خاطرات پسری




عزیز دلم چهارده ماهه پسرمی

یه پسر شیرین و دوست داشتنی

هر روز بازی می کنیم . لگو هات رو می ریزی زمین و با هم می چینیم .

خونه مامانی اینا هم لگو داری و پسرعمو حمید من با خانوادش میان خونه مامانی اینا و

پسراش لگو هاشون رو میارن که بازیکنن تو هم میری لگوهات میاری

کلید محافظ برق تی وی و متعلقات هم اسباب بازی دیگه اته

بهت گفتم برو روشنش کن

گفتی نه ، بلند شدم که خودم روشنش کنم

بدو بدو جلوتر از من خودتو در حالی که انگشت اشارتو آماده دکمه زدن کرده بودی به محافظ رسوندی

و روشنش کردی و همونجا نشستی به مراقبت که من دست نزنم .




یکشنبه 17 دی 1391
:: 16:55 ::  نويسنده : مامان

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران