|
درباره وبلاگ به وبلاگ پسرم خوش آمدید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خاطرات پسری بلاخره تصمیم گرفتی وسیله نقلیه ات رو تغییر بدی و از کف پاهای کوچولوت به جای زانو هات استفاده کنی مبارک باشه پسرم تو زندگی انسان راه افتادن جایگاه خاصی داره . خیلی خوب راه افتادی و خیلی کم افتادی اولین باری که رو دو تا پات قدم برداشتی یک هفته قبل از روز تولدت بود و در حد دو قدم بود که من به حساب نیاوردم. دومین بار بابا جون گذاشتت زمین و سه قدم برداشتی به سمت مامانی و دیگه هر چی تلاش کردن که راه بری نرفتی که نرفتی ، انگار دوست نداری کسی برات تصمیم بگیره فسقلی ! می دونستم که تواناییش رو داری که راه بری ولی نمی خوای . از یازده و نیم ماهگی بدون کمک و گرفتن از جایی می ایستادی، حتی یه دفعه ظرف میوه رو که توش سه تا هم پرتقال بود رو از زمین بلند کردی و ایستادی که بذاریش رو میز . و بلاخره چهاردهم آذر شروع به راه رفتن کردی من و بابا ذوق زده شدیم و متعجب که چقدر خوب می تونی راه بری من فکر می کردم اولش که شروع کنی به راه رفتن یک قدم به یک قدم می افتی ولی چشم شیطون کور خیلی کم می افتادی . دو سه روز اول به صورت ترکیبی هم راه می رفتی هم چهار دست و پا ولی بعد دیگه اصلا چهار دست و پا نرفتی . وقتی راه میری تو خونه انگار از کف پات گرد جادویی می پاشی نمی دونم چرا اینطور احساس می کنم ولی واقغا مطمئنم که وقتی تو ، تو خونه راه میری ناراحتی ها و سختی ها از خونمون دور میشن و شادی و برکت جاشون رو پر می کنن . دو سال پیش وقتی شیما اومده بود خونمون و مدام از این اتاق به اون اتاق می رفت به بابا گفتم یه روز بچه خودمون تو خونه این ور و اون ور میره و از تصورش خیلی لذت بردم . و الان اون تصور واقعیت پیدا کرده و من بارها بیشتر از اون تصور لذت میبرم وقتی راه رفتنت رو میبینم . و همیشه به این نتیجه می رسم که من چقدر باید خدا رو شکر کنم که تو رو دارم و نمی تونم .
:: :: نويسنده : مامان
پسر فسقلی من از الان سر بسر مامانش می ذاره وقتی کنترل دستمه ، میای بی هوا از دستم می کشیش و فرار می کنی . وقتی بهت می گم بدش بده پسره شیطون با شیطنت می خندی و می پری رو مبل همیشه وقتی می خوای فرار کنی میری رو مبل ، شاید این بخاطر حافظه ژنتیکی بشریته که موقع فرار به بلندی ها پناه می برن . وقتی هم که دارم تی وی می بینم میای موهامو میکشی و می خندی عجب بچه فجیعی است ماشاله . بدشم من کلی قلقلکت میدم و قش قش می خندی . خیلی دوست دارم این کارات رو ، البته فعلا !!! به هیچ عنوان بهت قول نمی دم که تا چند ساله دیگه هم همچنان هلاک این شرارتات باشم آقا کوچولو . شکلات و قند و کشمش خیلی دوست داری وقتی میریم خونه مامانی اینا ، اغلب رو میزشون هست . و حسابی از خودت پذیرایی به عمل میاری تو فرصت مناسب که بازم اگه بخوایم ازت بگیریم پا میذاری به فرار اغلب عصر با بابا خواب قیقلوله می کنید و اغلب من فرصت رو غنیمت می شمارم و استراحت می کنم ! نخیر میرم آشپزخونه و مشغول کار میشم تا بیدار نشدی و آویزن من که بغلم کن منم ببینم چکار می کنی . وقتی بیدار میشید بابا بغلت می کنه و بی سر و صدا میاید آشپزخونه و تا منو میبینی بلند می گی
بَ منم که خوراکم پریدنه ..................... ادامه مطلب برام مقدور نیست چون بیدار شدی و
بازم داری تمرینات ژیمناستیک میدی به لپتاپ و مقاومت کیبرد رو در برابر اصابت اشیای آسمانی می سنجی همچنین تعیین آستانه تحمل اعصاب من
:: :: نويسنده : مامان
کوچولوی من تا الان این کلمات رو می گی ( چهاردهم آذر نود و یک ) عدی ...................... علی نه ............................نه نه ...........................همین طوری دور هم بخندیم آریه ........................آره آگو .......................آب می خوام آب .......................آب بازی کنم آب ...................... اشاره به آب ( مثلا آکواریوم که می بینی می گی آب ) انّا(تشدید رو ن ) ......انار أ او ......................... الو أینا .......................... از اینا أ اونا ....................... از اونا این ......................... این عجه ( Aja ) ...............