خاطرات پسری




یکی یدونه مامان

امروز 20 روز شد که اومدی تو دنیا

از وقتی اومدی روزا دیر می گذرن و من خوشحالم از این بابت

چون دوست ندارم زود بگذره و بزرگ شی و من لذت نبرده باشم

قربون خنده های قشنگت برم من

وقتی جات خشکه و شیرتم خوردی یه لبخند گنده تحویل مامان میدی و دلش و شاد می کنی

تمامه خستگیم از تنم در میره

امیدوارم همیشه لبت خندون باشه

طاقته گریه ات رو ندارم پسرم طاقت ناراحتی و غصه ات رو ندارم

از خدا می خوام همیشه نگه دارت باشه و از روح و فکر و قلب پاکت مواظبت کنه

قول بده همیشه و همه جا خدا رو در نظر داشته باشی یادت نره اسمت چیه

یزدان

چقدر اسمت و صاحب اسمت رو دوست دارم عزیزم

پسره کوچولوی من از خدا می خوام خوب بزرگ بشی

عاقل و متین و با هوش و با طراوت باشی

ایشاله من باشم و ببینم این روزا رو




پنج‌شنبه 07 اردیبهشت 1391
:: 18:36 ::  نويسنده : مامان

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران