خاطرات پسری




 

از شش ماهگی کاملا واضح کلمات مامان و بابا ، گاگا ، ابه ،

 

 




ادامه مطلب ...


:: ::  نويسنده : مامان

تازه خوابیده بودی که من سرفه کردم با اینکه خواب بودی ولی قش قش خندیدی

اول فکر کردم اشتباه شنیدم

دوباره سرفه کردم و دوباره قش قش خندیدی

تو می خندیدی منم پشت خنده ات می خندیدیم

بابا رو بیدار کردم که ببینه چکار می کنی دوباره سرفه کردم و دوباره خندیدی

گفتم بدو برو دروبین رو بیار ازش فیلم بگیریم

تا بابا بلند بشه با چشمای نیمه باز بره دوربین بیاره خوابت عمیق شد و هر چی سرفه کردم

عکس العمل نشون ندادی

اولین ارتباطت با سرفه بود

اول من سرفه می کردم و شما می خندیدی

بعدن تو 5 ماهگی الکی سرفه می کردی تا من بخندم و وقتی می خندیدم خوشحال میشدی از کار بزرگی که

انجام دادی قربونت برم من مامانی

 




:: ::  نويسنده : مامان

 2عزیزم سه باره رفتیم شمال ویلای مامانی

اولین بار دو ماهت بود

دومین بار پنج ماه و الانم که هفت ماهته

پات به ماشین رسیده نرسیده خوابیدی ، اونم چه خواب عمیق و شیرینی

دو ماهه که بودی خاله الی هم باهامون بود و تو کریر خوابیدی

ولی دوتا سفر بعدی تو بغلم بودی کل مسیر ، تو این سفرم که ماشاله سنگینترم شده بودی

و دستم تقریبا فلج بود عملا تو این سن نمیشه نه از صندلی ماشین استفاده کرد و نه کریر

مگه اینکه هر دومون صندلی عقب می نشستیم که اونوقت بابا تنها می موند دلم نمیومد .

در ضمن مگه تا کی می تونم بغلت کنم ؟

بزرگ میشی مرد میشی انشاله ، اونوقت حyسرتش به دلم می مونه

برای همین تا می تونم حسابی بغلت می کنم پسر خوشگلممممممم

یادگیری و تفکرت شروع شده و من هر روز بیشتر می شناسمت.

فکرت خوبه ، حساب شده کار می کنی ، انشاله همیشه اینطور باشی ، الهی آمین.

سفر خوش گذشت عکسای خوبی هم ازت گرفتم که اگه اجازه دادی برات می گذارم(تقریبا شیرجه زدی تو لپ تاپ)

این بار از جاده چالوس رفتیم، چقدر قشنگه این جاده ، یادش بخیر ما که بچه بودیم فقط از این جاده می رفتیم شمال.

 

سرسبزی و طبیغت رو دوست داری و به حرکت برگهای درخت ها توجه نشون میدی

عمه هم اومده بود شمال تصادفا و ما هم قرار گذاشتیم و رفتیم شیطان کوه وبعد هم ناهار خوردیمو

 بعد هم لب دریا تو بندر کیاشهر

بابا بردت تو دریا و تو پاهات رو میزدی تو آب و خوشحالی می کردی

و بعد هم گذاشتمت رو شن ها و شن بازی کردی عسلم .

ولی ترسدیم بذارم زیاد بازی کنی و بردمت تو چادر عمه ایناو لباسات رو عوض کردم و بهت شیر دادم و خوابیدی

چه خوابی ، خیلی ناز و قشنگ خوابیده بودی

دوباره رفتیم لاهیجان و چادرمسافرتی هم خریدیم که پیک نیک رفتنی برپا کنیم که استراحت کنی

از آفتاب و بارون و مخصوصا حشرات در امان باشی (از بس شیرینی پشه ها ولت نمی کنن )

و بعد هم رفتیم تله کابین ، بعد هم چادر زدیم و شامی که درست کرده بودیم رو خوردیم

اونجا به در قابلمه علاقه نشون دادی و با اون بازی می کردی

برامون جالب بود که وقتی می خواستی برداریش از دستگیره اش می گرفتی

تشخیص میدادی که اینطور درسته قربونت برم من.

بقیه روزها هم خوب وخوش گذشت به لطف خدا، فقط جای مامانی اینا خالی بود

مسلما نمیشه خاطرات همه لحظات رو نوشت

بابا میگه اینقدر عکس و فیلم ازت گرفتیم که تا 50 سالگیت طول می کشه ببینیشون

باقی عکس ها رو تو ادامه مطلب

 .........

 




ادامه مطلب ...


:: ::  نويسنده : مامان

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران