خاطرات پسری




بهترین لحظه زندگی من زمانی بود که برای اولین بار تو رو بوسیدم

تو اطاق عمل ، وقتی به دنیا اومدی و صدای قشنگ و قویت تو اطاق پیچید و چند دقیقه بعد آوردنت نزدیک

صورتم و من روی ماهتو دیدم و بوسیدم ، صورتت گرم و خیس بود  ، چقدر دلچسب و بی نظیر بود اون لحظه

این خاطره هرگز طراوت و تازگی و دلنشینیش رو برای من از دست نمیده .

بودنت و داشتنت ، بزرگترین موهبت خداوند در حق منه

تو عزیزترین و ارزشمندترین دارایی من هستی

هزاران هزار بار سپاسگذار خداوند مهربان و منان

بعضی وقت ها خودم هم از شدت علاقه ایی که بهت دارم متحیر میشم

چون من کلا آدم احساساتی و شاعر مسلکی نیستم و این احساسات بشدت لطیف و شیرین

برای من غریب و بعید بنظر میرسه

عزیز دلم ، قلبم ، روحم ، مولود خیر و برکت دوستت دارم ، در واقع عاشقتم

امیدوارم یه عاشق واقعی و عاقل باشم .

پسرم ، یزدانم ، پاره تنم ، خوب باش ، سلامت باش ، قوی باش ، با خدا باش ، و فرزند خلف ما باش

من و بابا تو رو خیلی دوست داریم .

وقتی تو رو نداشتم چطوری روزام می گذشت ؟

 




:: ::  نويسنده : مامان

بابا جون : یزدان میای بغلم ؟

یزدان : نه

مامان : کنترلو بده به من

یزدان : نه

بابا خطاب به مامان : شام بریم بیرون ؟

یزدان : نه

مامان : یزدان داداش می خوای ؟

یزدان : نه

مامان : آبجی می خوای ؟

یزدان : نه

مامان : یکی یدونه بمونی  ؟

یزدان : ااه !!

مامان خطاب به خاله : شربت می خوری برات بیارم ؟

یزدان : نه

همش نه ، پسرم با هشتاد سانت قد هشتصد تا نه تحویلمون داده  .

ببینم به فرشته های روی زمین هم این طوری نه می گی یا نه !

خیلی با نمک " نه " می گی . صداتو عوض می کنی گاهی کوتاه و گاهی کش دار

وقتی ما می خندیم بیشتر تشویق میشی و نه های بیشتری می گی

وقتی سیر میشی سرتو بر می گردونی و می گی نه

خدا رو شکر که شهامت گفتن سخت ترین کلمه دنیا رو داری

اونهم در زمانی که ده تا کلمه هم بلد نیستی هنوز.

امیدوارم وقتی بزرگ شدی و تفاوت بین خوبی و بدی رو متوجه شدی همچنان بتونی

براحتی و البته به جا " نه " بگی .

از صمیم قلبم از خدای منان می خوام که شهامت و دانایی لازم رو بهت بده ،

تا بتونی بدی رو خوبی ، تاریکی رو از روشنایی ، خیر رو از شر ، راه از بیراه ، دوست رو از دشمن

تشخیص بدی و انتخاب های عاقلانه و خوش سرانجام داشته باشی گنج من .

همه پدر و مادرا دوست دارن بچه هاشون بتونن از خودشون مراقبت کنن .

کاش بچه ها فقط همین یه آرزوی والدینشون رو بر آورده کنن.

 




:: ::  نويسنده : مامان

عیدت مبارک پسرم 

 ایشاله همیشه دعای جدت پشت و پناهت باشه عزیزم .

به مناسبت عید بابا جون اینا رو دعوت کردیم و یه شام چرب و چیلی دور هم خوردیم

بابا بزرگینا هم جشن عروسی دعوت بودن برای همین نتونستن بیان.

خوش گذشت ، مخصوصا با شیرینکاری فسقلی مجلس .

ده روز پیش تولدت بود . و چون خسته بودی عکس خوبی هم نتونستیم باهات بگیریم،

برای همین من تزئینات رو جمع نکردم که عید پسرم شادتر برگذار بشه .

ولی زهی خیال باطل که بازم بعد از دو تا عکس شروع کردی به بی قراری و من مطمئن شدم که

از عکس گرفتن بدت میاد .

نمکدون رو هم می خواستی ، دادن دستت که سرت گرم بشه تا تو عکس چهره ات خندون بشه.

به خاله گفتم بگیر ازش می شکندش ، سابقه داشته ، فنجونمم شکسته قبلا

اما کی می تونست ازت بگیره ، خلاصه تو همین گیر و دار خوشحالی کردی و نمکدون ها رو کوبیدی به هم

و ...

خاله الی هم مدام داشت عکس می گرفت تا شاید از بین عکس ها یکی دوتاش خوب از آب دربیاد.

ببین چه عکسایی شده ، به به

 

بومممممممممممممم

نمکدونهای سرویس چینی مامان رو به همین راحتی شکستی

فدای سرت ، من ترسیدم که نکنه آسیبی بهت برسه که خدا رو شکر چیزی نشد

با بغض بهم نگاه کردی که بزنی زیر گریه ، گفتم اشکال نداره مامان ، مامانی اینا هم حواستو پرت کردن

که گریه نکنی

بغل باباجون بودی و حسابی نمک بارون شد

بعد عمو علیرضا بغلت کرد و منم خورده های چینی رو جمع کردم و بابا هم جاروبرقی کشید

 من فدای چهره آروم و مغمومت برم

همه زندگیم فدات

 

فکر نمی کردیم بتونی چینی با این ضخامت رو بشکنی

اینم خاطره یا یاد موندنی دومین عید سید کوچولم .

 




:: ::  نويسنده : مامان

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران