|
درباره وبلاگ به وبلاگ پسرم خوش آمدید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خاطرات پسری چند روز پیش جشن عروسی همکار بابا بود که من ترجیح دادم نبرمت چون دست تنها بودم و هم اینکه باغ بود و امکان داشت سرد بشه ، برای همین موندی خونه مامانی اینا وقتی هم که نمی برمت ، با اینکه می دونم به نفعته ولی دلم برات تنگ میشه و همش می گم کاش میاوردمت بعد از مجلس آوردیمت خونه و گذاشتمت تو تخت و پارکت و خودمونم رفتیم اطاق بغلی تا لباس هامون رو عوض کنیم پنج دقیقه بعد اومدم تو اطاق ، یهو دیدم یه جفت چشم گوشه تخت خودمون زل زده بهم قالب تهی کردم ، من نمی دونم چطوری از تخت و پارکت اومدی بیرون اونم بدون سر و صدا ؟؟!! دو روز قبلشم منو حسابی ترسوندی می خواستم برم آرایشگاه وقت بگیرم برای عروسی ولی کارتشون رو گم کرده بودم ساعت 10 و نیم شد ولی بیدار نشدی تصمیم گرفتم تا تو خوابی برم تا سر کوچه و شماره آرایشگاه رو بگیرم و بیام بی سرو صدا حاضر شدم و برگشتم که چک کنم ببینم هنوز خوابی یا نه همچین که برگشتم دیدم یه کله کوچولو از گوشه تخت ، از زیر تور پشه بند متبسم زل زده به من کلا عاشق ترسوندنه منی سه شب هم چون کارام رو هم تلنبار شده بود تا صبح بیدار موندم و ساعت 5 صبح بود که بلاخره خوابیدم و شما هم بر خلاف هر روز که تا ساعت 11 می خوابیدی حداقل اون روز ساعت 8 بیدار شدی آوردمت تو پذیرایی و رفتی رو کاناپه نشستی من هم برای اینکه نیوفتی کنار کاناپه دراز کشیدم یه لحظه چشمم سنگین شد و خوابم برد که با صدای گرومپ از خواب پریدم و مطمئن بودم که افتادی دیدم از روی دسته کاناپه رفتی رو مبل کناریش تا منو دیدی یه لبخنه گنده و غلیظ تخویلم دادی و باهام بای بای کردی من نمی دونستم بخندم به این کارت ، یا عصبانی بشم از اون کارت گاهی فکر می کنم می دونی داری چکار می کنی و من نباید گول فسقلی بودنت رو بخورم چون هیچ وقت تو این موقعیت ها بای بای نمی کردی
دوشنبه 24 مهر 1391 :: 05:32 :: نويسنده : مامان
|