خاطرات پسری




یا فتاح

امروز جمعست و شما 4 روزه شدی

باباصبحه زود رفت پارکینگ که ماشینشو بفروشه

چون از برکت قدمه پسرم ماشینه جدید گرفتیم

خدا خیلی منو دوست داشته که شما رو بهم داده پسر قشنگ و خوبم

امروز داره حسابی بارون میاد


تا ساعت 3 بابا پلرکینگ بود ولی نشد بفروشه بخاطره بارون

بعد هم بابا رفت برات گوسفند خرید که قربونی کنیم برات

شب هم شام خانواده ها رو دعوت کرده بودیم

بابابزرگ ذبحش کرد و آماده اش کرد با بابایی

مامانی با کمک خاله ها و زن دایی چلو گوشت پخت چه قدرم خوش مزه شده بود دست و پنجه مامانی درد نکنه

فشارشم رفته بود بالا از کاره زیاد

تو این مدت مامانی و خاله معصومه خیلی زحمت ما رو کشیدن

ایشاله خیر ببینن

بعضی ها هم مدام دلمو آزردن  سعی کردم حرص نخورم تا شیرم خشک نشه

نزدیکی مکانی مهم نیست نزدیکی دلا مهمه

طفلک بابا مونده بود چکار کنه

فقط از خدا می خوام عقلو شعورمو  بیشتر کنه که باعثه ناراحتی دیگران و مخصوصا تو نشم پسرم

عاقل بودن موهبت بزرگیه

امیدوارم عاقل باشی

وقتی تو تو دلم بودی دعا می کردم عاقل و متین باشی

ایشاله برآورده شده

خلاصه شام خوردیم بعد من از باباجون و بابابزرگ خواستم که یکیشون اذان و دیگری اقامه رو تو گوشت بگن

باباجون به احترام بزرگتر بودن بابابزرگ خوندن اذان و اقامه رو سپرد به بابابزرگ

و بعد هم نام گداریه پسرم

خواستم که

تو گوشه راستت یزدان و تو گوش چپت محمد جواد بگن

امیدوارم خدای یکتا نگه دارت باشه و امام رضا دعا گوت

یزدان اسمی که صدات می کنیم و محمد جواد اسمیه که دوست داشتم

تو دوران دانشگاه مسابقه زندگینامه امامان معصوم برگذار شد و من ازسر تفنن شرکت کردم

و امام جواد رو انتحاب کردم چون کم بود تعداد صفحاتش

بعد که خوندم خیلی علاقه مند شدم و دوباره خوندمش و اصلا فراموش کردم که فراره امتحان بدم

تا اینکه یروز که دانشگاه بودم خبردار شدم که همون روز ، روز امتحانه

بدون آمادگی رفتم سرجلسه ، احادیث هم جزوه امتحان بود که من فقط مطالعه کرده بودم و حفظ نبودم

خلاصه امتحان رو دادم و گذشت

تا اینکه یروز صبج که رفتم دانشگاه فهمیدم دوستم فهیمه برنده شده و جایزه اش هم سفر مشهده

چقدر دلم خواست که کاش منم خوب می خوندم تا برنده میشدم و می رفتم

اون زمان حاله روحیم آشفته بود و خیلی دلگرفته بودم دوست داشتم میرفتم پیش امام رضا و درددل می کردم.

حالم بدتر هم شد .

چندروز بعد تو راه دانشگاه بودم که حاله معصومه تماس گرفت و گفت از دانشگاه تماس گرفتن گفتن

بری بخش علوم قرآنی اسمت برای مشهد دراومده ، باورم نمی شد

چشمام پر اشک شد از خوشحالی و شرمندگی

رقتم پیش مسئولش و ایشون گفت که یکی از برنده ها انصراف داده و ما فرعه کشی کردیم اسمه شما

در اومد معلومه که امام رضا طلبیده

و چه سفری بود وافعا عالی بود ایشاله قسمتت بشه

از اون زمان محبت امام جواد و امام غریبمون یه طوره دیگه ای به دلم نشست

امام رضا (ع) همیشه امام جواد (ع) رو مولود خیروبرکت می نامیدن

منم تمام مدت دعا می کردم و دلم می خواست که تو هم مولود خیر و برکت باشی

انشالله که باشی پسرم تو هم اولاد پیغمبری و بهشون نزدیکتری

پسرم ما برات بهترین ها رو خواستیم

تو هم بخواه برای خودت

دوستت داریم



سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1391 :: 04:05 ::  نويسنده : yazdaan

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران