خاطرات پسری




عیدت مبارک پسرم 

 ایشاله همیشه دعای جدت پشت و پناهت باشه عزیزم .

به مناسبت عید بابا جون اینا رو دعوت کردیم و یه شام چرب و چیلی دور هم خوردیم

بابا بزرگینا هم جشن عروسی دعوت بودن برای همین نتونستن بیان.

خوش گذشت ، مخصوصا با شیرینکاری فسقلی مجلس .

ده روز پیش تولدت بود . و چون خسته بودی عکس خوبی هم نتونستیم باهات بگیریم،

برای همین من تزئینات رو جمع نکردم که عید پسرم شادتر برگذار بشه .

ولی زهی خیال باطل که بازم بعد از دو تا عکس شروع کردی به بی قراری و من مطمئن شدم که

از عکس گرفتن بدت میاد .

نمکدون رو هم می خواستی ، دادن دستت که سرت گرم بشه تا تو عکس چهره ات خندون بشه.

به خاله گفتم بگیر ازش می شکندش ، سابقه داشته ، فنجونمم شکسته قبلا

اما کی می تونست ازت بگیره ، خلاصه تو همین گیر و دار خوشحالی کردی و نمکدون ها رو کوبیدی به هم

و ...

خاله الی هم مدام داشت عکس می گرفت تا شاید از بین عکس ها یکی دوتاش خوب از آب دربیاد.

ببین چه عکسایی شده ، به به

 

بومممممممممممممم

نمکدونهای سرویس چینی مامان رو به همین راحتی شکستی

فدای سرت ، من ترسیدم که نکنه آسیبی بهت برسه که خدا رو شکر چیزی نشد

با بغض بهم نگاه کردی که بزنی زیر گریه ، گفتم اشکال نداره مامان ، مامانی اینا هم حواستو پرت کردن

که گریه نکنی

بغل باباجون بودی و حسابی نمک بارون شد

بعد عمو علیرضا بغلت کرد و منم خورده های چینی رو جمع کردم و بابا هم جاروبرقی کشید

 من فدای چهره آروم و مغمومت برم

همه زندگیم فدات

 

فکر نمی کردیم بتونی چینی با این ضخامت رو بشکنی

اینم خاطره یا یاد موندنی دومین عید سید کوچولم .

 




سه‌شنبه 23 آبان 1391
:: 03:14 ::  نويسنده : مامان

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران