|
درباره وبلاگ به وبلاگ پسرم خوش آمدید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خاطرات پسری کارای بانمک پسر قشنگم 1. در اتاق خاله اینا سخت باز میشه ، مامانی بهت گفته بروخاله روبیدارکن و چون در بسته بوده بهت گفته برو بالگد دروباز کن بعد خاله رو بیدار کن . تو هم رفتی با زور بازو در و باز کردی و رفتی بالا سر خاله و یه لگد نثارش کردی 12 شهریور 92 2. شب من خواب مامان بزرگمو دیدم که بهش می گفتیم "ننه " دیدم که دو تا شده .صبح که بیدار شدیم اولین حرفی که زدی این بود که با خنده وشیطنت منو صدا کردی ، چجوری ؟ صدام زدی " ننه ، ننه ،ننه " می گفتی ومیخندیدی ازهمه پرسیدمکهکسی این کلمه رو بهت یاد داده یا نه همه انکار کردن ،حدسم اینه که ننه خدا بیامرزم اینجوری با من شوخی کرده خدا رحمتشکنه امیدوارم برام دعا کنه یه فرجی بشه تو زندگیم وخدامهربونتر بشه باهام 3.باب اسفنجی روسوار ماشینت می کنی و بهش می گی " گاگا ،ده " پولم میذاری تو دستش حتی کمربندشم میبندیو بعد باهاش بای بای می کنی و ماشینو راه میندازی که بره گاگا بخره بعد مثلا گاگاخریده و برمی گرده میری گاگا رواز دستش میگیری میدی بهمنکه بخورم ، فدای تخیلت بشم من 4. کارتای تاروتم دوست داری امروز تادیدیشون یه ذوقی کردی و گفتی " اینا " منم گذاشتمشون پشت سرم و سعی کردمحواستو پرت کنم تا دوباره خرابشون نکنی یواشکی رفتی پشت سرم نشستی یهو متوجه شدم تا برگشتم نگات کردم یه لبخند بزرگ و امن زدی که نشون بدی بی آزاری منم تظاهر کردم که گولتو خوردم و برگشتم یواشی دستتوبردی سمت جعبه کارتا وبرداشتیشون و بعد سعی کردی منظمشون کنی که تو این جریان 4 تا کارتم گوشهشون کج شد 5.مامانی اومده بود خونمون که تو رو نگهداره که من کارامو بکنم ، داشت میگفت که شونه هاش درد میکنه تو همرفتی شونه هاشو مالش دادی ، یدونه ای با 22ماه سن می فهمی دردو درمان براش پیدا می کنی پسر مهربونم 6. قاشق میذاری دهنم بهم غذا میدی ، برام لباس می دوزی ، پیش پیش میکنی که بخوابم ، برامگاگا می خری جارو برقی می کشی خونه رو حتی زیر فرش ها رو ، هام میپزی تو " اوه " رو میز پذیرایی و میدی بخورم که بگم به به خیلی خوشمزه شده پسرم ، تو همخوشحال وراضی دوباره باکفگیرت میری سرفابلمه و زیرشو روشن می کنی و هام می پزی 7. با همکاری بابات لپتاپو ترکوندیدو تو این وضعیت مالی خرج تراشیدین . الانم که اسپیسش کار نمی کنه
عزیزم ، پسرم خیلی دوستت دارم جیگر مامان ، تو دلخوشی و پناه غصه هامی . خیلی دوستت دارم خیلی یکشنبه 17 شهریور 1392 :: 02:30 :: نويسنده : مامان
