خاطرات پسری




یا حکیم

یکی یدونم داری بزرگ میشی جلو چشمام و من لذت میبرم

از اینکه دارمت خوشحالم

یه روزایی بود که از داشتن بچه متنفر بودم  و مضطرب میشدم

احساس می کردم با اومدن بچه من و بابات از هم دور میشیم و

دیگه فرصت دوست داشتن همو نداریم و بچه باعث اختلاف میشه و دیگه راحتی نداریم و

 هر وقت دوست داشته باشیم نمی تونیم بریم سفر و ...

و در ازاش کلی نگرانی و شب بیداری و زحمت خواهیم داشت و یه زبون ناسپاس در آینده

الان که تو رو دارم می بینم که درست فکر کرده بودم

دیگه راحتی و استراحت ندارم

خیلی دلم سفر می خواد ولی بخاطر اینکه مریض نشی نمی تونیم بریم

کلی اضافه وزن پیدا کردم  و اصلا تو آینه به خودم نگاه نمی کنم

خیلی غصه می خورم اگه نتونم به وزن سابقم بر گردم

ولی اینقدر شادم از داشتن جواهری مثل تو پسرم

احساس عشقی دارم نسبت بهت که با دنیا عوضش نمی کنم جگر گوشم

کافیه با چشمای معصوم و پاکت یه نگاه تو چشمام بکنی تا من همه هستی رو فدات کنم

وقتی لبخند می زنی قلبم تندتر میزنه گلم

خیلی دوستت دارم و این احساس رو می پرستم و خدا رو شکر می کنم که تو رو بهم داد

و من رو با اومدنت مادر کرد

پسرم ، وجود منی پس پاک بمون و محبوب خدای مهربون باش

انشالله پدر بشی

پدر بچه هایی صالح و سالم

 




پنج‌شنبه 07 اردیبهشت 1391
:: 22:51 ::  نويسنده : مامان

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران