|
درباره وبلاگ به وبلاگ پسرم خوش آمدید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خاطرات پسری بهترین لحظه زندگی من زمانی بود که برای اولین بار تو رو بوسیدم تو اطاق عمل ، وقتی به دنیا اومدی و صدای قشنگ و قویت تو اطاق پیچید و چند دقیقه بعد آوردنت نزدیک صورتم و من روی ماهتو دیدم و بوسیدم ، صورتت گرم و خیس بود ، چقدر دلچسب و بی نظیر بود اون لحظه این خاطره هرگز طراوت و تازگی و دلنشینیش رو برای من از دست نمیده . بودنت و داشتنت ، بزرگترین موهبت خداوند در حق منه تو عزیزترین و ارزشمندترین دارایی من هستی هزاران هزار بار سپاسگذار خداوند مهربان و منان بعضی وقت ها خودم هم از شدت علاقه ایی که بهت دارم متحیر میشم چون من کلا آدم احساساتی و شاعر مسلکی نیستم و این احساسات بشدت لطیف و شیرین برای من غریب و بعید بنظر میرسه عزیز دلم ، قلبم ، روحم ، مولود خیر و برکت دوستت دارم ، در واقع عاشقتم امیدوارم یه عاشق واقعی و عاقل باشم . پسرم ، یزدانم ، پاره تنم ، خوب باش ، سلامت باش ، قوی باش ، با خدا باش ، و فرزند خلف ما باش من و بابا تو رو خیلی دوست داریم . وقتی تو رو نداشتم چطوری روزام می گذشت ؟
:: :: نويسنده : مامان
بابا جون : یزدان میای بغلم ؟ یزدان : نه مامان : کنترلو بده به من یزدان : نه بابا خطاب به مامان : شام بریم بیرون ؟ یزدان : نه مامان : یزدان داداش می خوای ؟ یزدان : نه مامان : آبجی می خوای ؟ یزدان : نه مامان : یکی یدونه بمونی ؟ یزدان : ااه !! مامان خطاب به خاله : شربت می خوری برات بیارم ؟ یزدان : نه همش نه ، پسرم با هشتاد سانت قد هشتصد تا نه تحویلمون داده . ببینم به فرشته های روی زمین هم این طوری نه می گی یا نه ! خیلی با نمک " نه " می گی . صداتو عوض می کنی گاهی کوتاه و گاهی کش دار وقتی ما می خندیم بیشتر تشویق میشی و نه های بیشتری می گی وقتی سیر میشی سرتو بر می گردونی و می گی نه خدا رو شکر که شهامت گفتن سخت ترین کلمه دنیا رو داری اونهم در زمانی که ده تا کلمه هم بلد نیستی هنوز. امیدوارم وقتی بزرگ شدی و تفاوت بین خوبی و بدی رو متوجه شدی همچنان بتونی براحتی و البته به جا " نه " بگی . از صمیم قلبم از خدای منان می خوام که شهامت و دانایی لازم رو بهت بده ، تا بتونی بدی رو خوبی ، تاریکی رو از روشنایی ، خیر رو از شر ، راه از بیراه ، دوست رو از دشمن تشخیص بدی و انتخاب های عاقلانه و خوش سرانجام داشته باشی گنج من . همه پدر و مادرا دوست دارن بچه هاشون بتونن از خودشون مراقبت کنن . کاش بچه ها فقط همین یه آرزوی والدینشون رو بر آورده کنن.
:: :: نويسنده : مامان
عیدت مبارک پسرم ایشاله همیشه دعای جدت پشت و پناهت باشه عزیزم . به مناسبت عید بابا جون اینا رو دعوت کردیم و یه شام چرب و چیلی دور هم خوردیم بابا بزرگینا هم جشن عروسی دعوت بودن برای همین نتونستن بیان. خوش گذشت ، مخصوصا با شیرینکاری فسقلی مجلس . ده روز پیش تولدت بود . و چون خسته بودی عکس خوبی هم نتونستیم باهات بگیریم، برای همین من تزئینات رو جمع نکردم که عید پسرم شادتر برگذار بشه . ولی زهی خیال باطل که بازم بعد از دو تا عکس شروع کردی به بی قراری و من مطمئن شدم که از عکس گرفتن بدت میاد . نمکدون رو هم می خواستی ، دادن دستت که سرت گرم بشه تا تو عکس چهره ات خندون بشه. به خاله گفتم بگیر ازش می شکندش ، سابقه داشته ، فنجونمم شکسته قبلا اما کی می تونست ازت بگیره ، خلاصه تو همین گیر و دار خوشحالی کردی و نمکدون ها رو کوبیدی به هم و ... خاله الی هم مدام داشت عکس می گرفت تا شاید از بین عکس ها یکی دوتاش خوب از آب دربیاد. ببین چه عکسایی شده ، به به
بومممممممممممممم نمکدونهای سرویس چینی مامان رو به همین راحتی شکستی فدای سرت ، من ترسیدم که نکنه آسیبی بهت برسه که خدا رو شکر چیزی نشد با بغض بهم نگاه کردی که بزنی زیر گریه ، گفتم اشکال نداره مامان ، مامانی اینا هم حواستو پرت کردن که گریه نکنی بغل باباجون بودی و حسابی نمک بارون شد بعد عمو علیرضا بغلت کرد و منم خورده های چینی رو جمع کردم و بابا هم جاروبرقی کشید
من فدای چهره آروم و مغمومت برم همه زندگیم فدات
فکر نمی کردیم بتونی چینی با این ضخامت رو بشکنی اینم خاطره یا یاد موندنی دومین عید سید کوچولم .
:: :: نويسنده : مامان
|