از پانزده ماهگی سر بسر گذاشتن و شوخی کردنو شروع کردی توجه میکنی که کی ، چی دوست داره و چی دوست نداره مثلا بابا جون مبل مخصوص خودشو داره و وقتی میاد خونه کسی نباید رو مبل مخصوصش نشسته باشه وقتی باباجون از جاش بلند میشه ، بدو بدو میری میشینه رو مبل و منتظر میشینه تا بیاد بهت بگه " نشستی جای من! ، پاشو ببینم" تو هم می خندی و محکم می گی " نه " میدونی مامانی رو روشنایی خونه حساسه میری رو مبل و لامپو خاموش می کنی و نگاش می کنی که عکس العملشو ببینی نه میذاری کتاب بخونم نه میذاری پای لپ تاپ بشینم نه میذاری یه مداد دست بگیرم به خاله الی می گی " بابا " که مثلا اونم عصبانی بشه و بگه : " مگه من باباتم " و دنبالت کنه و تو هم هیجان زده جیغ میزنی و فرار میکنی میاستی جلو عمو محمدرضا و با شیطنت نگاش می کنی و منتظر می مونی که باهات دنبال بازی کنه بعد از پیش بابا میدویی پیش من ، از پیش من پیش بابا و عمو سعی می کنه بگیردت و تو هم جیغ میزنی و فرار می کنی بابا تا از ماشین پیاده میشه فلفور می پری پشت فرمون عینک بابا رو هم می زنی بعد دو تا دستتو می ذاری رو شکمتو خودتو تکون میدی یعنی کمربند ایمنی رو برام ببند بعد سوییچو می چرخونی بعد دنده رو چپ و راست می کنی که یعنی دنده رو جا زدی بعد هم ترمز دستی رو می خوابونی مثلا و فرمون رو به چپ و راست می چرخونی و خیابونو نگاه می کنی یه ذره که رانندگی کردی آهنگ و عوض می کنی بعد عینکو می ذاری بالا سرت و با من حرف می زنی یعنی باباتم نمی تونه این طوری که تو ازش تقلید می کنی از خودش تقلید کنه بعد که بابا میاد می گی " اه " بعد تند تند فرمون رو چپ وراست می کنی دنده عوض می کنی حتی ترمز دستی رو می کشی ، بابا کی وسط رانندگی ترمز دستی رو کشیده آخه ! بابا میگه پاشو یزدان برو بغله مامان تو هم محکم می گی نه و به رانندگی ادامه میدی این نشون میده که ما روزگار بس پرتنشی در آینده ای نچندان دور با تو و ماشین خواهیم داشت . " لا حول و ولا قوه الا بالله " یکشنبه 20 مرداد 1392 :: 23:50 :: نويسنده : مامان
روز تعطیلی بابا گفت هوا خیلی گرم شده یه آب دوغ خیار بخوریم منم رفتم دوغ رو ریختم تو کاسه و یخ انداختم و نعنا و نمک هم زدم و خیار رو هم شستم و با کاسه دوغ آوردم رو تخت سنتی که هم تی وی ببینم هم باقی کار ادامه بدم که متوجه شدم چاقو رو نیاوردم چند ثانیه از کاسه دوغ دور شدم تا چاقو بیارم .از آشپزخونه که اومدم دیدم بالای سر کاسه ایستادی و با انگشتت بهش اشاره کردی و گفتی " ماما ، نچ نچ نچ " ( هر وقت چیزی می ریزی و یا وسیله و فرش رو کثیف می کنی خودت نچ نچ میگی که یعنی چه کار بدی کردی یا چقدر کثیفه ) خندم گرفت که چرا نوچ نوچ می کنی وقتی رسیدم بالا سر کاسه ، خندم خشکید دوربین نازنینیم عینه کشتی تایتانیک در حال غرق شدن بود و فقط نصفش بیرون بود
چهارشنبه 16 مرداد 1392 :: 16:04 :: نويسنده : مامان
یزدان، کوتاه شده «ایزدان» است. که آن جمع واژه «ایزد» است. ایزد به معنی «ستایش شده» و یا «مورد ستایش» است. ریشه آن واژه اوستایی «یَشت» به معنی ستایش است.
پس یزدان در اصل به معنی ستایش شده است. که امروزه در معنی «خدا» به کار میرود.
آقای یزدان صفایی
نام یزدان خواندن . [ م ِ ی َ خوا / خا دَ ] (مص مرکب ) نام یزدان خواندن بر کسی ، رفع چشم بد یا اظهار تحسین و اعجاب را نام خدا بر زبان آوردن ، نظیر: ماشااﷲ! چشم بد دور! نام خدا! : گوان را به تخت کئی برنشاند بر ایشان همه نام یزدان بخواند. به رستم نیا در شگفتی بماند بر او هر زمان نام یزدان بخواند. سهشنبه 15 مرداد 1392 :: 03:25 :: نويسنده : مامان
پسر با محبتی هستی عزیزم دست منو بابا رو میگیری تو بغلت و محکم فشار میدی با یه محبتی بهمون نگاه می کنی دیشب نشسته بودم رو زمین و به مبل تکیه داده بودم و داشتم فیلم میدیدم چنان تو بحر برنامه غرق بودم که متوجه نشدم چکار می کنی منو هول دادی جلو و متکاتو گذاشتی پشتم یعنی من می خواستم از خوشحالی پرواز کنم که اینقدر مهربون و فهمیده هستی عزیزم چقدر بزرگ شدی پسرم نور چشمم عاشقه ماشین و ماشین بازی هستی ریموت ماشین شارژی رو برمیداری و عقب جلوش می کنی بابا تو پارکینگ میگذارتت پشت فرمون و خیلی جدی و با دقت اول دنده رو تکون میدی بعد ترمز دستی رو میاری پایین ( البته مثلا ) بعد هم فرمون رو می چرخونی و از اینکه داری رانندگی می کنی خیلی خوشحال و شادی تو خونه هم مدام هوووو هوووو کنان ماشیناتو میرونی و گاهی هم مسابقات رالی برگذار می کنی و منو بابا هم باید بیایم ماشین بازی هر وقت بابات پیچ گوشتی دست میگیره تعمیری انچام بده بدو بدو میری ماشینتو میاری میذاری جلوش که با هم تعمیرش کنید ( یکی از لاستیکای ماشین قرمز رو کندی ) صدای موتور ماشین و موتور سیکلت با هم فرق داره که من نمی دونم چطوری صدای موتور سیکلتو بنویسم اینجا لپ تاپ رو روشن می کنی منو صدا می کنی و می گی " ماما ، بوم بوم " یعنی برام پهلوون پنبه رو بذار ببینم ( برنامه عمو پورنگ که برات ضبط کردم ) اینقدر قشنگ نماز می خونی وقتی هم داری نماز می خونی اصلا جواب هیچ کسو نمی دی و لب می زنی مثلا داری زیر لب نماز می خونی خدا نکنه وقتی بابا سرکاره یادش بیوفته چه گریه سوزناکی می کنی و بابا بابا می کنی شنبه شب بعد از افطار گفتی " بابا اینا " " بابا " بابا گفت من اینجام پسرم دوباره گفتی " بابا ، بابا اینا " فهمیدم که منظورت باباجون ایناست ،بردیمت پیش بابا جونت با اینکه بابا خسته بود و بیحال فردا شم عمه زنگ خونمون رو زد و تا تصویر آیفن رو دیدی ذوق کردی و گفتی " ماما ماما " گفتم مامانی نیست پسرم ، زدی زیر گریه و ماما اینا ماما اینا می گفتی پشت در زنگ زدم موبایل مامانی از شانس خوبت تازه رسیده بودن شهرک با باباجون و اومدن دنبالمون و رفتیم خونشون چند وقت پیش خاله سر یه موضوعی که یادم نیست عصبانی میشه بهت تشر میزنه تا دو هفته باهاش سرسنگین بودی و بغلش نمی رفتی عاشقه حرف زدنتم با جدیت بحث می کنی و دستاتو تکون میدی رو کف دستت شماره میگیری و دستتو میذاری در گوشت یکم مکث می کنی بعد می گی " اه " مثل اینکه آنتن نداده بعضی مواقع آنتن میده و با طرف حسابی دعوا می کنی و می گی " اه " بعدم قطع می کنی در صورتی که ما هیچ کدوم از این تلفن ها نداریم کلا تلفن کم دست می گیریم احتمالا از تی وی یاد گرفتی به عروسکات غذا میدی در حالی که صدای " ملچ ملچ " در میاری بعد بالشتو میذاری رو پات و عروسکتو می خوابونی و با دستت آروم آروم میزنی رو سینه اش و " پیش پیش " می گی تا بخوابه چند روز پیش گفتی جیش جیش بردمت دستشویی ، به دستشویی که رسیدی گفتی " ماما آب " یعنی آب بازی می خوام بهت ندادم شلنگو و آوردمت بیرون ، زدی زیر گریه منم گفتم نمیشه مامان ، کمبود آبه ، نمیشه که تو هی آب بازی کنی و شلنگو برداری " شی شی " همه جا رو خیس کنی وسط گریه شدید تا گفتم " شی شی " قه قه خندیدی ، منم پیشو گرفتم و اینقدر خندیدی که دیگه یادت رفت گریه کنی خیلی آب بازی دوست داری خیلی زیاد میذارمت رومیز یه کاسه آب بهت میدم و سرت برای دقایقی گرم میشه نمیذاری به کاری برسم ا می خواستم برای بالشت رو بالشی بدوزم تا پارچه رو پهن می کردم جمعش می کردی و یه تیکه پارچه کوچولو رو پهن میکردی جلوم که اینو بدوز دیروز دستمال عینک مامانی رو ازش گرفتی آوردی گذاشتی رو گردنه من صدای چرخ خیاطی رو در میاری چون روز قبلش دیدی که من دارم لباسر ور خاله برام دوخته رو پرو می کنم تو لباس پهن کردن کمکم می کنی وقتی غذاتو می خوری بشقابتو می ذاری رو میز هر روز داری عاقلتر میشی و من از دیدنت رشد و بالندگیت لذت میبرم چشم بد ازت دور باشه و خدا محافظت باشه پسرم
دوشنبه 14 مرداد 1392 :: 16:53 :: نويسنده : مامان
به محض ورود به اتاق پریدی رو تخت و ولو شدی و پشت سرتم بابات ( پدر کو ندارد نشان از پسر !!! )
کلی نماز خوندی و با مهر ها بازی کردی
چالیدره _ اینقدر وول می خوری که یه عکس درست و درمون نداری
اینجا هم کوهسنگیه و داری به بابا پشمک میدی بخوره و خودتم میگی به به
آرامگاه امازادگان یاسر و ناصر . عزیز مامان داره دعا می کنه
قبول باشه پسرم
این دو تا آقا کوچولو اومدن از من اجازه گرفتن تا با تو دوست بشن و عکس بگیرن باهات از بس سه تایی وول خوردین نشد عکس خوبی ازتون بگیرم سفر خوبی بود و بهت خوش گذشت امیدوارم بازم بزودی بطلبتمون ایشاله قسمت همه کسایی بشه دوست دارن برن
دوشنبه 14 مرداد 1392 :: 05:38 :: نويسنده : مامان
پسر دوست داشتنی من عذر تقصیر جهت تاخیر ، البته نصفش ، چون واقعا نمی ذاری کسی به لپ تاپ روشن دست بزنه و نصفه باقیشم به خاطر کوتاهی منه بگذریم ، انشاله درست میشه خوب دردونه من تو این مدت پیشرفتت تو سرعتت بوده سرعت عملت تو جا به جا کردن اشیا ریز و درشت خونه از ده وسیله در دقیقه به ده وسیله در ثانیه ارتقا پیدا کرده چشم بد ازت دور باشه ایشاله اما متاسفانه من هیچ پیشرفتی در زمینه تسریع بهبود اوضاع نداشتم که هیچ کندتر هم شدم ناامید از بقا زحماتم ، هلک و تلکی می کنم دنبالت که که یعنی هنوز برام مهمه قابلمه جاش رو میز تلویزیون نیست و لیوان رو مبل و .... کلا با فلسفه وجودی کمد و کشو کابینت مشکل داری و طرفدار آزادی ظروف و دستمال ها و البسه از قفسی که ما آدم بزرگا ساختیم ، هستی . شایدم حق با تو باشه ، اما چرا کنترل ها رو مدام می ندازی تو حبس ؟؟!! آخرین بار دو روز طول کشید تا پیداش کنم انداخته بودیش تو ساکت و نمی دونستم گریه کنم یا بخندم
