خاطرات پسری




پسر قشنگم ،عزیز دلم

 

 

 

کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدای

به تجمل بنشیند به جلالت برود

آدم سنگ بشه ولی مادر نشه گلم
خیلی برام سخته دیدن اشک و ناراحتیت ولی باید عاقلانه رفتار کرد
وقتی گریه می کنی آرزو می کنم قدرتی داشتم که در لحظه آرومت می کردم
و درد و غمتو از بین می بردم جیگر گوشم
متاسفانه ندارم
خدا با دله آدم چکار می کنه


 

چقدر برام سخت بود
تو این دو ماه و نیم هر وقت یاد این قضیه میوفتادم استرس می گرفتم
بلاخره بردمت و تموم شد
خیلی تحقیق کردم
و جراح عمومی رو برای این کار انتخاب کردم
دوست نداشتم ببرمت پیش پزشک عمومی
چون عوارضش تمام زندگیت رو تحت الشعاع قرار میداد عزیزم
خلاصه بردیمت پیش خانم دکتر
خانما مهربونتر و ظریفتر کار می کنن و با بچه ها با حوصله و صبر برخورد می کنن

 

من تمام تلاشمو کردم که  به بهترین وجه انجام بشه و از خدا خواستم مواظبت باشه
همه منو تنها گذاشتن تو تصمیم گیری از ترسشون
من خیلی حساسم و نگران
می ترسن منو راهنمایی کنن و بعد خدای نکرده اتفاقی بیوفته و من تقصیرو بندازم گردنشون
قلبمی پسرم
الان آروم خوابیدی
زیاد اذیت نشدی خدا رو شکر
ایشاله بعدشم به خوبی بگذره
بعد از جراحی خانم دکتر گفت مسئله ای نداره پوشکش کنی
اما من نکردم این کارو تا راحت باشی
برای اینکه آرومت کنم بغلت کرده بودم و راه میرفتم
وقتی داشتم دور می زدم یهو جیش کردی و عین فواره آبی شدی
چرخشی  و بلند
متبرک کردی فرشو موکت و منو خودتو

بلاخره تموم شد خدا روشکر

 

هزاران بار خدارو شکر می کنم که سالمی ایشاله همه بچه ها سالم باشن و هیچ بچه ای گذارش به بیمارستان و جراحی نیوفته    

              خدایا                                                                       

ازت ممنونم که پسرم سالمه این از لطفه بی پایانته نه از لیاقت ما
ماشاله به پسری
خیلی دوست دارم عزیزم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییی

امروز بردیمت برای ختنه



جمعه 08 اردیبهشت 1391
:: 00:13 ::  نويسنده : مامان

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران