خاطرات پسری




 

از شش ماهگی کاملا واضح کلمات مامان و بابا ، گاگا ، ابه ،

 

 


حدود ساعت 8 بود زنگ زدم به بابا که سحر رفته برو تخم مرغ بخر بعد بیا بالا

به عمه  هم گفتم تا بابا میاد بیان بالا که همه باشیم موقع غافلگیر کردنش

فائزه و شیما اومدن

بابا اومد پشت درهممون جمع شدیم من آهنگ روگذاشتم و در و باز کردم داد زدیم

<<<<<< تولدت مبارک  >>>>

 

بابا هم حسابی سورپرایز شد و متعجب نگاه می کرد

خیلی با مزه شده بود قیافش

البته بابابزرگ بیشتر غافلگیر شد چون پشت سر بابا رسید و همینکه در آسانسور رو باز کرد هوار هوار شد  

بعد هم بابا رفت که لباساشو عوض کنه

 

 

 بابا تو این همه مدت کجا بوده رو نمی دونم

صد دفعه زنگ زدم گفتم زود باشید بیاید دیگه

فائزه زنگ زده بعد می گن چرا نگفتی ؟؟؟

بگذریم

تو این مدت شما گل سرسبد مجلس بودی و خاله ها و دایی و عمو  نمی ذاشتن حوصله ات سر بره

برات یه لباس خوشگل گرفتم که بپوشی و خوشگلترش کنی

قربون کراوات زدنه پسرمممممممممممممممم

ایشاله کت شلوار دامادی بپوشی عزیزم و ما شاهد اون روز باشکوه باشیم

خوابت گرفته بود و کلافه هم شده بودی بردمت تو اتاقت و خوابوندمت

تو این هیرو ویر هم عمه فائزت یادش افتاده بود ژست بگیره و خاله الی با دوربینش ازش عکس بگیره

گفتم نرن تو اتاقت اما هول و ولای عکس گرفتن یه چیزه دیگست

بیدار شدی به صدای فلش و شاترو دوربین و بهونه گرفتی

کفرم در اومده بود

نشد ما یه مهمونی بدیم من حرص نخورم از حرفها و کارهای بی معنی و بی مورد

من از طرفه شما یه پیراهن خوشگل هدیه دادم

 

 

ایشاله بعدن خودت براش به سلیقه خودت هدیه می خری گل من

در کل شب خوبی بود و بابا هم خیلی خوشحال شد

امیدوارم همیشه به هم شادی هدیه بدیم

وتازه مادر جون و عمه اومدن بالا و منتظربودن بابا از راه برسه که غافلگیرش کنن

 

 

 

 

 

شب خوبی بود و خوش گذشت و بابا هم حسابی تشکر کرد

ایشاله بعدن خودت برای بابایی هدیه انتخاب می کنی گل من 



شنبه 27 خرداد 1391
:: 15:39 ::  نويسنده : مامان

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران