خاطرات پسری




پسر قشنگم دیگه نه ماهت شده ، به همین زودی !

نه ماه زیر قلب من زندگی کردی و رشد کردی و نه ماه روی زمین زندگی کردی و در واقع تو بغله ما

عزیز دلم ما باید خدا رو شکر کنیم که این هجده ماه رو به سلامت پشت سر گذاشتیم

از خدا می خوام همه بچه های دنیا سالم و شاد زندگی کنن .


نه ماهگیت مصادف شد با ماه رمضان و روزه گرفتن با دویدن دنبال یه پسر بازیگوش و دوست داشتنی

سخت تر شده اما ارزش داره ، خیلی .

امسال من یه مادر روزه دار هستم ، و خوشحالم که دارمت ، از خدا می خوام این احساس رو به تمام کسانی

که دوست دارن مادر بشن بچشونه ، واقعا دلپذیره

دوست دارم بشینم و ساعت ها بازی کردنت رو ، حتی خرابکاری هات رو نگاه کنم و لذت ببرم .

تو هم دوست داری مدام از سر و کوله من بالا بری ، با سرو صورت من بازی کنی و موهامو بکشی

بیشتر از ماه قبل تقلیدکردن رفتارها رو داری

-مثلا وقتی داشتم آدامس می جویدم تو هم شروع کردی به جویدن

-عکس العمل خیلی با مزه ای داشتی وقتی داشتم چیپس خلالی می خوردم *

-مثل ما قاشق دست می گیری و می زنی تو بشقاب و سعی  می کنی پرش کنی

-دوست داری خودت بیسکوییتت رو دست بگیری و بخوری و همینطور نون

دو دستی نون رو محکم می گیری تو دستای کوچولو و نرمت و می خوریش

اگه تکه نون از نخود بزرگتر بشه خوشت نمیاد و میریزیش بیرون !!

-عاشق ددر رفتنی ، به محض اینکه من  یا بابا لباس بیرون رفتنمون رو می پوشیم

شروع می کنی به د د ، د د گفتن و دس دسی کردن و وقتی در آسانسور می بینی ذوق می کنی

- خیلی قشنگ با ماشین و توپت  بازی می کنی

توپتو قل میدی و میری دنبالش ، دوباره قلش میدی و دوباره میری دنبالش

دیروز سوار ماشینت شده بودی و بیچاره زیر باره وزنت نمی تونست حرکت کنه و فقط موزیک پخش می کرد

نمی دونم واقعا توقع داشتی بهت سواری بده ؟؟!!!

تو شروع نه ماهگیت دندون دومت هم در اومد (پایینی چپ)

و برای دو هفته راحت بودی ولی دوباره لثه هات داره اذیتت می کنه و وسایل رو گاز میزنی

وزنت تو هفت ماهگی نه کیلو وسیصد بود و تو نه ماهگی نه کیلو هفتصد

در واقع تو دوماه فقط چهارصد گرم اضافه کردی و دورسرت هم نیم سانت وقدت هم هفتاد و پنج بود

دکترت گفت طبیعیه اما من نگرانم ، اگه ماه بعدم وضع اینطور باشه حتما بررسی می کنم.

برای من تپل شدنت مطرح نیست اما اگه وزنگیریت متعادل نباشه نمی تونم نگران نشم هر چند دکتر بگه خوبه

اما خدا رو شکر می کنم که لاغر نیستی ، الان که یکم لاغر شدی عذاب وجدان می گیرم که بهت نرسیدم

از همه خوراکهایی بهت میدم خوشت نمیاد

یروز همه سوپت رو می خوری ، فرداش اصلا تمایل نشون نمیدی

پنجشنبه پیش وقتی از خواب بیدار شدی گفتی بابا ، بابا

بعد با دستت به راهرو اشاره کردی منم بغلت کردم از اتاق بردمت تو نشیمن ، همه جا رو نگاه کردی

دوباره به سمت اتاق اشاره کردی ، بردمت اتاق خودت ، دوباره نگاه کردی دیدی بابا نیست

خم شدی پشت پرده اتاقت رو نگاه کردی (نمی دونم اینکارت تصادفی بود یا واقعا فکر می کردی بابا اونجاست)

فهمیدی که بابا خونه نیست بغض کردی و بعدم گریه کردی

فدات بشم من که دیگه میفهمی بابا رو دوست داری و دنبالش می گردی

زنگ زدیم به بابایی و باهات حرف زد قربون صدقه ات رفت ولی بازم بغض داشتی پسر مهربونم

خونه مامانی اینا برای عروسک کوچولوهاشون لالایی می خونی

وقتی میذارمت رو تخت خودمون تا لبه تخت میای ولی می فهمی که نباید جاوتر بیای

حتی بابا گوشیش رو گذاشت رو زمین که شاید علاقه ات به گوشی باعث بشه خطر کنی ولی بازم

نیومدی پایین ولی غر میزدی که ما بغلت کنیم

خوشحالم که عاقلی و مواظب خودت هستی همیشه اینطور باش عزیزم تا من کمتر نگرانت باشم.ف

فعلا همینا یادم بود عزیزم

خیلی دوستت دارم پسرم 

 



پنج‌شنبه 12 مرداد 1391
:: 03:52 ::  نويسنده : مامان

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران