|
درباره وبلاگ به وبلاگ پسرم خوش آمدید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خاطرات پسری عزیزم ، شش ماه گذشت و چقدر زود گذشت و چقدر زیبا و دلچسب بود برام نور چشمم لحظه لحظه اش رو با تمام وجود و تمام حسم به خاطر سپردم ، ولی برات می نویسم ، شاید نبودم که برات تعریف کنم عمرم ، اینقدر برام شیرینی ، اینقدر عشقی که بهت دارم بزرگه که گاهی احساس می کنم الانه که قلبم بایسته از حرکت خیلی دوستت دارمممممممممممممم بازم جرئت نمی کنم بگم عاشقتم ، هر وقت ثابت کردم عاشقتم ، میگم عاشقتم. خدا چقدر بزرگه ، خدا از ما عاشقتر و عشقش واقعیه خدایا شکرت که تو رو داریم خدایا هزاران هزاربار شکرت که تو خدای مایی ، همیشه باش حتی وقتی من نبودم حتی وقتی من بد شدم . همیشه باش ازت خواهش می کنم همیشه مراقب عزیزانم باش . ......
دیگه حسابی مردی شدی برای خودت ماشاله حسابی غلت می زنی و ورجه وورجه می کنی ، خورام خوردنتو شروع کردم فرنی 1 هفته ، حریره 10 روز و البته دیرتر شروع کردم چون هزارماشاله قدو وزنت خوب بود دکتر صلاح ندونست زودتر شروع کنی و من حتی ، علارغم اصرار اطرافیان برای آشناکردن زودترت با مزه ها ، اصلا عجله نکردم و صبر کردم شش ماهه بشی. عاشقه ضربه زدنی ; رو مبل ، رو میز ، رو صورت و دست ما ، و هر چیزی که دمه دستت باشه دستت درد نمی گیره پسرم ؟ با پاهاتم ضربه می زنی ، میبری بالا بعد محکم فرود میاری و می خندی در واقع یکی از بازی های مبتکرانه خودته حتی برای اینکه هیجان بازی رو زیاد کنی گهگاه چند لحظه بیشتر مکث می کنی و ما رو منتظر میذاری که بعد مارو غافلگیر کنی با ضربه محکمو و ناگهانیت . آخرای 5 ماهگیت ،یه روز من الکی سرفه کردم و خوشت اومد و خندیدی فرداش شروع کردی به سرفه الکی که منو بخوندی ، الهیییییییییی فدات شممممممممممممم زبون کوچولوتو لوله می کردی و به گلوت فشار میاوردی که سرفه کنی ، منم برای اینکه خوشحالت کنم بلند بلند می خندیدم ، دیگه خیلی بیشتر خوشت اومد از اینکار 3 روز بعد مامانی هم اومده بود خونمون ، عصر که بابایی هم اومد خونه ، تو روروئکت نشسته بودی بعد شروع کردی به سرفه . ما خندیدیم به پیشنهاد من قرار شد به هر کدوم ما 3 نفر که نگاه کردی سرفه کنه، به ترتیب به مامانی وبعد بابایی و بعد من نگاه می کردی ما هم سرفه می کردیم دیگه خیلی خوشت اومد بودو ذوق کردی همینطور به ترتیب بهمون نگاه می کردی و ما هم جواب نگاهتو میدادیم و حلقه تکرار برات جالب بود. هرکس سرفه راستکی هم که می کنه به خودت می گیری و می خندی و بعد با سرفه الکی جواب میدی. شروع کردی به خوشحال کردن من ، وقتی سعی می کنم با یه حرکته به زعم خودم با نمک بخندونمت ، با اینکه برات جالب نیست الکی و زورکی خنده های با صدا و تصنعی می کنی که دله من نشکنه و گاهی خودت با ادا می خوای منو بخندونی، منم می خندم پسر مهربونمممممممممممممم. داشتم برات قصه سیندرلا رو تعریف می کردم گفتم : یه دختری بود خیلی خوشگل بود تا اینو گفتم ، گفتی : "اوووو" خیلی با نمک و به جا این صدا رو در آوردی، با خاله ها کلی خندیدیم . بعضی وقتا انگار حتی نیش خند می زنی و وقتی کارای بچگونه می کنیم یه نگاه عاقل اندر سفیه می کنی و میگی "هه هه " دیروز بابایی ازت پرسید پسرم دیدی برات کولرو راه انداختم ؟ سرتو انداختی پایین و دوباره "هه هه "بابا هم بهش برخورد و گفت پسرم دفعه آخرت باشه ها چند دفعه است داری اینکارو می کنی ، دهه خاله الی می گه یه طوری رفتار می کنی که انگار آدم بزرگی ولی داری ادای بچه های رو در میاری. یه دفعه عمه داشت ادا در میاورد که بخندونتت ، یه طوری نگاش کردی که بنده خدا ترسید گفت چرا اینطوری بهم نگاه می کنه ! بعضی اوقات یه کارایی می کنی که من واقعا دوبه شک میشم که واقعی هست یا تصادفی ! عاشقه موزیک توام با تصویر متحرک هستی مخصوصا آنونس بین برنامه ها کوتاه لبخند می زنی و دوباره چهرت جدی میشه بداخلاق نیستی ، اتفاقا خیلی هم خوش اخلاق و خوش خنده ای و لبخندات زود محو میشه مثله شرلوک هلمز ! عاشقه ددری، تا شالمو سرم می کنم شروع می کنی به بال بال زدن و غر زدن که بغلم کن منم ببر اوایل باورم نمیشد به این زودی متوجه بشی نوع پوشش خونه و بیرون خونه رو بعدن مامانی که دید رفتارتو کشف کرد که برای چی غر می زنی ، خدا نکنه چایی ببینی ، مگه چشم برمیداری ، یه جوری نگاه میکنی که دلم کباب میشه و منم نمی خورم دیگه. وقتی دوست داری بری تو تخت و پارکت ، سرتو به چپ و راست تکون میدی ، چون تاب می خوری تو تختت خاله الی و خاله مصی تابت میدن تو پتوت ، وقتی دیگه تابت نمی دن به خاله الی نگاه می کنی اگه سر پتو رو رها کنه و بیاد روبروت بغض می کنی و می فهمی که تاب تاب عباسی تموم شده بنده خداها اسیرن از دستت، ماشاله خسته هم که نمیشی . عاشقه کالسکه سواری هستی ، تا میذارمت تو کالسکه توقع داری بلادرنگ راه بیوفته و هیچ گونه تعلل قابل بخشش نیست. یه دستتم میندازی رو دسته کالسکه ، انگار پادشاه مملکتی . با بعضیا خوب ارتباط برقرار می کنی و با بعضیا اصلا. حتی دوست نداری ببینیشون. مو مشکی ها نظرتو جلب نمی کنن ، دکترت دوتا منشی داشت یکی موهاش بلوند و آرایش غلیظ ، اون یکی مومشکی و ساده چشمتو بر نمی داشتی از رو بلوند ه
سهشنبه 02 خرداد 1391 :: 03:04 :: نويسنده : مامان
|