عاقل شدی ماشاله ، یسری از اذیتات کم شده و چون بیشتر می فهمی من بیشتر خوشحال میشم حالا دیگه می فهمی دست نزن یعنی چی حواست به داغی لیوان چای و غذا هست ، خودت زودتر از من می گی جیزه . خودت زمان تعویض پوشکت رو بهم می گی ، حتی دیروز رفتی خودت پوشک آوردی دادی دستم و گفتی "جیش" وقتی می خواستیم بریم بیرون تا حاضر بشیم گوله گوله اشکات می ریخت که زودتر بریم ددر اما الان صبر می کنی تا منم حاضر بشم . اگه خوراکی بخوای می گی گاگا شیر بخوای دهنتو باز می کنی و انگشتتو میزنی رو زبونت آب بخوای می گی آگو غذا بخوای می گی هام دیگه اجازه نمی دی من بهت غذا بدم خودت قاشق و دست می گیری البته فقط با من این رفتارو داری واجازه می دی مامانی و خاله ها قاشق دهنت بذارن خودت لباساتو پهن می کنی تا خشک بشه بشقابتو می ذاری تو ماشین ظرفشویی اگه درش باز باشه اگه نه می ذاری تو در ماشین لباس شویی شباهتشون تو پسوند " شویی " هست ، پس میشه !پ فدات بشم همچین جدی و با دقت گردگیری می کنی ! حتی فرش رو هم گردگیری می کنی مسواک میزنی خودت البته فقط دندونای پایینی رو الان یازده تا دندون داری و امروز فردا هم دوازدهمی در میاد . لباستو خودت انتخاب می کنی وقت شیر که میشه میری بالشتو هن هن کنان میاری میذاری رو پای من و می خوابی رو بالش و آماده که شیشه شیر رو بذارم دهنت ، دوست دارم خودم بهت شیر بدم از شیر مادر که محروم شدی حداقل محبت مادر و فرزندی رو از دست ندیم ، دلم می گیره خودت شیرتم بخوری و من فقط نگات کنم عزیزم از خدا خواستم خودش جبران کنه برات و بنیه قوی داشته باشی ، الهی آمین . ق م . ت نگذار آدمای حسود و بد خواه دور و برت باشن و نگذار روت تاثیر بذارن. از خدا می خوام شرجن و انس رو از تو دور کنه و آدم های بزرhttp://www.persian-star.org/difference/گ منش و خیر خواه دورت باشن و همنشینت . انشاله انشاله انشاله .
کارهات شیرین تر و حساب شده تر شده اگه بخوام از شیرین کاریهات بگم باید شبانه روزی بنویسم که نمیشه الانم سه نصفه شبه و بیدار موندن سخته از قبل عید من زکام شدم و بعد بابا گلو درد گرفت و ما برای محافظت از تو گذاشتیمت پیش مامانی ولی مجبور شدیم دو ساعت بیاریمت خونه بابا بزرگینا چون می خواستن برن سفر با اینکه ماسک زدیم متاسفانه گرفتی مریضی رو زنگ زدم دکترت و تلفنی نسخه پیجید ولی دلم آروم نگرفت خیلی بد خلق شده بودی چون ماشین هم نداریم در حال حاضر از بابا جون ماشین قرض کردیم و بردیمت پیش دکتر قطبی بماند که چقدر زنگ زدم و سماجت کردم تا بهم وقت داد منشیش ، چون وقت تلفنی نمی دن و باید حضورن بری اونم امکان داره تا برسی پر بشه کارد می زدی خونم در نمیومد ، منشی هم اینقدر سفت دکتر معاینه ات کرد و گفت کوش راستت ملتهب شده و گلوت چرک کرده و یک و نیم درجه هم تب داشتی سفکسیم و پروفن و سیتریزین و هانی تیم داد عین بابا از شربت بدت میاد و کلی گریه می کنی تا بخوری تا شیشه شربتو تو دستم میبنی فرار می کنی و میگی نه نه نه من فدات بشم ، درد و بلات بخوره تو سره بد خواهات عزیزم با اینکه خوش مزه است ولی بازم دوست نداری دو روزه خوب شدی و من خوشحال که خوب شد به روزگار من نیوفتادی ولی زهی خیال باطل ولی بعد یک روز