردم کاش میشد همیشه پیشم باشی خوب رویابافی بسه من و بابایی برای دنیا اومدنت لحظه شماری می کردیم بیشتر از ما، مامانی و باباجون بابا جون کاسه صبرش سراومده بود، خیلی برای اومدنت خوشحال بودن پسرم ....
ادامه مطلب ... پنجشنبه 07 اردیبهشت 1391 :: 19:42 :: نويسنده : yazdaan
یا رئوف
پسر قشنگه مامان بلاخره اومدی تو بغلم از اینکه خودت روز تولدت رو انتخاب کردیو خودت تصمیم گرفتی بدنیا بیای واقعا خوشحالم چقدر از داشتنت شاد و ذوق زده ام حیف هیچوقت مادر نمیشی که حال منو درک منی عزیزه مامان از نگاه کردنت سیر نمیشم دوست دارم ساعت ها بغلت کنم و به چشمای قشنگت نگاه کنم و تحسینت کنم چقدر برام عزیزی چقدر برام دلچسب و دوست داشتنی هستی گلم وقتی بوت میکنم مست میشم بوی بهشت میدی پسرم بوی بهشت احساس می کنم خدا قلبم رو از سینم بیرون کشیده و گذاشته تو دستام آسب پذیر شدم ، خار به پات بره من میمیرم خدایا بهم رحم کن و از جگر گوشم محافظت کن "الهی آمین"
پنجشنبه 07 اردیبهشت 1391 :: 18:52 :: نويسنده : yazdaan
یکی یدونه مامان امروز 20 روز شد که اومدی تو دنیا از وقتی اومدی روزا دیر می گذرن و من خوشحالم از این بابت چون دوست ندارم زود بگذره و بزرگ شی و من لذت نبرده باشم قربون خنده های قشنگت برم من وقتی جات خشکه و شیرتم خوردی یه لبخند گنده تحویل مامان میدی و دلش و شاد می کنی تمامه خستگیم از تنم در میره امیدوارم همیشه لبت خندون باشه طاقته گریه ات رو ندارم پسرم طاقت ناراحتی و غصه ات رو ندارم از خدا می خوام همیشه نگه دارت باشه و از روح و فکر و قلب پاکت مواظبت کنه قول بده همیشه و همه جا خدا رو در نظر داشته باشی یادت نره اسمت چیه یزدان چقدر اسمت و صاحب اسمت رو دوست دارم عزیزم پسره کوچولوی من از خدا می خوام خوب بزرگ بشی عاقل و متین و با هوش و با طراوت باشی ایشاله من باشم و ببینم این روزا رو پنجشنبه 07 اردیبهشت 1391 :: 18:36 :: نويسنده : yazdaan
یا معطی مامانم اگه بدونی دیشب وقتی شروع کردی به وول خوردن و جست و خیز چقد دلم خواست کاش الان آبان بود و به دنیا اومده بودی و می تونستم بغلت کنم خیلی دوست دارم مامانی احساس می کنم یه جواهر گرانبها تو دلمه ایمان دارم تو یه پسره فوق العاده هستی مرد بودنت رو احساس میکنم مرد کوچولوی من احساس می کنم یه آقای به تمام معنایی فهمیده و عاقل آرزوم اینه که بتونم خوب تربیتت کنم عزیزم با دستای کوچولوت دعا کن و اینو از خدا بخواه پنجشنبه 07 اردیبهشت 1391 :: 18:28 :: نويسنده : yazdaan
یا الرحم الراحمین
می خوام از قبل از بودنت برات بگم زندگی مشترک من و بابایی با عشق دو جانبه شروع نشد بابا عاشق بود و من نه یک عالمه تردید و دودلی فکر و قلب منو محاصره کرده بود اما با گرمای محبت و عشقی که بابایی بی دریغ نثارم می کرد یخ قلبم آب شد یه روز بهاری برای اولین بار همدیگر و دیدیم و یه روز بهاری هم زندگیه مشترکمون رو شروع کردیم و به لطف خدا موافق و همراه بودیم تا الان و انشالله بازم همین طور باشیم و تو حاصله این عشق پاک هستی برای همین شبیه هر دومون هستی عزیزم ... ادامه مطلب ... چهارشنبه 06 اردیبهشت 1391 :: 23:59 :: نويسنده : yazdaan
به نام یزدان پاک وبلاگ پسرم یزدان قشنگم رو افتتاح می کنم امیدوارم به لطف ایزد منان خاطرات زیبا و دوست داشتنی رو برات به یادگار بذارم تا بعدها بتونه در شناخته خودت بهت کمک کنه عزیزه مامان
دوشنبه 04 اردیبهشت 1391 :: 18:54 :: نويسنده : yazdaan
|