خاطرات پسری




خرد بهتر از هرچه ایزد بداد ;ستایش خرد را بِه از راه داد
;خرد رهنمای و خرد دلگشای ;خرد دست گیرد به هر دو سرای
;ازو شادمانی و زویت غمی است ;وزویت فزونی و زویت کمی است
;خرد تیره و مرد روشن روان ;نباشد همی شادمان یک زمان
;چه گفت آن خردمند مرد خرد ;که دانا زگفتار او بر خورد
;کسی کوخرد را ندارد زپیش ;دلش گردد از کرده خویش ریش
;هشیوار دیوانه خواند وِ را ;همان خویش بیگانه داند وِ را
;ازویی به هر دو سرای ارجمند ;گسسته خرد پای دارد به بند
;خرد چشم جان است چون بنگری ;تو بی چشم شادان جهان نسپری
;خرد مرد را خلعت ایزدی است ;ز اندیشه دور است و دور از بدی است
;همان خوش منش مردم خویش دار ;نباشد به چشم خردمند خوار
;فزون از خرد نیست اندر جهان ;فروزنده کمتران و مهان
;هر آن کس که او شاد شد از خرد ;جهان را به کردار بد نسپرد
;رهاند خرد مرد را از بلا ;مبادا کسی در بلا مبتلا
;نخستین نشان خرد آن بود ;که از بد همه ساله ترسان بود

 




چهارشنبه 10 خرداد 1391
:: 03:16 ::  نويسنده : مامان

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران