|
درباره وبلاگ به وبلاگ پسرم خوش آمدید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خاطرات پسری یا جمیل
دیگه به روزای آخر نزدیک می شدیم و من هم خوشحال بودم و هم ناراحت خوشحال بودم که بلاخره انتظارم به سر میاد و روی ماهت رو می بینم و ناراحت از اینکه می خوای ازم جدا بشی از اینکه همیشه با من بودی لذت می بردم کاش میشد همیشه پیشم باشی خوب رویابافی بسه من و بابایی برای دنیا اومدنت لحظه شماری می کردیم بیشتر از ما، مامانی و باباجون بابا جون کاسه صبرش سراومده بود، خیلی برای اومدنت خوشحال بودن پسرم ....
دهم آبان دوران بارداری من کامل میشد یعنی امروز ولی در صورت سزارین دکترم گفتن بین 1 تا 3 آبان و با توجه به پوزیشن نا مناسبت احتمال قوی به روش سزارین باید دنیا می یومدی من گفتم دوست دارم 5 آبان دنیا بیای که بیشتر پیشم باشی و رشدت کاملتر باشه خانم دکتر قبول کرد،ولی گفتن که باید خیلی حواسم به حرکتات باشه و به محضه کم تحرکیت برم بیمارستان خیلی خانم نازنین و دوست داشتنی ای هستن خدا سلامتی و عزت بهشون بده با حرف ها و آرامشی که داشتن به من هم آرامش میدادن از صمیم فلب ازشون ممنونم دوم آبان بود ساعت ١٢ نیمه شب .... من پای لب تاپ بودم و داشتم با مامانای کلوپی که برای نی نی های آبان ٩٠ درست کرده بودم ، صحبت می کردم یکی از مامانا تاره پسرش دنیا اومده بود 20 روز زودتراز موعد گفت الان پسرم تو بغلمه وحس خیلی قشنگیه مادر شدن یهو دلم غصه دار شد آرزو داشتم تو هم تو اون لحظه تو بغلم بودی عشقم (مثل همین الان که تو بغلمی و من دارم با یک دست برات می نویسم ) تا ساعت 3 نیمه شب پای نت بودم بی خوابی زده بود به سرم شما هم از سره شبی مدام تو دله مامان وول می خوردی طوری که به بابا علیرضا گفتم آخر این پسملی کیسه آبشو پاره می کنه امشب رفتم خوابیدم حدود ساعت 5:45 صبح یهو از خواب پریدم همون شد که حدس زده بودم بابا رو بیدار کردم و بهش گفتم می خوای دنیا بیای اینقدر هول کرده بود که نگو گفت زود باش حاضر شو بریم می ترسید اگه دیر بریم به شما آسیبی برسه آخرین لحظات زندگی دونفره ما بود من اصلا دلهره نداشتم ، داشتم به کارایی که باید انجام بدم فکر می کردم رفتیم بیمارستان لاله و بستری شدم و آمادم کردن ساعت 8 رفتم اطاق عمل بابایی خیلی نگران بود، نمی گفت ، ولی از چهره مهربونش معلوم بود ازم عکس و فیلم هم تهیه کرد خانم دکتر هم همراهیم کردن تا اطاق عمل دفعه اول بود تو بیمارستان بستری می شدم برام تازگی داشت اینقدر خوابم میومد که نا نداشتم جواب سوالاتشون رو بدم حتی 5 دقیقه ای هم خوابیدم رو تخت اطاق عمل دکتر بیهوشی اومد و داروی بی جسی رو تزریق کرد یهو حالم بد شد حالت تهوع شدید گرفتم همراه یه استرسه مرگ آور خیلی بد بود الانم یادش اذیتم می کنه 5 دقیقه بعدش صدای قشنگت تو اطاق پیچید گریه می کردی چه حسی قشنگی بعدم خودتو دیدم گذاشتنت پشت سرم و من تا جایی که گردنم می چرخید به سمتت چرخیدم و تمامه مدتی که اونجا بودی نگات کردم یه پسره خوشگلو سفید مثله برف شما راس ساعت
پا به دنیای خوبی ها و بدی ها گذاشتی پرستار اثر پاهای کوچولوت رو گرفت و بهم نشون داد قربون پاهای کوچولوت پسر خوش قدمم احساس می کردم سردته گفتم سردش نشه بعد صورته ماهتو آوردن نزدیکه لبام بوسیدمت چقدر گرمو لطیف بود چقدر لذت بخش و تکرار نشدنی بردنت تمیزت کنن که بعدش بری بخش تا من بیام پیشت، باید منتظر می موندم پرسیدم کی میرم بخش ؟ دلم داشت برای دیدنو بغل کردنت پر می کشید; پنجشنبه 07 اردیبهشت 1391 :: 19:42 :: نويسنده : مامان
|