اوج بیماری نمایان شد و سرفه و آبریزش بینی و بد اشتهایی 600 گرم کم کردی ، از خدا می خوام هیچ بچه ای مریض نشه خیلی سخته ، شما بچه ها خیلی کو چولو و گناهی هستین . از 26 اسفند تا دهم فروردین مریضیت طول کشیده هنوزم آبریش بینیت خوب نشده اما دیگه بیقرار و تبدار نیستی شکر خدا ایشاله که دیگه مریض نشی ، همیشه و همیشه تن و روح و فکر و قلبت سلامت باشه پسر قشنگم . خدایا ، خودت این فرشته ها رو بهمون دادی خودتم نگه دارشون باش . یکشنبه 11 فروردین 1392 :: 03:18 :: نويسنده : مامان
عزیز دلم چهارده ماهه پسرمی یه پسر شیرین و دوست داشتنی هر روز بازی می کنیم . لگو هات رو می ریزی زمین و با هم می چینیم . خونه مامانی اینا هم لگو داری و پسرعمو حمید من با خانوادش میان خونه مامانی اینا و پسراش لگو هاشون رو میارن که بازیکنن تو هم میری لگوهات میاری کلید محافظ برق تی وی و متعلقات هم اسباب بازی دیگه اته بهت گفتم برو روشنش کن گفتی نه ، بلند شدم که خودم روشنش کنم بدو بدو جلوتر از من خودتو در حالی که انگشت اشارتو آماده دکمه زدن کرده بودی به محافظ رسوندی و روشنش کردی و همونجا نشستی به مراقبت که من دست نزنم . یکشنبه 17 دی 1391 :: 16:55 :: نويسنده : مامان
بلاخره تصمیم گرفتی وسیله نقلیه ات رو تغییر بدی و از کف پاهای کوچولوت به جای زانو هات استفاده کنی مبارک باشه پسرم تو زندگی انسان راه افتادن جایگاه خاصی داره . خیلی خوب راه افتادی و خیلی کم افتادی اولین باری که رو دو تا پات قدم برداشتی یک هفته قبل از روز تولدت بود و در حد دو قدم بود که من به حساب نیاوردم. دومین بار بابا جون گذاشتت زمین و سه قدم برداشتی به سمت مامانی و دیگه هر چی تلاش کردن که راه بری نرفتی که نرفتی ، انگار دوست نداری کسی برات تصمیم بگیره فسقلی ! می دونستم که تواناییش رو داری که راه بری ولی نمی خوای . از یازده و نیم ماهگی بدون کمک و گرفتن از جایی می ایستادی، حتی یه دفعه ظرف میوه رو که توش سه تا هم پرتقال بود رو از زمین بلند کردی و ایستادی که بذاریش رو میز . و بلاخره چهاردهم آذر شروع به راه رفتن کردی من و بابا ذوق زده شدیم و متعجب که چقدر خوب می تونی راه بری من فکر می کردم اولش که شروع کنی به راه رفتن یک قدم به یک قدم می افتی ولی چشم شیطون کور خیلی کم می افتادی . دو سه روز اول به صورت ترکیبی هم راه می رفتی هم چهار دست و پا ولی بعد دیگه اصلا چهار دست و پا نرفتی . وقتی راه میری تو خونه انگار از کف پات گرد جادویی می پاشی نمی دونم چرا اینطور احساس می کنم ولی واقغا مطمئنم که وقتی تو ، تو خونه راه میری ناراحتی ها و سختی ها از خونمون دور میشن و شادی و برکت جاشون رو پر می کنن . دو سال پیش وقتی شیما اومده بود خونمون و مدام از این اتاق به اون اتاق می رفت به بابا گفتم یه روز بچه خودمون تو خونه این ور و اون ور میره و از تصورش خیلی لذت بردم . و الان اون تصور واقعیت پیدا کرده و من بارها بیشتر از اون تصور لذت میبرم وقتی راه رفتنت رو میبینم . و همیشه به این نتیجه می رسم که من چقدر باید خدا رو شکر کنم که تو رو دارم و نمی تونم .
جمعه 08 دی 1391 :: 02:05 :: نويسنده : مامان
|