عجب بع ......................... بی هوا می گی که منو بترسونی د ( Da ) .................. اجو به به ...................... به به افت یا نفت .............. رفت او اد .......................اومد نیس ......................نیست آخ ......................... ؟ اه .......................... اه ( وقتی عصبانی میشی ) پوف ....................... ؟ وقتی قمری اومده بود تو راه پله می گفتی معنیش رو نفهمیدم شاید صدای بال زدنش رو اینطوری تقلید می کردی جی جی ............... جی جی ( به ندرت می گی ) جیزه ......................جیزه آتیش .................... ؟ همینطوری می گی نمی دونم منظورت چیه فدات بشم از خدا می خوام همیشه غنچه لبات به گفتن حرفای قشنگ و زیبا باز بشه یکی یدونم :: :: نويسنده : مامان
پسر من ، عزیز من هدیه آسمونی من ، امید منی برای امیدوار بودن به زندگی چقدر شیرینتر شدی و ما رو شاد می کنی قبل از داشتن تو چقدر زندگیم بی روح بوده ، در واقع داشتم ادای زندگی کردن رو در میاوردم این تعارف نیست ، عین واقعیته ، امیدوارم همیشه روح زندگی من باقی بمونی نور چشمم. خاطرات سیزده ماهگی رو به طور خلاصه برات می نویسم . چون الان اصلا حضور ذهن ندارم و فکرم پریشونه . اگه الان بیدار بودی حتما حالم خوب بود و می تونستم بهتر بنویسم . پیشرفت گفتاریت بیشتر بود تو این ماه . بیشتر علاقه نشون دادی برای راه رفتن اصلا از کارت سر در نمیارم ، می تونی راه بری ، پاهات قوی و قرصه ، ولی دوست نداری. منم عجله ای ندارم و اصلا دوست ندارم مداخلات بی خود داشته باشم. تمرینت نمی دم ، چون عقیده دارم که زود راه رفتن و تلو تلو خوردن تو ابتدای راه احتمال داره ایجاد مشکل کنه در آینده دور برای ستون فقرات . دیر شروع کن ولی خوب شروع کن . کلا تا این لحظه شاید 5 ساعت تو روروئک گذاشتمت . امیدوارم همیشه تنت سالم و قرص باشه و قوی بنیه باشی عزیز مامان
:: :: نويسنده : مامان
روز عاشورا امسال برای ما عاشورایی تر شد . صبح عاشورا وقتی ما داشتیم در مورد اینکه من و یزدان خونه نمونیم بحث می کردیم ، چون من اصلا حوصله نداشتم از خونه برم بیرون و علیرضا می خواست بره مسجدشون طبق معمول هر سال و می گفت اگه نمی خوای بری پیش مامان اینا پس منم نمی رم و می مونم پیشتون . عمو بهروز تکلیفمون رو روشن کرد . ساعت نه و نیم صبح مامانم زنگ زد و گفت که عمو تصادف کرده ، جا خوردم و پرسیدم کی ؟ چیزیش شده ؟ فکر می کردم نهایتا دچار شکستگی شده باشه اما متاسفانه مامانم گفت که فوت شده . باورم نمی شد ، حتما اشتباه شنیده بودم حتما اشتباه شده و زنده است . گریه می کردم و می گفتم دروغ می گن نمرده .دروغ می گن نمرده . اما متاسفانه اشتباه نشده بود و عموی نازنین و دوست داشتنی من فوت شده بود .
آخه چطور ممکنه ؟ هنوزم باورم نمیشه ، یعنی من دیگه عمو رو نمی بینم ؟ دیگه محبتش رو نخواهم داشت ؟ دیگه صدای قشنگشو نمی شنوم ، صدای خنده های همیشگیش چی ؟ خدایا چقدر دنیا می تونه ظالم باشه ؟ عمو بهروز عزیزترین فامیل من بود ، منو خیلی دوست داشت ، همه می دونستن که چقدر به من محبت داره چرا باید به این زودی از دنیا بره حتی عمرش قد نداد که عروسی یکی از بچه هاشو ببینه . آخه چرا خدا جونم ، کاش منم از حکمتت با خبر بودم تا تحملش راحت تر بشه . دیدن گریه و شیون همسرت و بچه هات بیشتر دلمون رو آزرده می کرد. پریسات نوجوونه و براش سخته بدون پدر این دوران رو بگذرونه ، کی دعای خیر برای سارات بگه و روونه خونه بختش کنه . جای پدر عروس خیلی خالیه عمو .خیلی بابا برای دختر یعنی قهرمان ، یعنی پشت و پناه ، یعنی قوت قلب اونم بابایی مثله شما که اونقدر مهربون بودی و مدام قربون صدقه شون می رفتی . عموی قشنگم چجوری غم دوریت رو تحمل کنیم ، دلم برات تنگ شده کاش اونقدر خوش رو و مهربون نبودی ، کاش زود بزود به ما سر نمی زدی که حالا نبودت اینقدر احساس بشه . اگه قبل از تدفین روی ماهتو نمی دیدم دلم آروم نمیشد چقدر آروم و راحت خوابیده بودی . امام حسین پشت و پناهت باشه ، خوابت تعبیر شد و روز عاشورا رفتی . از خدا می خوام که بیامرزدت و مورد رحمت لا یتناهیش واقع بشی . از شما دوست عزیزی که این مطلب رو خوندی هم تقاضا می کنم فاتحه ای نثار روحش کنی .
:: :: نويسنده : مامان
|